نتایج جستجو برای عبارت :

تنهاترين تنهاي شهر

دانلود آهنگ جدید حبیب مرد تنهای شب
من مرد تنهای شبم مهر خموشی بر لبم تنها و غمگین رفته ام دل از همه گسسته ام تنهای تنها غمگینو رسوا تنها و بی فردا منم تنهای تنها غمگینو رسوا تنها و بی فردا منم من مرد تنهای شبم مهر خموشی بر لبم
شعر آهنگ جدید حبیب مرد تنهای شب
من مرد تنهای شبم صد قصه مانده بر لبم از شهر تو من رفته ام کوله بارم را بسته ام
بی فکر فردا با خود و تنها عابر این شبها منم بی فکر فردا با خود و تنها عابر این شبها منم
من مرد تنهای شبم مهر خموشی
دانلود آهنگ جدید حمید کیا و عباس قمری به نام تنهاترین تنها Hamid Kia & Abbas Ghamari – Tanhatarin Tanha حمید کیا و عباس قمری تنهاترین تنها
نوشته دانلود آهنگ حمید کیا تنهاترین تنها اولین بار در بیرموزیک , دانلود آهنگ جدید , موزیک. پدیدار شد.
نقد فیلم های ایرانی - بررسی متفاوت من
حمید کیا و عباس قمری – تنهاترین تنها دانلود آهنگ جدید حمید کیا و عباس قمری به نام تنهاترین تنها Hamid Kia – Tanhatarin Tanha
نوشته دانلود آهنگ جدید حمید کیا و عباس قمری به نام تنهاترین تنها اولین بار در دانلود آهنگ جدید | دانلود موزیک. پدیدار شد.
طراحی وب و برنامه نویسی وب
دانلود آهنگ جدید حبیب مرد تنهای شب
من مرد تنهای شبم مهر خموشی بر لبم
تنها و غمگین رفته ام دل از همه گسسته ام
تنهای تنها غمگینو رسوا تنها و بی فردا منم
تنهای تنها غمگینو رسوا تنها و بی فردا منم
من مرد تنهای شبم مهر خموشی بر لبم
شعر آهنگ جدید حبیب مرد تنهای شب
من مرد تنهای شبم صد قصه مانده بر لبم
از شهر تو من رفته ام کوله بارم را بسته ام
بی فکر فردا با خود و تنها عابر این شبها منم
بی فکر فردا با خود و تنها عابر این شبها منم
من مرد تنهای شبم مهر خموشی
 
کتاب ها »
یک ماه خون گرفته 7
»
نوحه حضرت عباس علیه السلام (2)
الله اکبر شـد جدا دسـت علمدارم          تنهاترین یارم
ماه بنی‌هاشم چراغ چشم خونبارم         تنهاترین یارم
 
ای دست بی‌دست حسین در بین دشمن‌ها
بـودی تـمام لشکـر مـن بــا تــن تنـهـــا
خون دل و اشک غمـت شـد وقـف دامن‌ها
بـی‌تو چگونـه یــا اخــا رو در حــــرم آرم
                                                     تنهاترین یارم
 
نقش زمیـن مُقطـع الاعضا شدی عباس
با زخم تن در موج خون زیبا ش
 
کتاب ها »
یک ماه خون گرفته 7
»
نوحه حضرت عباس علیه السلام (2)
الله اکبر شـد جدا دسـت علمدارم          تنهاترین یارم
ماه بنی‌هاشم چراغ چشم خونبارم         تنهاترین یارم
 
ای دست بی‌دست حسین در بین دشمن‌ها
بـودی تـمام لشکـر مـن بــا تــن تنـهـــا
خون دل و اشک غمـت شـد وقـف دامن‌ها
بـی‌تو چگونـه یــا اخــا رو در حــــرم آرم
                                                     تنهاترین یارم
 
نقش زمیـن مُقطـع الاعضا شدی عباس
با زخم تن در موج خون زیبا ش
نمیدونم چرا برای چی از آدما دوری میکنم یا یه فرکانس منفی دارم که اونا ازم دوری میکنن نمیفهمم نمیفهمم
از تو که دوستت داشتم و هرچی نزدیک تر شدم ذهنم رو خراب تر کردی
تا اونایی که دور بودن و هستن و هرروز دیوانه تر میشن
تا رفیقایی که نمیخوام دیگه نزدیکشون باشم که رفاقتمون خرابتر نشه
تا خانواده ای که نمیسازم باهاشون
یه دژ کشیدم دور خودم و کسی رو راه نمیدم داخلش
خدا آخر و عاقبتم رو بخیر کنه فقط
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست
من كه دارم با خدا پیوسته نجوا عاشقم تا سحر هستم اگر غرق تمنا عاشقم دارم از درد فراق یار در دل عقده ها دامنم از اشك دیده گشته دریا عاشقم من كه می جویم نشان از یار در هر باغ و راغ یا كه سرگردانم و حیران به صحرا عاشقم شیفته، دیوانه، وامق، واله و دلباخته یا اگر مجنونم و مفتون و شیدا عاشقم فاش شد اسرار پیدا و نهانم ای دریغ گر شده اسرار من پیوسته افشا عاشقم دم زدم از یار تا كارم به رسوایی كشید در میان خلق هستم گر كه رسوا عاشقم در میان خیل «تن ها»
در دل سنگ های باوقار با فکر پوف کرده، من به دنبال گنج میگردم.گنج من اشک عاشقی باشد اشک عاشقی سفر کرده، اشک یک باوقارِ حادثه جو اشک یک بی نظیرِ شور انگیز، آه از درد غارت گنج . من به تو ای عزیز محتاجم در هوای مُشک بویِ بزمگاهت، ای لطیفِ سخت غرش! گریه میکردم چرا چشم گیرا و مُصفّایت را نمیبینم، احتیاج مرا تو باور کن . دلِ آشوب و آتشین من، کوره‌ایست دائم جوش! ناگهان خواب می دیدم، مست از ترس امید‌بخش، ماهِ دلکش و سخت چون کوهم ز بلندای افق می آید . م
امروز خاله ام فوت شد. غم انگیزترین حال را نه دخترهایش که جیغ می زدند و غش می کردند داشتند، نه مامان که مهمانی اش بعد دو هفته شوق و ذوق و تدارک دیدن تبدیل به عزای خواهرش شده بود. غم انگیزترین حال را بابا بزرگ داشت که آرام و ساکت نشسته بود و حتی اشک هم نمی ریخت. این حکایت را شنیدید؟ که روزی از حکیمی پرسیدند شادترین داستان دنیا چیست گفت پدربزرگ مرد، پدر مرد، پسر مرد و وقتی پرسیدند غم انگیزترین داستان دنیا چیست جواب داد: پسر مرد، پدر مرد، پدربزرگ مر
گاهی هم لازمه با خودت تنها باشی تنهای تنهای تنها که وقتی میری سرکلاس بشینی یه گوشه اون ته و هیچ کس کنارت نباشه که توی سلف تنها بشینی و توی ساعتای بیکاری بری بشینی لبه ی همون پنجره که پاتوق همیشگیه و موقع برگشتن تو بارون و زرد و نارنجیای پاییز که تو دانشگاه تهران خوشگل تر از همه جاس با خودم قدم بزنم و آهنگ گوش بدم و مترو خلوت و بی سروصدا باشه و وقتی میرسی خونه هیچ کس منتظرت نباشه و خونه بوی قرن ها تنهایی بده و تنها چیز تازه و خوش رنگ و لعابش گلای
   تنهاترین نهنگ دنیا؛عنوانی بود که نیویورک تایمز در سال ۲۰۰۴ به یک وال آبی داد! ، قضیه از این قرار بود که تنهاترین نهنگ ، نهنگی بود که دانشمندان او را از سال ۱۹۹۲ تحت نظر داشتند تا بالاخره علت تنهایی‌اش را کشف کردند!نهنگ ۵۲ هرتزی ، نامی بود که دانشمندان پس از ضبط صدایش برای او در نظر گرفتند . محدوده صوتی آواز وال‌های آبی بین ۱۵ تا ۲۰ هرتز است در حالی که آواز این نهنگ فرکانسی معادل ۵۲ هرتز داشت ، در نتیجه توسط هیچ نهنگ دیگری قابل شنیدن و شناسا
ای که هستی غصه پنهان و پیدایم پیداامشب از دلتنگی ات تنهای تنهایم بیارفته ای سوی خدا اما کمی از بهر دللحظه ای در خواب من در عمق دنیایم بیاشهره شهر توام در رسم  عشق و عاشقیدر ره این عاشقی شیدا و رسوایم بیاقلب من از شوق تو بی تاب دیدارت شدهاز برای مرهم این قلب شیدایم بیافرصت دیدار تو دارد ز دستم می روداندکی لطفی کن و در خواب و رویایم بیامحمدصادق رزمی
یه پست امروز خوندم ازاینکه خوشحال بود بعد از ۲۶سال تنهایی اشک ریختن الان کسی هست که اشک گوشه چشمشو ببینه پاک کنه دلشو آروم کنه.
اما من بعد از ۷ سال متاهلی در سن ۲۴ سالگی اگر دو لیتر اشک هم بریزم هیچ همدمی ندارم تنهای تنهای تنها
باید همه چیز رو فقط درون خودم نگه دارم و تنهایی اشک بریزم
چه از رنج هایی که مربوط به زندگی مشترکم نیست چه رنج هایی که از طرف همسرم بهم میرسه.
غبطه خوردم به حالش .
رویا. کابوس. کابوس. رویاکاش چیزی این وسط تغییر میکرد
کاش هیچ وقت بیدار نمیشدم
وقتی هم که بیدار میشدم مرده بودم کامل
کاش از سکوتم میخواندی
چه حرف ها که سالها نهفته داشتم
و عاقبت خواهم مرد.
حتما دور از تو
حتما تنهای تنهای تنها
باور کن حرف مسخره ای نیست.
بود مرد تمامی آن که از تنها نشد تنها
به تنهایی بود تنها و با تنها بود تنها
دیوان اشعار علامه حسن زاده آملی
توضیح:
مصرع اول: تنهای اول جمع است و تنهای دوم مفرد.
مصرع دوم: تنهای اول مفرد و تنهای دوم و سوم جمع و تنهای چهارم مفرد است.
معنای شعر:
مرد تمام آن نیست که از با تن ها بودن تنها باشد، زیرا که باید با جمعیت و اجتماع باشد و نیازمند به معیشت و زندگی در بین همه است، بلکه فرد تمام کسی است که به تنهایی همه است و در عین حالی که با همه است بی همه است و خو
نگون گردی ای آسمان!که خصمی با آزادگان
پسندیدی بر مجتبی
تو بیداد اهریمنان
سلیمانی شد بی‌نگین
ز سرداران تنهاترین

غربت او از نقش نگینش پیداست که بسته بود:"حسبی الله"(خدا مرا کافی است)
و چه زیبا فرمود:
اعمل لدنیا کانک تعیش ابدا و اعمل لاخرتک کانک تموت غدا
و برای دنیا آنچنان عمل کن که گویی تا ابد زنده ای و برای آخرت آن‌سان که گویی فردا را نخواهی دید
زیر دوش قبل سفر، تصمیم گرفته بودم با شوق زیادی بعد از سفر بی آیم و اولین سفرنامه ام را بنویسم. چون اولین سفر تنهای تنهای تنهایی ام بود. ولی آنقدر این دو روز بد گذشت و ترسیدم و دویدم و تنهایی بهم فشار آورد و گریه گردم و در کنسرو لوبیا سخت باز شد و سردم شد و بی توجهی و نپذیرفتن دیدم و ترسیدم و ترسیدم و ترسیدم، که فقط آمده ام بگویم: گه بخورم از این به بعد تنهایی سفر برم!
دیشب هم اخرین دوست من ازدواج کرد. الان فقط علی موند و حوضش. دیگه تنهای تنهای تنها. ان شاء الله که خوشبخت بشن همه دوستانم. دیشب دیر رسیدم به خونه اما خیلی دوست داشتم بیام و حرف بزنم اما نمیتونستم ت بخورم قول دادم بیام حرف بزنم الان همش از ذهنم ریست شده. کلا مغز جلبک دریایی هم از من بیشتره.یه چیزی ذهنمو درگیر کرده ولی متاسفانه اون ته هستش و نمیتونم بکشمش جلو که ببینم دقیقا چی هست فقط خیلی داره اذیتم میکنه.
کسی دیگر نمی کوبد درِ این خانه ی متروک ویران راکسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایمومن چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیزاز من نمی ماندومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایمدرون کلبه خاموش خویش اماکسی حال من غمگین نمی پرسدومن دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارمدرون سینه پر جوش خویش اماکسی حال منه تنها نمی پرسدو من چون تک درخت زرد پاییزمکه هردم با نسیمی میشود برگی جدا از اوودیگر هیچ چیز از من نمی ماند
ای عشق بیا بر دل وجانم نظری کن از آه دل سوخته ی من   حذری  کن مرغ دل تنهای مرا بال   وپری بخشجای دل من باش توتا من سفری کن بگذار بمیرم من از  این  عالم  فانی باقی نگذارم بجهان  شور وشری کن با مشک ختن شوی توزخم دل ما ،را وآنگاه مرا   رایحه ی  شعر تری   کن از نام  نشانم  تو مگو ،بی تو  هلاکم این شام غم انگیز مرا تو،سحری  کن سرمایه بی چون چرا ؟ باش   برایم از بهر خدا عشق بیا 
من مانده ام تنهای تنها: از تنهایی دربیایید با خواندن این کتاب
 
من مانده ام تنهای تنها : محمدحسین قدیری
معرفی:
تا حالا شده فکرکنی تنهایی؟ تا حالا شده حس کنی اونهایی که درکت می کنند نیستند و وقت ندارند؟ تا حالا پیش اومده حس و حال دویدن، کار کردن، درس خواندن یا حتی شوخی وخنده نداشته باشی؟ به نظرت همه مردم یه روزی حس کرده اند که تنها هستند یا این شکل بعضی از آدمهاست؟ حالا درستش چیه؟ و باید چه کار کرد؟
بریده کتاب:
از زمان های بسیار قدیم تاکنون ما تل
دوباره تنگ می گردد،به دریا می زنم دل راکدامین موج می شوید من مجنون عاقل را؟کدامین باد می رقصد درون سینه ی مستم.که از خود بی خبر هر دم ،نمی دانم کجا هستم؟من و حال و هوای تو عجب غوغای مفلوکی.عجب!من با خیال تو چنین تنهای متروکی.به تو دل را نمی بستم اگر؛دنیا چه حالی بود؟درونم از غم و دوری همیشه پوچ و خالی بود!اگر دلتنگی از من دور می شد شاه می گشتمقرین صد ستاره ،همنشین ماه می گشتم!اگر دلتنگی از من دور می شد نور می گشتممرا کوچک نمی دیدی زنی مغرور می
سلام به همگی
چرا کسی که خودش قصد ازدواج نداره وقتی جایی میره، دخترها، خانواده ها و فامیل هاشون میان یه جوری بحث ازدواج دختران شون رو پیش میکشن؟!، چرا یه دختر باید اینقدر خانواده ش رو کوچیک کنه که بفرسته سر راه پسر که یه جوری اون رو بکشونه سمت خودش!، چرا بعضی از دخترها که خودشون از خواستگار سمج مینالن مثل کنه گیر میدن به پسرها؟!، چرا بعضی دخترها فقط دنبال پسر ساده و هیچی ندون هستن؟!، چرا بعضی از خانواده های دختر دار فکر میکنن میتونن با پول شون
سلام دوستان خسته نباشید.امروز میخام براتون اولین شعرمو که بدون هیچ اطلاعاتی و بدون قاعده و قافیه نوشتم رو به اشتراک بذارم.امیدوارم خوشتون بیاد!??   باز دوباره شب،باز دوباره تاریکی باز دوباره دلتنگی،باز دوباره آوارگیباز منو این حال خراب،باز دلی گریان باز منو، شبو ، تنهاییو این غربت بی کسی باز شبو این مهتاب تنهای خسته روزگار !آهای مهتاب تنها؟؟!تو بگو ؟؟!این چه سزائیست که میکشم؟؟!مگر جرمم در درگاه الهی چه بود ؛که سرنوشت اینگون
فردا هم دارم میرم باهاشون طالقان فقط به خاطر شکم! چون یک عالمه چرت و پرت جاذاب خریدن! راحت خر شدم نه؟! 
سارا قرار بود بیاد باهم باشیم نشد و من تنهای تنهای :)) من میدونم فردا میرم میشینم سرم تو موبایل!
دیگه چی بگم؟! چرا اینقدر حرفم نمیاد؟ 
لعنت به هر چی خوابه! کاش میشد اصن نخوابید! چرا الان من باید برم بخوابم؟!
این جایی که الان دارم مینویسم عوض شده! شکلکم گذاشته!! :))
چرا من اینقدر عاشق خیارشورم؟!
 
+مریم جان زودی برگردی.
  دیگر شب شده بود، سفره پهن شده بود، کم و زیاد در آن چیده شده بود، همه ی خانواده دور هم نشسته بودند، اما مردی غریب غریبانه رهگذر کوچه پس کوچه های شهری غریب بود. شهر غریبه بود، از ابتدا با او و خاندانش غریبه بود، با عمویش هم غریبه بود. ادعای آشنایی داشتند، ادعای دوست داشتن داشتند، اما همه ادعا بود. تا دیروز نامه پشت نامه روانه می کردند برای پسر عمویش که به سوی ما بیا، با تو بیعت می کنیم. او آمده بود از سوی پسر عمویش آمده بود تا بیعت بستا
مهر 91 بعد از یه تابستون جانفرسا به اینجا رسیدم
به همینجایی که امروز رسیدم
اون موقع فکر کردم ازین بدتر دیگه وجود نداره و کاش همون لحظه دنیا برای من تموم بشه و فردا رو نبینم
الان ولی میدونم فردا و فردا و فردا ها رو متاسفانه میبینم.
شیش سال اون سنگی که اون موقع غلطید و سقوط کرد با سرعت سر راهش هر نقطه اتکایی رو نابود کرد و یه تنهای تنهای تنها بر جا گذاشت.
اونروز بعد از یه تلفن فقط میخواستم راه برم و .
امروز سی ساعت نخوابیدم و با همون آدم از صبح تا
اللهم صلّ علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و السًر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمکآن شب زمین سر بر ستون  آسمان داشتصد آسمان غم در دل خونش
نهان داشتآن شب ملائک شعر ماتم می سرودندشب تا سحر منظومه ی غم می
سرودندآن شب دل خون علی خونین ترین بودآن شب علی تنهاترین تنهاترین بودآن شب شب تنهایی مولا علی بودآن شب عزای کوثر آل
نبی بودآن شب دل خون علی خونین ترین بودآن شب علی تنهاترین تنهاترین بود آن شب علی زهرای خود را غسل میدادشیر خدا همتای خو
چه زیبا بود نوازش دستان توچه مهربان بود نگاه خفته در چشمان توای مغرور دل تنهای منای آسوده در خواب چشمان منچه گرم بود خیال آغوش توچه دلسوز بود قلب عاشق توای مغرور دل تنهای منای عشق جاودان قلب منمن چه کرده اممن چه گفته امکه مرا دیوانه می خوانیکه مرا آشفته و پریشان میدانیمن دخترک قصر بلوری نیستممن شهزاده ای با کفش نقره ای نیستممن به سان دخترکان این شهر نیستمای مغرور دل دردمند منمن عاشقی با دستی تهیمن شهرزاده ای بی کفش نقره ایچه کرده امچه گفته
در این ماه صیام آقا، میان بزم یازهرا
فقط ذکر فرج گویم، کجایی دلبر دل ها
زبان روزه دارانت فقط ذکر فرج گوید
ببین پیر خراسانی شده تنهاترین تنها
به فرهنگ زمین خورده، به چی دل خوش کند اصلاً؟
دل دریایی رهبر چرا طوفان شده حالا
سلیمان زمانی و برایت روضه می خوانم
تو قاسم داری و اما امان از روز عاشورا
***
قد یک نوجوان اصلاً چرا هم قد سقا شد؟
سر قاسم به روی نی، میان خیمه دعوا شد
چدر تنهاست رهبر .
یه لحظه‌هایی‌ توی زندگی‌ هست که تو مجبوری همه چیزو از اول شروع کنی‌
و برای این کار احتیاج داری به یه قلب قوی
یه موقع‌هایی‌ مجبوری تو شرایطی باشی‌ که شاید مورد قبوله اطرافیانت نباشی‌
اما باید باشی‌ پس تو این شرایط قلبی می‌خوای که محکم باشه !کاظم سعیدزاده
کتاب و کتاب خوانی تنهاترین و بی نظیرترین منبع و مرجعی هست که
انسان می تواند با آن به اطلاعات واقعی ، درست و عمیق دست یابد
و هنگامی که انسان به درست ترین ، عمیق ترین و علمی ترین اطلاعات
دست یافت و توانست آنها را تحلیل کند موفقیت از آن اوست.
ادامه مطلب
بعد از یک شبانه روز پر از تنش و دلتنگی، حالا باز اینجا نشسته ام. روی این تراس کوچک و خنک، تنهای تنهای تنها. از خودم می پرسم امروز چندبار قلبم تا مرز انفجار رفت؟ چند بار خواستم بدون توجه به تمام دلتنگیم به تو بگویم دلتنگم و همین؟ چند بار دوست داشتم همه چیز را رها کنم و بگردم پی یک جای خلوت برای ساکت بودن و سر در گریبان کردن؟ چند بار به خودم گفتم این ها همه بیهوده است و بیخیال باش و باز چند دقیقه بعد خودم را مقابل قلب کبودم دیدم؟
حالا اما اینجا نشس
شب، اوقات عجیبی‌ه برای خونه. وقت خواب، که خونه به خواب می‌ره، همه اهالی خونه به خواب می‌رن و تو بیداری! سیاهی شب، میدوعه تو خونه، فرششو پهن می‌کنه رو اثاث‌ها، و صداشو زمزمه می‌کنه تو گوشت و از رازهاش می‌گه. به خودت می‌آیی می‌بینی وسط اون تاریکی‌ها داری یه چیزایی می‌بینی، گاهی خوب، بیشتر ترسناک!
انگاری تو این حال، خونه میره رو مود ماورایی‌ش، میتونه جزیی از کل دنیای ناشناخته‌ی دیگه باشه و تو، توی این دنیا تنهایی.
اما وقتی یکی بیدار باش
وقتی یهو یه پولی جور میشه که مشکل رو حل میکنه شکرش میکنیم.
وقتی آدمها رو به کمکمون می‌فرسته ازش تشکر میکنیم و می‌فهمیم که هست.
وقتی حال دلمون خوبه می‌فهمیم که نگاهمون میکنه.
و وقتی پولمون جور نمیشه اولین چیزی که حتماً توش اشتباه کردیم ایمان آوردن به او بوده.
هزار بار خوندیم که خدا حواسش به ما بود و مشکلمون رو حل کرد 
میخوام بپرسم اگر مشکل حل نمیشد یعنی حواسش نبود؟
اگر تنهای تنهای تنها موندیم، یعنی ازمون غافل شده؟
میخوام بپرسم اینکه خدا حو
از هر چه و هر که فکرش را می‌کنی و
بدان معتقدی، قطعِ امید کن. روزی که بی‌اختیار پا به این دنیا گذاشتی و تمام بارِ
مسوولیّت جهانی بر دوش‌ات نهاده شد، تنهاتر و غریب‌تر و فراموش‌شده‌تر از آنی شدی
که فکرش را بکنی. پس جز به توانایی‌ها و داشته‌های خودت، به‌هیچ قدرت دیگری معتقد
و ملتزم نباش. چه بخواهی چه نه، چه باور داشته باشی چه نه، حتا خدا نیز از تو رفعِ
تکلیف و سلبِ مسوولیت کرده، حتا او نیز تو را در این بلبشو تنها گذاشته، پس خودت
به‌پا خیز، خود
هیچوقت تو زندگیم ب اندازه ی الان کم نیاوردم هیچوقت . حتی لحظه ای ک داشتن رو جسمش خاک میریختن حتی وقتی ک رفتم تا تو سرد خونه با چشمای بسته ببینمش حتی زانوم خم شد تعادلمو از دست دادم افتادم ولی ب اندازه ی الان کم نیاوردم و این یه واقعیته  
اره این یه واقعیته ک منه احمق دارم ب خودکشی فکر میکنم
همیشه گفتم و میگم ک خودکشی کار ادمای بازنده اس . کسایی ک عرضه ندارن خودشونو جم و جور کنن آره یه واقعیته ک الان دارم ب خودکشی فکر میکنم و در عین حا
زشته بعد از 24سال سن و شونصد سال درس خوندن و امتحان دادن هنوز قبل امتحان دپرشن دارم؟؟؟از دیروز اولین برف 97داره میباره و منم برگشتم خونه و سرجمع 5دقیقه بیرونو ندیدم نمیدونم دلیل این حجم بی ذوقی چیه .حالم خوب نیست دلتنگم شدیدا .ناراحتم شدیدا دپرشن دارم به تشخیص خودم  چون هیچی الان نمیتونه خوش حالم کنه واینکه هیچی دست من نیست  و کاری نمیتونم کنم بیشتر ناراحتم میکنه امیدوارم امتحانو خوب بدم که نشه قوز بالا قوز بعد از 2سال فک کنم قراره
. مثل کلاه سوئیشرتم، وقتی تا ته می‌کشم‌اش رو سرم تا از دید بقیه پنهان بشم، یا به عبارت بهتر مثل شترمرغی که کله‌اش رو توی شن می‌کنه دیگران رو نبینم. ولی چفیه تا هر جایی که بخوای جلو میاد، می‌تونه تمام صورتم رو بگیره و دیگه به جز یه زمینه سفید با خطای سیاه چیزی نمی‌بینم - کله‌ام کاملا توی شن‌ها فرو رفته و با خودم تنهای تنهام.
اول سلآم، خیلی وقته که مینویسم، از دفترخاطراتی که روز تولد دخترداییم برام خریدن تا دفترچه سبزی که اولین خرید خودم برا خودم بود تا دنیای چنل نویسی و تا نت نویسی توو گوشیم و الآن اینجا دیگه اینجا نوشتن برام هیجان انگیز نیست، تایپ کردن لذت بخش نیست حتی، ولی خوندنتون و نوشتن خودم این حوالی گاهی میتونه قشنگ باشه =)
اولین نفر خودم به خودم خوشومد میگم پس =)))
اولین رفیق واقعی و مجازی من، اینجا، دختری از جنس باد
و شاید حالاحالالا اینجا تنهاترین بمون
من حتی به دیدن ستاره های بالای صفحه هم عادت کردم. بیام ببینم خاموشه دلم میگیره.
ینی اونایی که من رو میخونن هم همچین حسی دارن بهم؟
چه عجیبه که به همچین چیزی فکر میکنم.
همیشه از وابسته شدن میترسیدم. همش دارم تلاش میکنم هیچ کس برام مهم نباشه. میخوام یه مدل زندگی رو پیدا کنم که توش احساسم به آدما کمترین نقش رو داشته باشه. ولی خب میدونی همش یه جورایی گول زدن خودمه.
چون حتی بعد از سه ماه دور بودن از هم، همون موقع که فکر میکردم حالا دیگه میتونم تنهاترین
وقتی حالت بده هیشکی نمی تونه کمکت کنهحال بدی فقط واسه خود خود خود تویهدرد هیچوقت گفتنی نیستانسان فقط ظاهرا یک موجود اجتماعیهولی واقعا تنهای تنهاستفقط خودشو داره حتی اگه یه دوست خوب یه خانواده خوب یه عشق مهربون داشته باشهولی خب داشتن همه اینا خیلی خوبهلااقل باعث میشه تنهاییتو یادت بره لااقل یکی هست که باهاش وقت بگذرونی و بخندی و بری بغلش
هر زمان در محفلی، شادی به دل همدم شودبعد از آن اعصاب من، از غصه ات درهم شودمی روم در گوشه ای، تنها و غمگین در اتاققسمت مردت شده، تنهای این عالم شودچون خبر از رفتنت، هرگر ندارد مادرماو دعایش این شده، این بچه اش آدم شودگر بداند مادرم، اندوه من را از غمتسهم او از قصه ام، در زندگی ماتم شودوقت تنهایی که دل، در آتش عشقت فتادمیشود گاهی به دل، یک عکس تو مرهم شودمحمدصادق رزمی
مینویسم نامه و روزی از اینجا میروم با خیال او ولی تنهای تنها میروم در جوابم شاید او حتی نگوید “کیستی ؟” شاید او حتی بگوید “لایق من نیستی” مینویسم من که عمری با خیالت زیستم گاهی از من یاد کن ، حالا که دیگر نیستمسمیرا
لحظه هایی هست که تنهای تنها می‌شوی و به آخر هرچیزی که ممکن است برایت اتفاق بیفتد میرسی. این آخر دنیاست!خودِ غصّه.غصه‌ی تو دیگر جوابگویت نیست و باید به عقب برگردی، وسط آدم‌ها، هرکه میخواهد باشد.در این جور لحظه‌ها به خودت سخت نمی‌گیری، چون حتی به خاطر اشک ریختن هم باید به آغاز هرچیز برگردی. به جایی که همه‌ی دیگران هستند!@baycot#لویی_فردینان_سلین
چی شد که دنیام شد اشک و اه.
چی شد که دنیام از هم پاشید.
چی شد که دنیام تار شد.
چی شد که دنیام زیبایی ش رو از دست داد.
چی شد که دنیام شد همون ادمای پست کنارم.
چی شد که دمیام از من یه ادم دیگه ساخت.
چی شد که دنیام شد گوشیو گوشی.
چی شد که دنیام شد تنهای تنها.
چی شد که ادمای دنیام شدن پست ترین ادمای دنیام.
من این دنیا و زندگی رو دوست ندارم.
دیگه هیچ چیز اونقدر خوب نیست.
البته هیچ چیز اونقدرم بد نیست.
احساس میکنم دیگه به هیچ جایی تعلق ندارم حتا اینجا که خودم ساختمش.
احساس میکنم تو دنیای تنهای خودمم و هرچقدر فریاد بزنم صدا به جایی نمیرسه.
آدما هر کدوم تو سیاره خودشونن انگار.
فقط میدونیم هستن.
ولی فقط همین.
+ دارم افسرده تر میشم؟ :)
کتابی خوندم که شخصیت داستان یک روز صبح بیدار میشه و میبینه که دورش ی دیوار نامرئی کشیده شده و هر چیزی که خارج از این دیوار است خشک شده مثل سنگ و انگار تنها ادم زنده روی زمین است و
چند روزیه میگم اگر یک روز صبح بیدار بشم و ببینم تنهاترین هستم چقدر میتونم برای زنده موندن دوام بیارم!تمام اهداف مادی پوچ میشن تمام دلخوشی های زمینی پوچ میشن.فقط میل غریزی زنده موندن میمونه که نمیدونم تا کجا همراهه.
چقدر فکر نچسبیه این خیال پردازی.  

آدنا
سلام بر تنهای خدای جهانیان.
خداجانم شما سرور و.تنها مونس و امید من هستید.خداجانم پر از گناهم. پر از ترس از عقوبت گناهانم و دلگیر شدن شمام.خداجانم، سرورم، گناهم را عفو کنید و مرا یاری فرمایید تا بتوانم بنده و خاکساری خرد برای شما باشم.خداجانم بزرگترین آرزویم، رضایت شما پروردگارم است.مرا عفو کنید.به سوی شما باز میگردم.یاری ام کنید.آمین.کیوان
سلام :)
1. بدبخت ِ مفلوکتون روز عیدی رفته مدرسه، خسته و افسرده، داغان و پژمرده برگشته.
2. شبی 3 تست باید برا معلم شیمیمون بفرستیم. بعد من دوتا آزمون شیمیامو خب گند زدم دیگه. رفتم بهش گفتم. بعد امروز اومد سر کلاس اسما و درصدا رو تک تک خوند، بعد من داشتم سکته می کردم، به من رسید بهم گفت باهم حرف زدیم دیگه. دیگه نبینم :| منم پرام ریخته بود، داشتم تشنج میکردم گفتم باشه :||| بعد سوال داد بچه ها حل کنن دوباره اومد پیش من. زد پشتم گفت چرا انقد عقب نشستی؟ از این
تا میام یکم خوب باشم باز کلافگیم میزنه بالا!دست خودم نیس نمیدونم چرا کنترل خاصی روی رفتارم ندارم هیچ کاری نمیتونم بکنم اصنیهو میرم توی یه فاز افسرده و بدبختی که نگم براتون، البته الان شاید یه جورایی قابل توجیه باشه ولی خب این حالتم چیزی نیس که مختص همین یه هفته باشه وقتای خیلی خیلی زیادی همینجوریمدرگیر زبان اینا هم که شدم دیگه بدتر شده همه چییعو میرم تو فکر تا کلی وقت گیر میکنم همون تو و بیرون نمیاماخمام میره تو همحوصله ام پوچ میشهکاش الان
شاسوسا بودمکنار همان عمارت مخروب، زیر آسمان شگفت انگیز کویرتنهای تنهاتنها صدای وبلن‌سل در فضا پخش بود، قطعه‌ی Empty Skyو مه عمیق، انگار که تمام ابرهای دنیا به زمین آمده بودند
ارغوان ابتهاج می‌خوانم و منتظر 
منتظر تو که از میان ابرها پیدا شوی
خدایا، خداونداتومیدانی  که انسان بودن  و ماندن در این دنیا ی فانی چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار استخداوندا، خدایا تو خود میدانیکه من دلواپس فردای نا معلوم خود هستممبادا،مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها رامبادا گم کنم ،اهداف زیبا رامبادا جا بمانم از قطار موهبتهای بیکرانتخدواندا، خدایا مرا تنها نگذاریآری من تنهاترین  مخلوق تنهایم : انسانمخداوند گوید:تو ای زیباترین خورشید زیبایمتو ای والاترین مه
کجایی؟
کجایی مهربانم همدم دلتنگی ام؟
بی تو من تنهای تنهایم نوگل زندگی ام
لحظه هایم تلخ تلخ ودست هایم سرد سرد
چشم هایم در فراقت لحظه ای برهم نرفت
جرم من چیست ک تنها رفته ای؟
کوله بارت  را چرا اینگونه تنها بسته ای
من ک غیر از تو ندارم همدمی در روزگار
جان چشمانت بیا دیگر نماند درمن قرار
ای خدا بازهم من التماست میکنم
برسان او را کنارم جان فدایت میکنم
شاعر؛شبنم حاتمی
عادتمان شده خودمان را خفه کنیم و نگذاریم سوال های برای یک لحظه هم که شده سری از آب بیرون بیاورند و نفسی فرو ببرند. نمی‌توانیم خودمان را تحمل کنیم. از تنهایی با خود گریزانیم. پشت موسیقی، فیلم، تلوزیون، کتاب، شوخی، اینترنت و هرچیزی که دستمان برسد پنهان می‌شویم که تنهای تنها، عریان و صریح، با خودمان روبرو نشویم.
تا کی می‌توانیم از دست خودمان فرار کنیم؟
عشقولانه حاشا کل خویش را را برای کسی ظاهر نکنـــــن بگــــــذار کمی دست نیافتنی
باشی آدمها تمامت که کنند، رهـــــایت” می کنند تنهای تنها می شوی و رنجور
و پشیمان استاتوس برای ادامه ی زندگی
چیز خاصی لازم نیست
یک اتاق کوچک
چند کتاب
کمی طناب
و یک دوست خوب خوب
که از زیر پای من
چهار پایه را بکشد!
کجایی؟کجایی مهربانم  همدم دلتنگی ام؟بی تو من تنهای تنهایم نوگل زندگی املحظه هایم تلخ تلخ ودست هایم سرد سردچشم هایم در فراقت لحظه ای برهم نرفتجرم من چیست ک تنها رفته ای؟کوله بارت  را چرا اینگونه  تنها بسته ایمن ک غیر از تو ندارم همدمی در روزگارجان چشمانت بیا دیگر نماند درمن قرارای خدا بازهم من التماست میکنمبرسان او را کنارم جان فدایت میکنمشاعر؛شبنم حاتمی
گاهی وقتا حس میکنی تنهاترین تنهایی ، حتی با وجود نفسای گرمی که دور و برت هستند؛یه مادر مهربون و فداکار،یه پدر دلسوز و آرام کننده، برادرای عزیزتر از جان ، و بالاخره همسر و فرزندی که با اومدنشون به زندگی رونق و صفا بخشیدناما.نه ، فکر می کنم این زندگی دیگه اما نداره ، جز اینکه گاهی وقتا یادمون میره که همه ی ما توی این زندگی حقی داریم، گاهی وقتا فراموش می کنیم که این فقط ما نیستیم که محتاج محبت دیگران هستیم ، بقیه هم به محبت ما احتیاج دارند.ای کا
جدی یا شوخی، تعداد توییت‌هام درباره ازدواج زیاده، به قدری که چند نفری به شوخی اعتراض می‌کنند و با هم جدی‌جدی کلی می‌خندیم. اما جدای از شوخی، دیروز جدا معنای تنهایی رو حس کردم. ساعت نزدیک ۸ غروب بود که از دفتر زدم بیرون. سوار مترو شدم، خیلی خسته بودم. اما خستگی اذیتم نمی‌کرد، از قضا انرژی میگرفتم ازش؛ از اینکه یه شغل خوب دارم‌ که تا الان توش موفق بودم و به امید خدا بعد از این موفقیت نصیبم خواهد شد. از اینکه میتونم یواش‌یواش روی پای خودم بای
مریمبه تنهاییتنهای تنهابدون كمكینان خامه‌اییك جعبهكاملاً متكی بر توانایی‌های خودحتی خامه را هم خودش آماده كرداو فقط 12 سال دارداین مهم استدر جامعه مدرن امروزكدام جامعه؟جامعه‌ای كهكودكانشنهنوجوانانشنهجوانانش تا 20 سالگیچیزی از كار و زندگی نمی‌آموزندعرف بر این استزیرافقط باید مدرسه بروند و درس بخوانندوهیچ مهارتی نیاموزند!ماشاءاللهخدا را شكرسپاسمنّت بر من گذاشتو فرزندانی نیكو عطا فرمودپركار و پرتلاش :))قال الأمیر (ع): «الْحَ
نه اونقدر خوبم که آدما شیفته ام باشن، نه اونقدر بد که ازم متنفر باشن. نه اونقدر محبوب که همیشه دورم شلوغ باشه، نه خیلی منفور که همیشه تنهاترین باشم. نه زیاد بدشانس، گرچه شاید بودم همیشه، اما هنوز خیلی امیدوار. نه اونقدرها هم عالی تو قشنگی، تو کار، تو هنر، تو خانواده و ثروت، و نه خیلی فقیر تو تمام اینا. آدمی به این متوسطی فقط به یه تعداد آدم باکیفیت احتیاج داره برای خودش، که خیالش راحت باشه زندگیش پوچ نیست. به اونقدری ثروت احتیاج داره که در ازا
حس می‌کنم بعد از مرگ مامان‌بزرگم دیگه خیلی از مرگ‌ها واسم اونقدرا غمی ندارن. در واقع بعد از اون، دیگه مرگای کمی هستن که بتونن خیلی غمگینم کنن.+ یادم میاد اون شب هیچ‌کس کنارم نبود جز فرزند. که دستش درد نکنه رفت تو تخت جیش کرد و مشغولم کرد تا چهار صبح:))همیش به این فکرم که توی اون سخت‌ترین لحظات عمرم، تنهای تنها بودم با فرزند.با فرزند که حالا دیگه اونو هم ندارم.این قضیه هم برام از غم‌انگیزترین چیزهای دنیاست. فرزند که مثل یه تیکه‌ی خیلی عزیز از
هنگام که گریه می دهد ساز
 **
هنگام که گریه می دهد سازاین دود سرشت ابر بر پشت.
هنگام که نیل چشم دریااز خشم به روی می زند مشت.
زان دیر سفر که رفت از منغمزه زن و عشوه ساز داده
دارم به بهانه های مأنوستصویری از او به بر گشاده
لیکن چه گریستن، چه طوفان؟خاموش شبی است. هر چه تنهاست.
مردی در راه می زند نیوآواش فسرده برمی آید.
تنهای دیگر منم که چشممطوفان سرشک می گشاید. هنگام که گریه می دهد سازاین دود سرشت ابر بر پشت.
هنگام که نیل چشم دریااز خشم به
عشقولانه حاشا کل خویش را را برای کسی ظاهر نکنـــــن بگــــــذار کمی دست نیافتنی
باشی آدمها تمامت که کنند، رهـــــایت” می کنند تنهای تنها می شوی و رنجور
و پشیمان استاتوس فقط یک نفر را می خواهم که با او کافه بروم…
بروم پارک . .با هم قدم بزنیم…
ربات هم بود، بود !!!
بی احساس بودنش شرف دارد به احساس بعضی آدمها.
کــار کفـــر دل چـــو در میخــانـــه هـــا بـالا گـرفـتتـــرســــم از مسجــــد ریـــا آیــــد مسلمانش کند!***به راه عشق رفتن چون که تنهایی خطرها داشتبه همـــراه دل خود ، اشـک و ســوز آه هـم بردم!***بیـــوفــــایـــی هـای او را خــوش تلافی می کنمگـــر رود از دیـــده ام ، من هم ز یــادش می روم!***مـــا به استقبـــال یــار از خویش بیرون رفته ایمدل تپیــــدن ها صـــدای گام هــای عشـــق بود!***بــــا امیـــد ایـن کـــه روزی مـــرگ بیـــدارم کندخ
قلبم بدرد اومده و نفسم گرفته ، آرامشم بهم ریخته ، داغونم داغون
دلم میخواد برم عین ماه رمضونی سجادمو پهن کنم و چادر گل گلیمو مثل شبِ اول قدری بزارم سرم و از ته دل زار بزنم .
دلم میخواد زار بزنم بگم جز تو دیگه هیشکی نیست و من تنهای تنهام ‌.
دارم دق میکنم دق.
من آرزوی مردن نمیکنم ها 
میشه فقط منو زودتر ببری؟ ببر ! منِ بی هدف بی انگیزه بی آینده رو ببر پیش خودت تا بیشتر از این رسوا نشده.
خدایا میبینی وضعِ من چطوریه؟!
میبینی نه.
میدونم خیلی خوبی.
قلبم بدرد اومده و نفسم گرفته ، آرامشم بهم ریخته ، داغونم داغون
دلم میخواد برم عین ماه رمضونی سجادمو پهن کنم و چادر گل گلیمو مثل شبِ اول قدری بزارم سرم و از ته دل زار بزنم .
دلم میخواد زار بزنم بگم جز تو دیگه هیشکی نیست و من تنهای تنهام ‌.
دارم دق میکنم دق.
من آرزوی مردن نمیکنم ها 
میشه فقط منو زودتر ببری؟ ببر ! منِ بی هدف بی انگیزه بی آینده رو ببر پیش خودت تا بیشتر از این رسوا نشده.
خدایا میبینی وضعِ من چطوریه؟!
میبینی نه.
میدونم خیلی خوبی.
قلبم بدرد اومده و نفسم گرفته ، آرامشم بهم ریخته ، داغونم داغون
دلم میخواد برم عین ماه رمضونی سجادمو پهن کنم و چادر گل گلیمو مثل شبِ اول قدری بزارم سرم و از ته دل زار بزنم .
دلم میخواد زار بزنم بگم جز تو دیگه هیشکی نیست و من تنهای تنهام ‌.
دارم دق میکنم دق.
من آرزوی مردن نمیکنم ها 
میشه فقط منو زودتر ببری؟ ببر ! منِ بی هدف بی انگیزه بی آینده رو ببر پیش خودت تا بیشتر از این رسوا نشده.
خدایا میبینی وضعِ من چطوریه؟!
میبینی نه.
میدونم خیلی خوبی.
خسته شدم ! این جمله ایه که هرازگاهی به مغزم خطور میکنه ! بعضی جاها نمیتونم خیلی توضیح بدم ازت چه توقعی دارم اخه خجالت میکشم از اینکه فکر کنی رابطه ما بده بستونیه ! اما واقعا بعضی وقتا واقعا اندازه یه بند انگشت ازت توقع دارم . دلیل توقع داشتنمم خیلی سادس چون تو این دنیای تاریک و تنهای شلوغه دوره خودم فقط تو رو دارم فقط این تویی که باعث میشی حس کنم تنها نیستم . اما وقتی یهو حس میکنم از دایره دور من فاصله‌گرفتی و از دور داری نگاهم میکنی غمگین میشم
یه تنهایی یه خلوت یه سایبون یه نیمکت
میخوام تنهای تنهاااااااااا باشم دور از جمااااااااعت
نه گوشی، نه اینستا، نه واتساپو بچه ها. هیییییییچ کس؛ حوصله هیچکیو ندارم.
پتانسیل اینم دارم که کسی بهم بگه بالا چِشِت ابروعه تا بشینم سه ساعت اَر بزنم.
دلم میخواد نه به خواب نه غذا نه هیچ چیز دیگه احتیاج داشتم.مخصوصا خواب.اون وقت خودمو تو اتاق حبس میکردمممممممم به صندلیم چسب میزدم و تا خوده تیر میخوندم.تا بلکه حالم خوب شه.
در تمام طول تاریکی سیرسیرکها فریاد زدند ماه ای ماه بزرگ در تمام طول تاریکی شاخه ها با آن دستان دراز که از آنها آهی شهوتناک سوی بالا می رفت و نسیم تسلیم به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز و هزاران نفس پنهان در زندگی مخفی خاک و در آن دایره سیار نورانی شبتاب دقدقه در سقف چوبین لیلی در پره غوکها در مرداب همه با هم ‌ ‚ همه با هم یکریز تا سپیده دم فریاد زدند ماه ای ماه بزرگ . در تمام طول تاریکی ماه در مهتابی شعله کشید ماه دل تنهای شب خود بود داشت در ب
فرهنگسرای زیارت مشهد از نخستین و تنهاترین پارك موضوعی پیرامون زیارت در ایران و جهان است. از مهمترین اهداف فرهنگسرای زیارت افزایش ارتباط معرفتی و عملی شهروندان با حضرت امام رضا (ع) در بستر ظرفیت های زیارت ، تبیین و ترویج و نهادینه سازی آداب ، معارف و اسرار موجود در زیارت است. فرهنگسرای زیارت مشهد در حاشیه بلوار وحدت واقع شده و شامل قسمت های مختلفی از جمله نمایشگاه مفهومی زیارت ، نمایشگاه تجلی آفتاب ، آب نمای هوشمند ، میدان نمایش سینمای
فرهنگسرای زیارت مشهد از نخستین و تنهاترین پارك موضوعی پیرامون زیارت در ایران و جهان است. از مهمترین اهداف فرهنگسرای زیارت افزایش ارتباط معرفتی و عملی شهروندان با حضرت امام رضا (ع) در بستر ظرفیت های زیارت ، تبیین و ترویج و نهادینه سازی آداب ، معارف و اسرار موجود در زیارت است. فرهنگسرای زیارت مشهد در حاشیه بلوار وحدت واقع شده و شامل قسمت های مختلفی از جمله نمایشگاه مفهومی زیارت ، نمایشگاه تجلی آفتاب ، آب نمای هوشمند ، میدان نمایش سینمای
فرهنگسرای زیارت مشهد از نخستین و تنهاترین پارك موضوعی پیرامون زیارت در ایران و جهان است. از مهمترین اهداف فرهنگسرای زیارت افزایش ارتباط معرفتی و عملی شهروندان با حضرت امام رضا (ع) در بستر ظرفیت های زیارت ، تبیین و ترویج و نهادینه سازی آداب ، معارف و اسرار موجود در زیارت است. فرهنگسرای زیارت مشهد در حاشیه بلوار وحدت واقع شده و شامل قسمت های مختلفی از جمله نمایشگاه مفهومی زیارت ، نمایشگاه تجلی آفتاب ، آب نمای هوشمند ، میدان نمایش سینمای
عشقولانه
حاشا کل خویش را را برای کسی ظاهر نکنـــــن بگــــــذار کمی دست نیافتنی
باشی آدمها تمامت که کنند، رهـــــایت” می کنند تنهای تنها می شوی و رنجور
و پشیمان
استاتوسفقط یک نفر را می خواهم که با او کافه بروم…
بروم پارک . .با هم قدم بزنیم…
ربات هم بود، بود !!!
بی احساس بودنش شرف دارد به احساس بعضی آدمها.
عشقولانهقلب من تو ﺭﺍ ﻣﺨﻮﺍﻫﺪ، ﺗﺎ ﺩﺭ آن ﺁﺭﺍﻡ ﻭ آﺭﺍﻡ ﻮﺵ کنم ﺑﻪ ﺻﺪﺍ قلب دلربای
تو. ﻭ زندگی کنم ﺩﺭ ﻫﻮﺍ ﻧﻔﺲ کشیدن هاﺖ، ﻭ عاشق ﺗﺮ ﺷﻮﻡ. ﻭ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﻢ ﺑﻪ
ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺑﻔﺘﻨﺪ ﻭ رنج بکشم… قلب من ﻣﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺎﺯ ﺗﻮ ﺑﺎﺷ ﻭ ﻣﻦ…. همین ﻭ ﺑﺲ…
استاتوس
حاشا کل خویش را را برای کسی ظاهر نکنـــــن بگــــــذار کمی دست نیافتنی
باشی آدمها تمامت که کنند، رهـــــایت” می کنند تنهای تنها می شوی و رنجور
و پشیمان
بازم حسش کردم.
مرگ رو.
برای من نبود.اما برای کسی بود ک باهاش زندگی کرده بودم.
همون حس سرد و بی رحم.
هرموقع یه مرگ اتفاق میفته٬یادم میاد ب فوت مادر٬خاله ها٬.
چرا؟
چرا انقدر زیاد؟
ای کاش میشد فقط یه بار دیگه داشته باشمشون.
دلم تنگه و نمیدونم چجوری تحمل کردم.
یجوری شده ک انگار هیچوقت نبودن.عشقشون توی قلبم هست و کمبودشون.
اما یادم‌ نمیاد خیلی ک بودنشون چ شکلی بوده.
طبق معمول تنهایی اشک میریزم.
طبق معمول هیچکس نیست ک بشنوه.
ما تنها به دنیا میایم و
روز واز اون بدتر شب دلگیری بود برامدلم خیلی گرفته .خیلی.هیچکس توی دنیام نیست.هر جقدر به عید نزدیک میشیم .بیشتر استرس دارم و دلم‌گرفته تر میشه.هیچ دلخوشی و دلگرمیی نیست.هیشکی دوروبرمون نیست.تنهای تنهاییمتنهاترم نیشم چون همون دوستای اندکمم نیستنخدایا الان یه قطره اشک چکید از چشمم.و راه باز شد برتی باقی قطرات .خدا  صدامو میشنوی؟ .روزای خوش تر هم برام بیار.خوش تر.بهترخواهش میکنم.خواهش میکنم.خواهش میکنم خدااااااا
بارها و بارها به خودم قول دادم که یک برنامه روزانه‌ی مستمر و مستدام داشته باشم! اما شاید طولانی‌ترین، تنهاترین و موفق‌ترین برنامه‌ای که داشتم یک پروژه حال خوب سازی جهت تلطیف اوضاع برای از دست ندادن روزهام بخاطر هزار جور فکر و خیال و اتفاق بد، بود!
چند روز پیش خیلی اتفاقی گروه تلگرامی‌ام را دیدم تحت عنوان صد روز خوشحالی که از اواخر ۹۵ تا اوایل ۹۶ (به مدت صد روز) هر روز روایتی از یک اتفاق خوبم را می‌نوشتم!
یادم هست بعضی روزها که هیچ رخ‌داد خ
اینم چاشنی پست قبلی:

متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.


ب یاد او ک تنهاترین تنهاست
سلام
شب تولد امام رضاست
اما دل من ناآروم ترینه
تنهای تنها
امشب رفتم هیات و توی مراسم مولودی برای دل غم زده خودم گریه کردم
ولی باز دلم داغونه
انگار با هر باد دلم ت میخوره
دلتنگی گاهی نفس رو توی سینم حبس میکنه
هنوز با آهنگ های قدیمی و یا غمگین بی هوا دل من می پاشه از هم.
رفتم داروخانه-!
امروز رفتیم واسه فروش و بد نبود
خیلی کلافه ام
خیلی دلم میخواد مسیری و دری برام باز بشه
سرده.حال دلمو میگمسرد و تاریکه
خیلی دیرهچرا خواب نمیرم.
بیخیال
راستش وقتی به همه چاله چوله های روحیم فکر کردم ترس برم داشت!
ترس از اینکه من با همه ی این ضعف ها اگه تنها جایی زندگی کنم میتونم گلیمم رو از آب بکشم بیرون یا نه؟
دلیل اینکه با استعدادم ولی شدم همه کاره ی بیکار همین ضعف هاست.
حالا که کاملا تنهای تنها شدم با این واقعیت ها روبرو شدم و فکر میکنم که دقیقا چیکار میخوام بکنم.
برای مردم زندگی میکنم که بگن به به و چه چه که رفته سر فلان کار و فلان قدر پول درمیاره؟
یا میخوام برای خودم زندگی کنم و وارد مسیر سخ
به حرف کسی گوش نمی دادم 
همیشه دوست داشتم تنها باشم 
در خلوت به سر می بردم  برایم ارامش بخش بود 
روزگار به سختی می گذشت 
تمامی بچه ها از دستم ناراحت بودند 
چون دوست داشتم تنها باشم و در دنیای خودم سیر می کردم 
صدای ارام و دلنشین مرا خرسند می داشت 
و مرا از تنهایی و غم و اندوه بیرون می اورد 
من بودم و او تنهای تنها 
موقع دلتنگی ها مو برام غصه دریا رو می گفت و مرحمی بود بر زخمهای  کهنه ام 
ولی اکنون نیست و خیلی ناراحتم چون شکست 
واکمن خوبی بود 
۵/
سربار غم خود شده ام  میچکم از سر یک خار درون دل شب
که از ساقه ی یک گل بی رنگ به بیرون جسته
میچکم از دل یک فرض محال به یک کاسه ی شک
یا که از فرط فراق من و اندیشه ی روز
میچکم روی زمین یک خواب
به زمان می نگرم 
راهزن می آید در یک آن
کاروان رویا را به یغما می برد
به زمان می نگرم 
در مرگی به تن مردی خوش آمد میگفت 
مرد بی چاره به دربان خیره
به امید خواب دیدن زیر لب از طرب صبح میگفت 
به زمان می نگرم 
سربار غم خود شده ام
جام از دست من افتد به درون یک راز
راز از
نهم فروردین ماه سال 1398، مراسم عروسی آخرین دختر مش حسین و زیبنده خانوم بود! مش حسین حالا 15 ساله که دیگه پیش ما نیست و همه ما به احترام همسرش و آخرین دختر خانواده، از گوشه کنار دنیا دور هم جمع شدیم تا این اتفاق را جشن بگیریم. همه چیز همانطور پیش رفت که باید! 
زمان مثل برق و باد گذشت و  شب آخر رسید، صبح روز بعد همه راه خودشون را میرن و ننه حالا بعد از عمری برای اولین بار تنهای تنها میشه، بدون مش حسین و بدون بچه ها! آخر شب وقتی دختر کوچیکه پتو را میکشی
بعضی وقتا ارزو میکنم کاش هیچکسیو دورم نداشتم کاش تنهای تنها بودم 
کاش از اون اول اجازه نمیدادم کسی بهم نزدیک بشه
بعضی وقتا داشتن ادمای نزدیک بیشتر از هرچی میتونه بهت اسیب بزنه میتونه فکرتو درگیر کنه میتونه قلبتو بشکنه شاید خواسته و ناخواسته اذیتت کنن
یه وقتایی ادما خیلی دوست نداشتنی میشن
یه وقتایی ارزو میکنم کاش همون ادم گوشه گیر و تنها بودم کاش حتی یبارم کسی در این اتاقو نمیزد و وارد نمیشد کاش هیچ راه ارتباطی با دنیای بیرون نداشتم
گاهی تنها چیزی که دلم میخواهد یک جام شراب است و یک موسیقی عاشقانه و اتاق تاریک و شمع و گلبرگ های رز  پرپر شده.
تنهای تنها با خودم!
شراب بنوشم و اشک بریزم و به آهنگ گوش بدهم و به شمع ها و گلبرگ های رز خیره شوم.
آنقدر اشک بریزم و بنوشم که ندانم از اشک خوابم برده یا از شراب مست و بیهوش شدم.
و وقتی بیدار می شوم من باشم و صبح و آفتاب و روز جدیدی که آغاز شده و درد و غمی که از درز پنجره دیشب فرار کرده.
سخت است بهرمرتضی بی همسری بی یاوری/دیگرنباشد خانه اش آن جلوه پیغمبری/ازبعدزهرای جوان رفته فروغ منزلش/تنهای تنهاگشته است مولاعلی حیدری/گریه درون خانه اش بازمزم چشمان نگر/کس رانباشدتاکندبهریتیمان مادری/آغاز راه کربلا با سختی برشیعیان/برزینب اومیرسد چون داغهای دیگری/این داغ زهرامی برد جان علی رابارها/گشته مهیابارها بهردفاع رهبری/مرهم برای مرتضی روزظهور مهدی است/یک روز برشیعه رسدآهنگ پورعسکری/
من مث چیز ادا درمیارم. براى قوى بودن! براى مثلا قوى بودن. ادای آدمی که خیلی داره حال می کنه با اوضاع، وقتی بی نهایت ترسیدم. ادای آدمی که اعتماد به نفس خوبی داره، وقتی از شدت اضطراب حتی صدامم داره می لرزه. ادای آدمی که خوشحاله وقتی دارم دق می کنم و بغض به گلومه. ادای آدمی که خوشبخته، وقتی حسرت های تصور نشدنی ای تو ذهن و قلبش داره. چهره ام یه دختر بشاشِ بااعتماد به نفسِ مغروره، درونم یه دختر تنهای مضطرب که دلش می خواد بعضی از آدما گاهی بغلش کنن به
تنهای تنها نشستم گوشه ی یکی از اتاقهای خونه ی مادرم
هیچکس نیست.
مامان بابا چن روزی میشه که عازم  سفر حج شدن.
من روزها میام اینجا یه دستی روی خونه میکشم و به گلها آب میدم و راه به راه چای درست میکنم و میگذارم جلوی هرکی اومد اینجا تا حس غربت نبودن بابا مامان رو کمتر حس کنن.
چهل روز ،خیلی زیاده ،خیلییی
ولی به هرحال باید تحمل کرد
ان شاء الله که سفر خوبی داشته باشن،نه فقط بابا مامان من که همه ی حاجی ها.
روند فراموشی در حال شدن دارد کم‌کم می‌رود. چیزی که از ابتدا هم می‌دانستم. قرار نبود بماند، که اگر ماندنی بود مثل میم خاک می‌خورد. حالم گرفته است، بغض دارم و اشک توی چشمانم حلقه زده و از گوشه‌ی پلک می‌غلتد و پایین می‌رود. حدس است که جایی مشغول است یا واقع بین شده یا . هرچه هست در دام فراموشی‌ام و ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد در دام مانده باشد صیاد رفته باشد .
عشق و صید و اینها کجا بود آخر ؟ همه‌اش کشک همه‌اش دوغ همه اش هورمون‌های ن
امروز میخوام شاد باشمشادتر،شادتر از همیشهمیخوام کتاب مورد علاقمو بخونم و برقصممیخوام در حالی که چایی سبز مینوشم،سریال مورد علاقمو تماشا کنمشاید هم میخوام روی تختم دراز بکشم،به رنگ ها و نقاشی ها فکر کنم و به موسیقی آروم گوش کنممیخوام آلبوم عکس ها رو ورق بزنم و صدای کشیده شدن مداد رنگی روی کاغذ رو بشنوممیخوام روی زمین اتاقم دراز بکشم و خیالپردازی کنممیخوام امروز محو باشم.ساکتِ ساکت.زوال‌.خاموش!میخوام شاد تر باشم.هر چند امروز برام معنای چن
گوشه ترین گوشه ی تنهای زندگی میشینم و خیره میشم به یه گوشه.
آهنگ داره پخش میشه.
و دارم تموم میشم.
کاش دوباره ای باشه.
کاش دوباره ای باشه.
کاش دوباره ای باشه.
کاش.
کاش.
کاش.

دعا کنید پام کمتر بلغزه.
دعا کنید رفیق از دست دادنو تاب بیارم.
دعا کنید عشق از دست دادنو تاب بیارم.
دعا کنید رفیق تر پیدا کنم.
دعا کنید زنده بمونم.
این من بمیرم از اون من بمیرم ها نیست.
از اون ما بمیریم برای هم هاست.
باید بمیرم برات!
: )
دیدی نمیشه من یه چیزو بخوام و تو نخوای؟
دیدی نش
گاهی دلم میگیرد و گاهی زندگی را نمیخواهم . گاهی تنهای تنها میشوم اما در همین گاه ها، میدانم خدایی در کنارم است که من قدرش را نمی دانم.
شب قدر، شب احیای خویش با دم مسیحایی دعاست. شبی است که باید قدر خویش را بشناسی، تقدیر خویش را رقم بزنی و خویشتنِ جدید را با قلم توبه و جوهر اشک ترسیم کنی.
 باید فراموشت کنم ، چندیست تمرین می کنم من می توانم می شود ، آرام تلقین می کنم با عکس های دیگری تا صبح ، صحبت می کنم با آن اتاق خویش را ، بیهوده تزئین می کنم سخت است اما می شود ، در نقش یک عاقل روَم نه شب دعایت می کنم ، نه صبح نفرین می کنم حالم نه اصلا خوب نیست ، تا بعد بهتر می شوم فکری برای این دل ِ تنهای غمگین می کنم
شعر دل شکستگی برای خدا
 
تو را می خواهم‎من تنهایممن شیشه ی وجودم شکستقلب، پر قو را نشان گریه می بیندعشق زمان ندارد چو خدایی که همیشه هستعشق مکان ندارد چو زمینی که همیشه نیستباید آغاز سخن عشق بود نه تنهایی خدای منمن ناز تو بر سینه دم کنمیا دلبر تنهایم رامن ترنمی بی سابقه اممن عشق را سرود جهانم کرده اماما حیف از آن چشمی که مرا ندیدباید خدایی باشد که تنها باشد تا مرا ببیندنمی دانم کجایی که تو را بگویمخدایا هزران قطره بارانصد نسیم با آرایش
من دلم چی میخواد؟عشق.دلم دوست داشتن میخواد.دلم میخواد از غم دوری یارمروزی هزار بار بمیرم.دلم دلم این دل تنهای کوچولوی مناین دل تنهای سرد کوچولوی مناین که انقدر بسته اساین که انقدر مچاله ساین که انقدر خون آلودهبه چی فک میکنم؟اینکه چقدر فردا سرد.تهی.و خالیهاینکه من هیچ نمیخوام فردام سرد تهی.خالی باشهبه چی فک میکنم؟اینکه اینکه دنیا همینجوری که من فک میکنم زیر دندونات له نمیشه.اینکه دنیا چقدر برای آدمها بزرگهاینکه دنیا چقدر برای آدمها ک
نوشتنهمیشه حرف از نوشتن میزنم. اما گاهی فقط نگاه میکنم. فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم. اما نمینویسم. یه جا خوندم یک نویسنده هر روز باید بنویسه.حتی یک روز هم نباید اینو فراموش کنه. درواقع درسته. و من دارم توی قهقرای پوچی میرم جلو. چیزی من رو نمیکشونه اونجا بلکه خودم دارم میرم جلو.نمیدونم بانی این تباهی چیه. شایدم بدونم. امانمیدونم چرا خودمو نجات نمیدم. یه زمانی مینوشتم. داستان. فن فیک. متن و حتی شعر. اما الان درونم خلائه. حرفایی، فکرایی، ت
اصلا حرفم نمیاد
خیلی بهم فشار اومد، این چند روزه فقط امتحان دادم
نمایشگاه امسالم تنها رفتم
تنهای تنها؛ حتی یه عکسم نگرفتم
حرف واسه نوشتن دارم لیکن حال نوشتن رو نه
چند وقته خونه هم نرفتم
میخوام بگم خیلیا جوونی حال میکنن و دنیا پشمشونم نیست
پشیمون میشم عین سگ چند سال بعد، اگه بفهمم کارایی که میتونستم انجام بدم و ندادم همش درست بوده و باس انجامش میدادم
چه محدودیت های چرتی رو تجربه کردم
چقدر راه های سخت و پر پیچ و خم پیمودم تا به اینجا برسم، ب
اینجا معدود جایی ست که می توان در آن با خیال آسوده از دلتنگی ها نوشت.از تنهایی ها.و خاطر جمع بود که هیچ کس از این ابراز احساسات شخصی سوء استفاده نمی کند.کسی نمی آید به زور خودش را بچسباند به دنیای آدم و تصور کند مقصود از این نوشتن ها طلب ترحم است یا که دوستی.
دیروز با کسی دچار به این روزهای خودم رو به رو بودم.دلم برای او هم گرفت وقتی که دیدم از تنهایی اش آزرده خاطر است.وقتی که دیدم او هم این روزها دور و برش خالی ست.اما این ها هرگز نمی توانست دلیلی ب
به نام او
چند روز اخر امتحانارو محمدرضا اومد پیشم که تنها نباشم.
بالاخره ترم ۶ هم تموم شد.ولی ۶ ترم دیگه مونده!
امروز به این ۳سال که اینجا بودم فکر میکردم.به دوستام به کارهایی ک کردم.به روز هایی که تنهای تنها بودم و به معدود درس هایی که با علاقه خوندمشون!به اکثر درس هایی که با بغض خوندم.
پارسال،دقیقا همین روز پیش تینا بودم زنجان.رفته بودیم با یکی از دوستاش،شیت!یه رستوران که کنارش یه رودخونه بود و تو مسیرم یه سدخاکی بوده گویا!
پارسال این موقع بع
الان آبپاشی کردم با سال نشستیم. سال یه کمی دور و برمون رو خیس کرد. چای خورد و به این امر اهتمام ورزید که:زنی با شوهرش می‌ره آفریقا و اونجا داغون می‌شه از شدت توحش. اون از شهرای مهم اروپا رفته بود آفریقا. ( چه برسه به ما که خودمون از وحشت اومدیم نه تربیت داریم نه خونوادگی)بعد به پدرش زنگ می‌زنه می‌گه بابایی خیلی تنهام .الخ. باباش می‌گه دو نفر می‌‎رن زندان یکی میله‌های زندان رو می‌بینه اون یکی ستاره‌های پشت میله‌ها رو.زن متحول می‌شه و شروع
حسین* آیه های اشک آلود سوره فتح و ظفر خداست
سوره ای نه مکی و نه مدنی؛
که تنهای تنها در کربلا نازل شد.
الف لام حسین*!
حروف مقطعه ای که تفسیرش با خون است. 
و این خون، خط سرخ خداست
یک طرف با حسین*، یک طرف بر حسین*!
حسین* یک لحظه است؛
لحظه ای که انسان میمیرد تا انسانیت زنده شود.
لحظه ای که انگار اسرافیل صور گرفت و م کرد
و استخوانهای پوسیده انسانیت از لابلای خاکهای سرد جاهلیت بیرون آمد و روح گرفت.
حسین لحظه ایست که تمام نمیشود.
گویی مکان به تماشا
با اشک خوابیدم و گفتم رها میکنم. نگاه نکردم. خوابیدم. مامانم بیدار کرد بیا چایی. تب داشتم. دستمال کاغذیو کرده بودم تو سوراخ دماغم آب دماغم نیاد. حال بیدار شدن نداشتم. حالا چایی نخورم. گفت تو نشناختی منو، منو شناخته؟ درست شنیدم؟ با من بود؟ یا با یکی دیگه ست؟ چایی سرد شده بود به یه نفس خوردم. شیرینی خرما تو دهنم مونده بود هنوز. اومدم دیدم نیست، خوابیده. نگران شدم، الان وقت خوابه؟ ساعت ۱۱ شب؟ جواب نداد. با من بود یعنی؟ ظرفیت نداره. قضاوت نکنم. قضاوت
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها