نتایج جستجو برای عبارت :

خونه ای موند مگه؟

همسرم راننده ی ماشین سنگین بود، به من گفت بیا پشت فرمون بشین تا یاد بگیری،بعد از یکم رانندگی یادمون افتاد بايد جايی بره و منو خونه پیاده کرد‌. تنها بودم که داداشم اومد پیشم. مشغول صحبت بودیم که صداي ج و اومد دویدیم تو آشپزخونه و چشمتون روز بد نبینه، نمیدونم کی بادمجون رو با یه عالمه روغن رو گاز گذاشته بود، بادمجونا سالم بودن ولی کل خونه ی ما رو دوده ی سیاه گرفته بود. تند تند وسیله ها رو جمع میکردم که بشورم یهویی از تخت خوابمون یه عالمه آب
براي تولد مسعود آماده شدیم، اول توسط همکارم از نوین چرم یک کیف زیبا سفارش دادم که تا عصری که می خواستم برم خونه به دستم رسید بعدم سورنا موند پیش عزیز و مامان سریع زیر بارون بدو بدو رفت و کیکی که از قبل انتخاب کرده بود و گرفت و سریع برگشت خونه و منتظر مسعود شدیم.
ادامه مطلب
کلن تو تمام دوره دبیرستان با فیزیک مشکل داشتماما تنها قانون فیزیکی که یادم موند قانون "شهف" بود واقعا اسم قانون همینه و حتی خنگ ترین افراد کلاسمون هم اين قانونو یادشون موند  + مثلا مترجم ترجمه میکرد "کِرشهف" چی میشد؟؟ واقعن  
به طور غیر منتظره اي دو روز زودتر بهم ابلاغ دادن و مجبور شدم ناغافل برم مدرسه.روز قبلش بی برنامه رفته بودیم ساوه و بعدش اداره و بعدشم خونه مادرشوهر. خسته و ذهن پریشون رسیدم خونه و همه زندگیو کردم تو پلاستیک و دِ برو که رفتیم خونه مامان.از آنجايی که تو اين همه سال فقط شب عروسی بود که همسرجان خونه ما موند و هیچ شبی نمی موند، فکر میکردم که طبق عادت من میونم و اون شب ها میاد شام میخوره و با فندق بازی میکنه و میره.اما بخاطر اينکه قبول نکردم صبح خو
همین اول کاری کلی کار انداخت گردنمون:) 
دارم فکر میکنم فردا تا ساعت چند بیدار خواهم موند؟؟؟؟؟
فردا کلی کار سرم ریخته‌ست:(((
تا ساعت ۲ ظهر خونه نیستم:( 
بعدم با خانم S قرار دارم براي همین ساعت ۲ خونه نمیام و تا ساعت ۴ پیش اونم.
بعد ترم، ساعت پنج مامانم میاد پیشمون. ساعت شش هم یک کار دیگه‌ست.
ساعت هفت و نیم میرسم خونه:((((((
تا ساعت ۱۲ بايد بیدار باشم تا کار دیگه‌ايی رو به اتمام برسونم:((((((((
ساعت پنج بايد بیدار بشم:(((((((((((
فردا سخت ترین روز جهانه:) 
خدا ج
بالاخره رسیدم.
خونه ام خیلی داغون تر و کثیف تر و به هم ریخته تر از اونیه که تصور میکردم.
چون دم اومدن کشیک بودم و فقط رسیدم بیام خونه ساکم رو بردارم و برم.
بنابراين خونه ام همونطور به هم ریخته و کثیف و نا به سامان باقی موند.
همه ی اينها به کنار ، اومدم خونه مواجه شدم با صحنه ی وحشتناکِ یک عدد دیوار خیس آب داده ! :/ (عکس چپکیه دیگه) 
هیچی ! دو دستی کوبوندم تو سرم که حالا خر بیار و باقالی بار کن ! 
خلاصه اش کنم که گویا اين مربوط میشه به آب فاضلاب بار
همین اول کاری کلی کار انداخت گردنمون:) 
دارم فکر میکنم فردا تا ساعت چند بیدار خواهم موند؟؟؟؟؟
فردا کلی کار سرم ریخته‌ست:(((
تا ساعت ۲ ظهر خونه نیستم:( 
بعدم با خانم S قرار دارم براي همین ساعت ۲ خونه نمیام و تا ساعت ۴ پیش اونم.
بعد ترم، ساعت پنج مامانم میاد پیشمون. ساعت شش هم یک کار دیگه‌ست.
ساعت هفت و نیم میرسم خونه:((((((
تا ساعت ۱۲ بايد بیدار باشم تا کار دیگه‌ايی رو به اتمام برسونم:((((((((
ساعت پنج بايد بیدار بشم:(((((((((((
فردا سخت ترین روز جهانه:) 
خدا ج
امروز از وقتی اومدم خونه خیلی حالم بد شد با اينکه روزه نگرفته بودم امروزو ولی داااااغاااان بودما سرگیجه،درد قفسه سینه،پرش انگشت دست،تشنگی و گشنگی ! اومدم خونه ناهار و چايی نبات خوردم کلی عصبی بودم مامانم فکر کرد اتفاقی افتاده چندبار علتش پرسید ولی خب بی دلیلللل عصبی بودم و ظرفهاي کثیف که میدیدم عصبانی تر میشدم :/دست مامان باز کردیم دوباره بستیم آتلشو هنوز ورم داشت و درد میکرد :(و من یک قرص خوردم (اسمش نمیگم چون ممکنه کسی خودسرانه مصرف کنه
 متن ترانه فرشید ادهمی به نام اي دل غافل
 
یه چشم اشکه یه چشم خونهدلم از دستش دیگه داغونه ولی باز دوسش دارمچشمم به ساعت گوشم به زنگهخودم میدونم قلبش از سنگه ولی باز دوسش دارمهمه چیم اونه اما نمیدونه بی اون دلم خونه بی جونهتو دلم جنگه خیلی دلم تنگه اون چشماي خوش رنگه مهربونهمن و تو بارون و ساحل دو تا عاشق دو تا دلبه دلم موند حسرتش اي دل غافل من و تو عکساي دو تايی چه شبايی چه روزايیبگی اي کاش بی من اين روزا کجايیبیا باز مثل قبل عاشق هم بمونی
خونه پر از حال خوش بود. خونه به اعتبار آدمهاش خونه میشه و صداي خنده هاشون دوباره خونه رو خونه کرد.علی و پرهام فوتبال دستی بازی میکردن. فرشید و بابا حکم؛ سپهر و سعید شطرنج. مریم و ستايش و ترمه ترنم هم منچ.
شما تصویری از اين قاب که توصیفشون کردم می دیدین عاشقشون نمیشدین؟!
 متن ترانه فرشید ادهمی به نام اي دل غافل
 
یه چشم اشکه یه چشم خونهدلم از دستش دیگه داغونه ولی باز دوسش دارمچشمم به ساعت گوشم به زنگهخودم میدونم قلبش از سنگه ولی باز دوسش دارمهمه چیم اونه اما نمیدونه بی اون دلم خونه بی جونهتو دلم جنگه خیلی دلم تنگه اون چشماي خوش رنگه مهربونهمن و تو بارون و ساحل دو تا عاشق دو تا دلبه دلم موند حسرتش اي دل غافل من و تو عکساي دو تايی چه شبايی چه روزايیبگی اي کاش بی من اين روزا کجايیبیا باز مثل قبل عاشق هم بمونی
مامانم استاد تغییر دکوراسیون داخلی هستن. چند وقته که خونه گرون شده، کورسوی امیدم برا افزايش متراژ به اين زودی از بین رفته، دنبال تغییر دکور بودم. تغییرات خودمم کوچولو بوده تا الان. همسر هم اينقدر دیر میاد و خسته است، اصلا از تغییر دکوراسیون استقبال نمیکنه. خلاصه مامانم دو سه هفته پیش گفت، من یه روز عصر میام شب هم میخوابم خونه تون و تغییر دکور میدیم.امروز مامان اومد و تا همسر برسه، کل مبلا و میز تی وی رو جا به جا کرده بودیم. فقط مونده بود بوف
یه جوری دلم سنگینه که انگار تقصیر منه . 
مادربزرگم خونه ش رو تغییر داده کابینت و کمد و رنگ دیوار رو . مامان گفت ،خاله گفت ، مامانی گفت :وفا چه مدلی باشه ؟ من گفتم، طرح نشون دادم ،دايی م منتظر موند زن دايی م و خواهر زاده زن دايی م طرح دادن و همون و اجرا کرد!! و تهش گفتن تو مگه نظر دادی؟؟؟ مامانی گفت امیر بد شده مامان گفت امیر واقعا بی معنیه خاله گفت چه بی کاربرد !  دايی ترش کرد ! اخم کرد تند گفت . من چرا دلم پره؟ چون گفتم هرچی میگیم کار خودت رو میکنی
 
هر کوچه به کوچه، هر خونه به خونه هر کوچه به کوچه، هر خونه به خونه دنبالت میگردم تا برگردی خونه، تا برگردی خونه وقتی توی کوچه، عطر تو می پیچه دل میگیره بونه تا برگردی خونه، تا برگردی خونه هر کوچه به کوچه، هر خونه به خونه نقش تو به دلهاست اسمت رو زبونه، اسمت رو زبونه اونی که به راه توست، چشماي منه قصه گوی تنهايی، لبهاي منه اونی که به راه توست، چشماي منهمتن آهنگ قدیمی
همه چیز آروم بود. صبح که پاشدم. فقط گهگاه یه قطره اشکی سر ریز میشد که تندی از رو صورتم پاکش میکردم.
بعد مامان اينا اومدن خونه. نه و نیم صبح بود. هنوز کتری رو روشن نکرده بودم.
بعد بابا رسما اعلام سرماخوردگی کرد و موند خونه. بعد از سه روز تنهايی، حالا سه تايی خونه بودیم.
یعنی فقط ممکنه ما از سر ناچاری و حال بد لاجرم همزمان خونه باشیم.
با وجود اين، هنوز همه چی آروم بود. رفتم میوه و سبزی خریدم و اتاقمو مرتب کردم تا ناهار آماده شه.
.
اتفاقه دقی
هیچ کس براي من نبود و نموند. هر کسی تا خودش خواست بود و موند. چون خودش خواست بود و موند. من اين وسط یه بهانه بودم و اين بودن و موندن موقت هم چیزی بود برا بریدن بهانه هاي من. 
دیگه هیچ کس رو راه نمیدم. هیچ کس رو. 
قلبم از شدت غصه درد میکنه. خیلی دل خونم. خیلی از همه آدما ناراحتم. همه ی همشون. بدون استثناء. 
حالم بده و اينجا موقتا تعطیله. اين موقتا شايد یه ساعت بشه شايد یک سال شايد یک عمر.
+ دلم براي دلم میسوزه. :(
علی اومد اما چون نمیتونه از پله بالا بره موند خونه پدرش! هفته پیش همین روز بود که مرخص شد و بايد یک شنبه بره پیش دکترش. خداکنه به خوبی اين روزام بگذره که واقعا دیگه خسته شدم. نمیدونم اونايی که مریضاي بدحال و همیشگی دارن چی میکشن. اين دو هفته منو به اندازه دو سال پیر کرده. بازم خداروشکر موقتیه و میشه به آینده امیدوار بود. امیدوارم روزايی برسه که از دورهاي دور به اين روزا نگاه کنیم و بگیم خداروشکر که گذشت
انگار دیروز بود که شب عید تو هول و ولاي رفتن خونه مامان اينا بودیم. امسال خیلیییییی زود گذشت.براي اولین بار در طول زندگی مشترکمون شب قبل از سفر همه چی آمادس. خلبان گفت عالیه از شب همه چیو میذارم تو ماشین که صب فقط حلما رو بغل کنیم و بریم. که اين حرفش در حد حرف موند و خوابش برد. موقع خوابم گفت فردا صب زود نمیریم هر وقت بیدار شدیم میریم :دیامسال عید در جوار قوم شوهریم خدا بخیر بگذرونه :دیخیلی دلم براي عید هاي بچگیمون تنگه. دوس دارم ساعت ها بن
دیشب تولد مادرشوهرجان بود.پریشب(دوشنبه شب) بعد از برگشتن از سر کار و خوردن شام، دست به کار شدم و یه کیک سیب پختم. مادرشوهرجان عاشق کیک هاي خونگی هستند. بعد هم گراتن مرغ و قارچ درست کردم و فقط موند سس سفید و پنیر پیتزا که گذاشتم تا دیشب قبل از رفتن خونه ی مادرشوهرجان آماده اش کنم.راستی کدوم یکی از شما بودین که اين غذا رو به من یاد دادید؟  فراموش کردم؟ کار هرکدومتون بود دستش درد نکنه. واقعا عالیه. بعد هم زنگ زدیم به مادرشوهر جان که ما فردا
ماراتن انتخاب و انتقال خونه که از آخر فروردین شروع شده بود، بالاخره به سرانجام رسید و امشب سومین شبی است که در خونه نو می‌خوابیم. پروژه طولانی بود که با اجاره خونه در اکباتان شروع شد، بعد به پروژه خرید خونه در اکباتان تبدیل شد، یه خونه پیدا شد که من بهش حس خوبی نداشتم   و اينگونه شد که از خرید خونه در اکباتان منصرف شدیم و یه محله دیگه دنبال خونه گشتیم و  ‌‌. من بچه اکباتانی، نتونستم اکباتان را ترک کنم، با اينکه منظره غروب اون خو
دیگه کارش به جايی رسیده که توی خونه سیگار میکشه!
توی خونه!
توی خونه آخه لامصب؟!؟!؟!؟!
بلند شو برو تو حیاط خب بکش اينقدر بکش که سرطان بگیری! ولی چرا من بدبخت نبايد تو خونه خودم هم احساس آرامش کنم؟!
کی میشه اپلاي کنی بری راحت شم از دستت
دوست داشتم براي برنامه کودک‌ها نامه و نقاشی بفرستم. یک بار خیلی جدی هر چی دوست داشتم نوشتم ولی چون پست کردن و درخواست چنین چیزی از خانواده برام سخت بود (هیچ یادم نمیاد اصلا ازشون درخواست کردم یا نه) نامه را گذاشتم زیر فرش و باقی موند. بعدهايک نفر بزرگ‌تر تو خونه پیداش کرد و هیجان زده بلند بلند خوند و مسخره کرد در حالیکه که قدم به قدشان نمی‌رسید.
اولین روز هفته که از خونه میام سمت تهران، دقیقا هفت صبح میرسم ترمینال.طبق عادت بدی که طی چندین سال خونه به دوشی داشتم، شب قبل از رفتنم دو سه ساعت بیشتر خوابم نمیبره. توی اتوبوس هم، بس که راننده بوق میزنه و تند میره تا راه دو ساعته و رو یک ساعت و نیم طی کنه، اصلا حرفی از خوابیدن نمیشه زد.
حالا اگه ماه رمضان نباشه به زور دو تا فنجان کافی میکس و چند تا لیوان چايی، میشه هفت هشت ساعت سر کار بودن رو بیدار موند و آبرو داری کرد.
ولی اگه ماه رمضان باشه، نا
بچه که بودیم ماه رمضون و محرم و اعیاد مختلف اسلامی رو از نذری هايی که میومد در خونه میفهمیدیم. شله زرد، فرینی، حلوا، آش، قیمه، زرشک پلو با مرغ و .وقتی رفتیم شمال تعداد اين غذاهاي نذری خیلی خیلی کم شد و من اين رو گذاشتم پاي خونه هاي ویلايی و ارتباط کم همسايه ها. طی سالهايی که در ولايت غربت بودم با وجود آپارتمان نشینی اما  اين موضوع به صفر رسید.  یعنی آرزو به دلم موند یه بار یکی از همسايه ها درب خونه رو بزنه و یه ظرف حلوا بیاره. درحالیکه خ
بچه که بودیم ماه رمضون و محرم و اعیاد مختلف اسلامی رو از نذری هايی که میومد در خونه میفهمیدیم. شله زرد، فرینی، حلوا، آش، قیمه، زرشک پلو با مرغ و .وقتی رفتیم شمال تعداد اين غذاهاي نذری خیلی خیلی کم شد و من اين رو گذاشتم پاي خونه هاي ویلايی و ارتباط کم همسايه ها. طی سالهايی که در ولايت غربت بودم با وجود آپارتمان نشینی اما  اين موضوع به صفر رسید.  یعنی آرزو به دلم موند یه بار یکی از همسايه ها درب خونه رو بزنه و یه ظرف حلوا بیاره. درحالیکه خ
 موقع برگشت ما به خونه، مامان پیش مادربزرگ موند و باهامون نیومد و ماهم گفتیم اوکی کمی بیشتر مادر و خواهرهاشو ببینه، درنتیجه اين به اين معنی بود که کلیه ی کاراي خونه برعهده منه یکی دو روز اول خسته راه بودم و غذاي آن چنانی نداشتیم ولی از شنبه که میشد 17 فروردین دست به قابلمه شده و غذا پختم که تعدادیش رو هم اينجا یاد میکردم ازشون؛ درکمال تعجبم وقتی خواستم ظرفارو بشورم بابا گفت ظرفا با من :) و منو میگی رو ابرا بودم چندبار پرسیدم واقعا من ظرف نشورم؟
ﺮﺍ "ﺷﺮ" ﺭﺍ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺟﻨﻞ ﻣﻮﻨﺪ ؟!ﺩﺭ ﺣﺎﻟ ﻪ :ﻧﻪ ﺑﺪﻥ ﻭﺭﺯﺪﻩ ی ﻮﺭﻞ،ﻧﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺑﺎﺯﻭی ﺧﺮﺱ،ﻧﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻠﻨ،ﻧﻪ ﺧﺰ ﺁﻫﻮ،ﻧﻪ ﺩﺭﻧﺪ ﺮ،ﻧﻪ ﺷﻤﺒﺎﺭ ﻔﺘﺎﺭ،ﻧﻪ ﺣﻠﻪ ﺮ ﺭﻭﺑﺎﻩﻭ ﻧﻪرا ندارد.ﻪ ﺰ ﺳﺒﺐ ﺍﻦ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺑﺮﺍ "ﺷﺮ" ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ؟!"ﺷﺮ" ﺭﺍ ﺑﺪﻟﻞ ﺧﺼﺎﺺ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻪ ﺩﺍﺭﺩ "ﺳﻄﺎﻥ ﺟﻨﻞ" ﻣﻮﻨﺪ، ﺯﺮﺍ :ﺷﺮ ﺗﺎ ﺮﺳﻨﻪ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺷﺎﺭ ﻧﻤﻨﺪ‏(ﺩﺭﻧﺪﻩ ﺧﻮ ﻧﺴﺖ)ﺩﺭ ﻭﻗﺖ ﺮﺳﻨ ﺷﺎﺭ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻧﺎﺯﺵ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ
 
اول: روزهاي سوگواری آقامون حسین(ع) هست. کسی که وقتی دید بعد از برادرش به صلح و شروط ايشون توجهی نکرده‌ن، دید که از اسلام یه ظرف خوشگل خیره‌کننده‌ی قرص‌ومحکم مونده که توش رو پر از پِهِن کرده‌ن، تاب نیاورد و قیام کرد! قیام نکرد که ظرف رو بشه، پاشد که پِهِنا رو بریزه دور، ظرفو بشوره، پاک کنه و توش دومرتبه گُل بریزه و حق. ولی همه می‌دونیم کار آقامون نیمه‌تموم و هبط‌شده و هدررفته می‌موند اگر.بله! اگر زینب و سجاد(ع) نبودن. زینب رو که می‌شن
از وقتی که بازنشسته شده بودم بیشتر وقت ها توی خونه چرت میزدم. ولی وقتی که اون کافه اونور خیابون رو باز کردند سرگرمی جدیدی پیدا کردم. میشینم جلوی در خونه و آدماي که میان به اون کافه رو تماشا میکنم.آدم هايی زیادی به اون کافه میان. آدم هاي قد بلند ، قد کوتاه. چاق ، لاغر. رنگی و سیاه و سفید. پیر و جوون.دختر پسراي زیادی رو میبینم که هر روز میان به اون کافه. یه چیزی با هم میخورن بعد میرن. چاق با لاغر. قد بلند با قد کوتاه. رنگی با سیاه و سفید.دختره رنگی بود
در حال درس خواندن:-مگه تو درس و امتحان نداری؟!+مامان به خدا دارم میخونم :/-آره معلومه سرت همش تو گوشیه!!+ :| (حالا بايد یک ساعت توضیح بدم که واسه lab exam به عکساي لام که توی گوشیمه احتیاج دارم و بدون اونا نمیتونم درس بخونم،از انجايی که کلا اعصاب توضیح دادن ندارم به کمی غر غر اکتفا میکنم)-آره پس تو گوشی نیستی چیکار میکنی هان؟!اون اينترنت کوفتیو که خاموش کردم میفهمی.+مامان مگه من بچه ام؟(توی ذهن:که منو با اينترنت قطع کردن تهدید میکنی؟خب قطع کن من که میگ
 شنیدی میگن ايشالله خونه دلت بزرگ باشه؟! بعضی ها خونه زندگیشون بزرگه بعضیا ماشینشون ، بعضیا اطاقشون ، بعضیا دماغشون ، بعضیا ویلاشون ، بعضیا فامیلشون. اما دل بزرگ کم پیدا میشه  خیلی ها حسرت میخورن به نداری وخونه کوچیک و نداشته هاشون اما تا حالا یکبارم نشده ببینن خونه دلشون چقدر میارزه ، تا حالا نگاه نکردن ببینن کی رو میشه تو خونه دلشون جا بدن .
 خونه دلتون بسپارین به صاحب خونه اش ❤️
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
اصلا نمی‌دونم تو حالت خواب و بیداری چرا پست میذارم؟ هیچ‌کجاي متن ننوشتم که اون خونه مال من نیست و هیچ قسمتی از پولش هم من قرار نیست بذارم و اگه بذارم فقط قرضه و خونه به نام من نمیشه. اون خونه مال دوستمه، یه دوست نزدیک که شايد یه روزی قرار باشه برم تو اون خونه باهاش زندگی کنم. همین:دی
از امروز که بوی قورمه سبزی توی اين خونه پیچید.
از امروز که گردوهايی که از  باغمون اورده بودم رو شکستم و گذاشتم توی یخچال.
اين خونه خونه ی من شد
فقط پلوپر برقی من با اداپتور خوب کار نمیکنه.و اين شد که بعد دو ساعت برنجا رو نیم پخته تحویل دادمنم چشمام رو بستم و گفتم فرض کن داری ریزوتوی ايتالیايی میخوری.میشه همون برنج نیم خام خودمون با کلی سس و قرتی بازی.
شنبه هفته پیش بود که بعد از کلی آوارگی و ناراحتی نقل مکان کردیم به خونه جدید 
خونه پدرشوهر رفتن منتفی شد و یه خونه باب میل من پیدا شد یه خونه ویلايی و پر از پنجره که هر روز کلی نور میپاشن توی خونه
و الان بعد از یک هفته تلاش بی وقفه براي سامان دادن اوضاع و خوابوندن فندق نشستم روی مبل و دارم ساندویچمو میخورم 
دو هفته قبل داشتن همچین شرايطی برام مثل رویا شده بود و الان من به اون رویا رسیدم 
خداي من شکرت :)
دیشب هم اخرین دوست من ازدواج کرد. الان فقط علی موند و حوضش. دیگه تنهاي تنهاي تنها. ان شاء الله که خوشبخت بشن همه دوستانم. دیشب دیر رسیدم به خونه اما خیلی دوست داشتم بیام و حرف بزنم اما نمیتونستم ت بخورم قول دادم بیام حرف بزنم الان همش از ذهنم ریست شده. کلا مغز جلبک دریايی هم از من بیشتره.یه چیزی ذهنمو درگیر کرده ولی متاسفانه اون ته هستش و نمیتونم بکشمش جلو که ببینم دقیقا چی هست فقط خیلی داره اذیتم میکنه.
امروز به خونه‌ی پدری رفتم. خونه‌ی گرم و قشنگی که کودکی ونوجوونیم توش گذشته. هر بار که میرم سعی می‌کنم هر گوشه‌شو حتی اگه کوچیک و بی اهمیت باشه به خاطر بسپارم با تموم جزییات و حتی نقص‌هاش. اين فقط به خاطر سپردنِ  یه تصویر خالی نیست،‌ هر کنجی از اين خونه یه  تیکه از خودِ منه. به هر جاش که نگاه می‌کنم -‌علی‌رغم تغییرات زیادی که توی اين سالها داشته-‌ یه قاب از خودمو می‌بینم که شايد زمین تا آسمون با من‌ِ الانم متفاوت باشه اما دوستش دارم و می‌
دخترم سرما خورده حسابی و اين دو روز گذاشتمش خونه مامانم
با امروز میشه سه روز که صبح ها میبرم و اونجا میذارمش و بعد از کارم ناهار میخورم و شب میام خونه.
دیروز یعنی روز دوم مامانم بهم گفت بیا و دخترتو بذار پیش منو بهم پول بده براش ( مامانم پرستاری میکنه از بچه ها) نمی تونستم بگم نه که !!
بهش گفتم نمیتونم پولی ک از بچه ها میگیری رو بهت بدم گفت تو بهم دویست بده، بايد جاهاز بخریم واسه آبجی و تو بیا دخترت رو بذار اينجا .نبرش مهدکودک.
گفتم باشه ولی بابا چ
دیروز به دلم افتاده بود به دوستم پیام بدم خب به حرف دلم گوش کردم و پیام دادم و حرف زدیم که چه خبرا چیکارا میکنی و اولین سوالش اين بود لیلا کار پیدا کردی؟ و جواب من نه کو کار هرجا رفتم چون سابقه هیچ کاری ندارم همش میگن زنگ میزنیم و بعدشم هیچ خبری نمیشه؛ یهو گفت افسردگی گرفتم لیلا، گفت مامانش گفته برو بیرون و تا کار پیدا نکردی نیا خونه!!! 
بعد بهش گفتم اينستا نصب کردم و آی دی پیج طراحی و شخصیشو برام فرستاد رفتم فالوش کردم و داشتم کاراشو میدیدم و لذ
و ناز می کنی ، من ناز می کشم ، اين منطق کیه
انگار پیش تو فرقی نمی کنه کی عاشق کیه
تو ناز می کنی ، من ناز می کشم ، اين منطق کیه
انگار پیش تو فرقی نمی کنه کی عاشق کیه
روح تو مریمه ، چشم تو نرگسه ، دست تو نسترن
روح تو ، دست تو ، چشم تو ، عشق من ، گل خونه ی منه
گل خونه ی منه
روح تو مریمه ، چشم تو نرگسه ، دست تو نسترن
روح تو ، دست تو ، چشم تو ، عشق من ، گل خونه ی منه
گل خونه ی منه
وقتی که خاطره غمگین تو هنوز تو خونه ی منه
یعنی که بار غم بی تو شبانه روز رو شونه منه
هیچ میدونی چرا خیلی وقتا میرم کنج اتاقم، گوشه ی پناه و آرامشم و باهات حرف میزنم؟ چون حس تو برابری میکنه با اون حد از امنیت. شبیه وقتی که بعد از پوشیدن لباساي رسمی میاي لباس راحتی میپوشی و لم میدی یا مثل وقتايی که بعد از یه مدت دوری از خونه یهو برمیگردی خونه ی خودت و به قول مامان با خودت میگی هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه.
من غریبم توی اين دنیا و تو واسم مثل وطن میمونی.
خدا حفظت کنه :)
از وقتی کوچیک بودم به نوشتن علاقه داشتم.
وقتی همه می خوابیدن من تازه بلند می شدم و می رفتم سراغ دفترچه خاطرات روزانه م
راستش همیشه فکر می کردم بايد یه نفر رو داشته باشم که بتونم نوشته هامو بهش بدم تا بخونه! ولی هیچ وقت نتونستم همچین کسی رو پیدا کنم. یعنی شرايط سختی رو در نظر داشتم براي انتخاب
روز ۱۳بدر در حالی بعد از یک هفته بارش مداوم همچنان هوا بارونی بود رفتیم بیرون، پدر تو خونه موند. شايد من هم به اون رفتم مه خیلی وقت ها دلم می خواد خونه تنها
از شنبه درگیر سرماخوردگی شده ام. البته انگار سرماخوردگی نیست و فقط یک جور عفونت دستگاه تنفسی است. شنبه رفتم اداره و حالم خیلی خوب نبود,. موقع برگشتن رفتم دنبال امیر تا باهم برگردیم خونه چون اصلا توان رانندگی نداشتم,. تا رسیدیم خونه امیر موند توی پارکینگ و من رفتم بالا دفترچه بیمه ام رو برداشتم و رفتیم کلینیک دم خونمون. رفتم پیش دکتر عمومی و گفت حالت خوبه و گلوت هم چرکی نیست و یه سری قرص داد و به درخواست خودم یه روز استراحت نوشت. واسه همین یکشنب
تقدیم به تیم فوتبال خونه به خونه بابلامه خونه به خونه قهرمانهونه نوم و مقوم ورده زبانهحـریفـونه،   ات اتا وه بوردهوه تیمـه بابلـه مـــازندرانهترجمه فارسیتیم فوتبال خونه به خونه بابل همیشه قهرمان است و نام و مقامش به هرکجا پیچیده است.در همه ی بازی ها حریفان را برده است و تیمی از شهر بابل مازندران است.میر حمزه طاهری هریکنده اي نوپا
حالا اونا لباس هاي تو خونه، باشه . ولی شنیون موهات  اصلا نشون دهنده ی تولد سورپرايزی و خسته کوفته بیاي خونه نیست ها.+ آقا سورپرايز مگه همون نیست که طرف پیژامه پوشیده و دستش تو دماغشه یه دفعه ناغافل بپری جلوش بگی هپی برث دی؟!+ آقا نمیدونم چرا اينقدرکاراي اين دختره رو مخمه!!!میگن  وقتی از یکی بدت میاد علتش اينه که از یه ویژگی خودت در اون فرد بدت میاد. یعنی خودت اون ویژگی رو داری ولی سرکوب یا نفی ش کردی. ولی من ازش بدم نمیاد فکر کنم :/&nbs
پا شدم زنگ بزنم خونه، حرف بزنم یه کم دلم باز شه. برادر عزیز گوشی رو برداشت و با بی حوصلگی تمام گفت کسی خونه نیست، منم خوابم.اين دور از مرام و معرفته :)
فردا برمیگردم خونه، چشم من رو دور دیدن :)
نمی دونم چرا از وقتی در شرف ازدواج قرار گرفته دیگه محل نمی ده :)
مادر جان بعدش زنگ زد البته، میگفت چند ساعت پیش میخواسته زنگ بزنه ولی برادرزاده هاي عزیز تنظیمات گوشیش رو بهم ریختن، نتونسته زنگ بزنه. خیالم راحت شد :)
دیروز هوا م بود. گفتم از یکشنبه دیگه هوا سرد میشه پس امروز رو برم پیاده روی. بعد از کار یکساعت رفتم پیاده روی. اومدم خونه دیدم خونه زیرو رویه براي خونه تی. سرم گیج میرفت احساس می کردم هر آن میخورم زمین اما با اون حال م کل خونه رو تمیز کردیم. امروز که اومدم سر کار تمام بدنم درد میکنه دارم می میرم اما ارزشش رو داشت خونه رو تمیز دیدم. نزدیک سه هفته بودفرش نداشتیم بخاطر همین من دوبار مریض شدم از بس خونه سرد بود. منم عادت دارم فیلم رو روی
باورم نمیشه انگار همین دیروز بود از خوردن قرص اورژانسی و نگرانیم براي بارداری‌ میگفتم که بعدش هم همین شک قلقلکمون داد که بیشتر به بچه دار شدن فکر کنیم.و امروز من بیست هفته و یک روز بارداریم! خیلی زود گذشت و خداروشکر که همه چی خوبه و خداروشکر که دخترم سالمه.از کارم استعفا دادم و رسما خونه دار شدم،جالبه نسبت به گذشته خیلی وقت کم میارم. خونه مون رو عوض کردیم و خداروشکر از خونه ی الان خیلی خیلی راضی ترم و ايشالا خدا کمک کنه خونه دار بشیم و از اسبا
دیدین بعضی مواقع یه دونه برنج ،حبوبات داخل گلو می مونه و تا یکی دو ساعت سرفه می کنی(امواتت میاد جلو چشات)امشب موقع شام خوردن مامانم همین  جوری شد و تا نیم ساعت سرفه کرد 
عید سال قبل خانواده دايی، ظهر خونه ما دعوت بودن. یه دونه لپه داخل  دلمه، موند گلو عروس دايی .خلاصه نتونست غذا بخوره و کلی سرفه می کرد 
 
اون یکی عروس دايیم تعریف کرد :دیشب خونه مامانم اينا کلی مهمون بود. وقتی شام میخوردیم،دختر عمه ام بدون حرفی با حالت فرار دو طبقه رو اومد پا
خونه رو تمیز کردم در حد خونه تی حالا نشسته ام و با نگاه کردن ب خونه غرق در لذت می شوم بوی مايع لباس شویی ک رايحه ی  گل دارد پنجره ها باز هستند و صداي جیک جیک گنجشک ها می آید عود روشن کردم خانه در آرامش کامل بوی عشق و زندگی می دهد و من شکر گزار پروردگارم هستم بابت زنده بودن، بابت عشق، بابت زندگی ، بابت همه چیز خدايا ممنونتم
DCH فکر نمیکرد تولدش رو یادم باشه. KMS همیشه میگه حیف شد رفت.    با کلی پیگیری PGK گفته بود بریم بیرون من مشروب میارم. اين PGK داستان داره! اين کسیه که شب بیرون میمونه مامان باباش اول اونو میکشن بعد خودشونو. چه برسه به اين که بفهمن سیگار میکشه و اين که مشروب میاره :)) خلاصه من و RPA و SHJ رفتیم دنبال PGK که بریم باغ RPA . دردسرتون ندم، من همیشه نوشتم رو حرف چند نفر نمیشه اعتماد کرد یکیش همین PGKاست. رفتیم دیدیم قدر یک نفر آورده! به خیلی ها گفته بودم بیاين
ترک کردن خونه کار آدمهاي ضعیفه. ها؟ به نظرم نه همیشه! حالا که اين همه فاصله است از من تا اون شهر و اون خاطرات ؛ حالا که حتی شد خونه را ترک کنم؛ اينجا را هم ترک میکنم تا خونه اي داشته باشم بی خاطره . بی خصوصی ؛ بدون دروغ. که از پايه خودم ساخته باشمشهمه چیز خوبه جز تنهايی کشنده. من تونستم و اين مهمه 
عیده و وقت مهمونیوقت نشاط و شادی و مهربونیاين جا میریم اونجا می ریمپیش بزرگترا میریمزنگ میزنیم، در می زنیمخونه دايی، خونه خاله خونه همه ، سر می زنیمهنگامی که اونا میان خونه ماشادی کنان به دورشون پر می زنیمچه مهمانی، چه میزبانیهردوتا، خیلی عالیه!پیامبر خدا میگه:به دیدن هم برید و دوستی رو محکم بکنیدباخبر از هم بشید وفاصله رو کم بکنید✅شاعر:سید محمد مهاجرانی
شايد یه روزی هم یه خونه خریدم. تو یه شهر آبی، آفتابی و خوش آب و هوا. خونهاي با پنجره‌هاي بزرگ و بالکنی بزرگ‌تر. روزهاي تعطیل تمام درها رو باز میذارم، دراز میکشم کف خونه و پاهامو میزنم به پنجره‌هاي داغ و از گرمیشون چشمام گرم میشه. یک چرت لذید و معرکه!
تقریبن دو سه سال پیش بود که یه مصاحبه دیده بودم از زن و مردی افغان که در زمان یورش طالبان به اين سرزمین غنی و با فرهنگ و در بحبوحه ی جنگ و شلوغی و مرگ تو حیاط منزل شون، گل پرورش می دادند.شما فکر کن حیاط خونه شون (دقیق یادم نیست حیاط خونه شون بود یا یه باغ داشتن ) پر از گل هاي رنگی و خوشگل بود و آدم انگشت به دهان می موند از اين حجم از امیدواری و زندگی توی اون شرايط.امروز که داشتم گل هامو مرتب می کردم یاد اون گزارش افتادم. اصلن کاری به جنگ و صلح و اين ص
مادرجونم تا آخر اردیبهشت تهران موند و بعد از اون یه هفته اي خواهرم اومد و بعد هم فرآیین پیش باباش موند تا پنج شنبه غروب که همه مون با هم راهی شهرستان شدیم. قراره یک هفته اي شهرستان بمونیم. تو اين مدت من مشغول کارهاي سفر بودم. آخه قراره بریم روسیه. به مدت یک هفته. فرآیین و همسرم نمیان. به اين دلیل که همسرم کار داره و پیشنهاد داد حالا که نمیاد فرآیینو بذارم پیشش، چون هم بچه کمتر اذیت میشه و هم برا من راحت تره. البته از بابتی هم درست میگه. سفر به روسی
مامان‌بزرگم مرد. من نمی‌دونم چطور بايد خودم رو خالی کنم. غمگینم. قلبم تندتند می‌زنه. بهت‌زده‌م. منتظرم صبح بشه که بریم بهشت زهرا همه گریه کنن؛ من هم شايد بتونم. نمی‌دونم بايد با چشمام چی‌کار کنم. چون -صدالبته- نمی‌تونم گریه کنم.
ولی بیشتر از همه‌ی اينا دلم می‌خواد با یکی حرف بزنم. نمی‌دونم می‌خوام چی بگم. دلم می‌خواد یکی باهام حرف بزنه من سکوت کنم.
بابابزرگم که مرد، بايد توی پزشکی قانونی می‌موند تا چندتا آزمايش روش بشه. نمی‌تونستیم هم
آآآآخ کخ 
تا همین چند دقیقه پیش بارون می‌بارید. فکر می‌کردی تا شب نشده آسمون از خجالت زمین درمیاد و حسابی سیرابش می‌کنه. اما نشد.
به همون سرعتی که بارون شروع‌شد، یه دفعه تموم شد و فقط سرماش موند. بی‌هیچ اثری. بی‌هیچ تغییری.
چند سال پیش مدیری داشتم که درست مثل بارون امروز باریدن می‌گرفت. 
تبلیغ تلویزیونی که می‌رفت آرام و قرارش هم می‌رفت و فردا صبح که وارد موسسه می‌شد قشنگ می‌فهمیدی چند هزار بار خواب تبلیغش رو دیده
و بی‌صبرانه منتظر می‌
هر طور که فکر میکنم میبینم آرزوی خونه دار شدن رو با خودم به گور میبرم. واحد آپارتمان ۱۰۰ متری در حاشیه شهر، ۴۰۰ فاکینگ میلیون تومان
اگر تمام درآمدی که دارم رو پس انداز کنم و هیچی نخورم، هیچی نپوشم و قیمت خونه هم الی الابد همین بمونه، حدودا ۳۰ سال دیگه خونه دار میشم. 
زیبا نیست؟ 
خونه مادر بزرگه .
خونه ملت سه ساله داره چند تا نخاله .
ورژن جدید خونه مادر بزرگه . را از طریق اينجا مشاهده بفرمائید.
واقعا خیلی از نمايندگان زحمت میکشن تو خونه مادر بزرگه.
( اگه خونه ملت بود . والا که ملت راضی نیستن)
واقعا مدیونید اگه فکر کنید منظورم نمايندگان مجلسه.
صبح ک میومدم زیر مانتوم لباس نپوشیدم و الان حس میکنم م 
برا اولین بار با خودم هندوونه آوردم سرکار به اضافه نون ،رفتم اون پشت سریع خوردم و برگشتم ،همونطوری ک می‌بلعیدم نون و هندوونه رو با خودم فکر میکردم اگ اينجا دوربین داشته باشه و اگ مهندس منو ببینه! چقدر زشته خوردنم ولی باز  سریع بلعیدم و برگشتم پشت میزم
میخوام میوه بیارم سرکار از اين ب بعد،چون تو خونه میوه نمیخورم یعنی وقت نمیکنم،اگ خونه بمونم ک کار خونه اگرم بیرون بریم ک. نه خونه ما
عکس پروفايلش رو که باز کردم یاد خیلی چیزها افتادم، عبچه‌اش رو گذاشته که تو تراس برفی خونه ايستاده بود. تراس طبقۀ بالاي خونۀ مامان‌جون.دو روز پیش سالگرد مامان‌جون بود. یازده سال گذشته و تو اين مدت فقط خواب اون خونه رو دیدم و یه بار هم از کوچۀ جلوی تراس رد شدم. بعد از فوت مامان‌جون و فروختن خونه دیگه هیچ‌کدوم نتونستیم برگردیم اون خونه و محله که همسايه‌شون رو ببینیم. کی دل اين کار رو داره؟ یازده سال گذشته و تو اين مدت فقط خواب اون خونه
چند سال پیش همسايه‌اي داشتیم به اسم "جواهر" اما "ايران خانوم" صداش میزدن. آرايشگر فرح بود. بعضی وقت‌ها برام خاطراتش رو تعریف می‌کرد. شبیه بقیه پیرزن‌ها نبود. می‌تونستی بفهمی توی جوانی با کی نشست و برخاست داشته و چقدر برو بیا. از لباس‌هايی که انتخاب می‌کرد خوشم می‌اومد. انگار که یه پشت پا زده بود به رسم دنیا. فارغ بود از هیاهو. بچه‌هاش مثل خودش نبودن. می‌تونستی تفاوت نسل‌ها و تربیت رو حس کنی. یه روز حالش بد شد. بیمارستان خوبی نرسوندنش. در نه
یکی از بهترین تجربه هاي من توی کانادا
tutoring هست
تیوتور شدن یعنی تو معلم خصوصی بشی
شاگردت میتونه بیاد خونه ت
یا جفتتون میرین یه کتابخونه اي جايی
یا تو میری خونه شون
من هرچی تیوتوری کردم رفتم خونه طرف.
اين رو خودم انتخاب کردم.
بعدا براتون میگم چرا :) الان بايد برم :)
من و سولی (پسر جنی) معمولا صبح ها با هم بیدار میشیم و آماده میشیم و معمولا هم سر ايستگاه سرویس مدرسه ش یه دور واسه هم دست ت میدیم.
دیروز صبح (دوشنبه صبح) من که بیدار شدم هیچ خبری ازش نبود! فهمیدم خواب مونده ولی خب کاری نمی تونستم انجام بدم. امروز مامانش میگه دیروز سولی خواب مونده بود و . منم گفتم آره من متوجه شدم ولی خب نمیدونستم کاری بايد بکنم یا نه!  (تو ذهنم اين بود که مامانش بگه از اين به بعد اگر خواب موند مثلا برو صداش کن)
بعد مامانش میگه به
سلامروز همگی بخیر. گفتم بیام ماجرا رو تعریف کنم براتون. پنج شنبه که خداروشکر به خوبی و خوشی برگزار شد. البته بچه هام خوابشون میومد و حوصله نداشتن ولی به هر روی گذشت. بعد رفتن مهمونا دوستم موند پیشمون و بچه ها خوابیدن و یک ساعت و نیم اينطورا باهم گپ زدیم و بعدش رفت. منم یکم کارام و کردم و بیهووووش شدم. فرداش صبح بیدار شدم دیدم بچه ها و باباشون بیدارن سریع زنگ زدیم مادر شوهر اينا و بچه ها رو بردم خونشون. بسیار بسیار استقبال گرمی کردن و گفتن خیلی د
دانلود آهنگ خونه ی مادر بزرگه با کیفیت بالا
Download Ahange Khooneye Madar Bozorge
دانلود آهنگ شاد خاطره انگیز قدیمی خونه ی مادر بزرگه – دانلود اهنگ خونه ی مادر بزرگه هزارتا قصه داره
شعر خونه ی مادربزرگه هزارتا قصه داره – دانلود آهنگ کارتون خونه مادر بزرگه نوستالژیک
براي دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید…
متن آهنگ خونه ی مادربزرگه هزارتا قصه داره
خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره♪♪♪
خونه ی مادر بزرگه حرفاي تازه داره
انقدر خسته و ناراحتم که از خونه بیرون زدن هم حالمو خوب نکرد
الانم برگشتم خونه و کلید نداشتم و کسی هم خونه نیست .
اومدم یه جزوه ی گیتار رو کپی کنم والکی طولش میدم و میشینم تو مغازه تا وقت بگذره بقیه برسن خونه.
خسته م اندازه ی میلیون ها سال.
پ.ن : یکی از رتبه هاي تک رقمی از فرزانگان رشت بود. براش خیلی خوشحالم و بی نهايت غبطه میخورم .
روزی پدر و پسری بالاي تپه ی خارج از شهرشان ايستاده بودند و آن بالا همان طور که شهر را تماشا می کردند با هم صحبت می کردند. پدر می گفت: اون خونه را می بینی؟ اون دومین خونه ايه که من تو اين شهر ساختم. زمانی که اومدم تو اين کار فکر می کردم کاری که می کنم تا آخر باقی می مونه. دل به ساختن هر خانه می بستم و چنان محکم درست می کردم که انگار دیگه قرار نیست خراب شه. خیالم اين بود که خونه مستحکم ترین چیز تو زندگی ما آدماست و خونه هاي من بعد از من هم همین طور میم
من زنی که رویا هاي بزرگی داشت   اما الان کارش شده دیدن خونه ها از پشت شیشه ماشین و غبطه خوردن و حسرت خوردن . اينکه از بین اين همه خونه یکیش هم سهم من نشده اينکه میشوره و مرتب میکنه و میچینه اما مقیاس خونش عوض نمیشه اينکه استرس صاحب خونه و پول و .  . اينا داره .
بعضی وقت ها با خودم میگم چطوری بعضی ادمها انقدر پولدارن ؟ از کجا میارن ؟ چرا ما هر چی میدویم به جايی نمی رسیم ؟
اجاره نشینی واقعا سخته و سخت تر هم شده واسه ما
کاش ما هم یه روزی دستمون به خونه برسه بتونیم خونه بخریم از اين فلاکت رها بشیم
ستاره از اون آدم‌هايی بود که هر روز یه سر و وضع برا خودش درست می‌کنه. سر و وضع‌هاي عجیب و غریب. حجاب اصلا براش تعریف نشده بود. نه خودش مذهبی بود و نه خانواده‌ش.
دبیرستان که بودیم، عاشق شد. عاشق یکی از کارمنداي مدرسه. اتفاقا آدم خوبی هم بود. واقعا آدم خوبی بود. ولی شدنی نبود. خودش اينو بهتر از هر کسی می‌دونست. اما مگه کاری می‌تونست بکنه؟ مگه می‌تونست با احساسش بجنگه؟
شبیهش شد. مذهبی شد. نمازخون شد. چادری شد.
کار ما هم شده بود اين که هروقت اونو دی
روزی پدر و پسری بالاي تپه ی خارج از شهرشان ايستاده بودند و آن بالا همان طور که شهر را تماشا می کردند با هم صحبت می کردند. پدر می گفت: اون خونه را می بینی؟ اون دومین خونه ايه که من تو اين شهر ساختم. زمانی که اومدم تو اين کار فکر می کردم کاری که می کنم تا آخر باقی می مونه. دل به ساختن هر خانه می بستم و چنان محکم درست می کردم که انگار دیگه قرار نیست خراب شه. خیالم اين بود که خونه مستحکم ترین چیز تو زندگی ما آدماست و خونه هاي من بعد از من هم همین
1. آچاره چاره کاره :دی کارگری که مهسا معرفی کرده بود کل اسفندش رزرو شده بود و من فکر میکردم چاره اي نیس جز اين که دست تنها خونه تی آخر سالم رو انجام بدم ولیییییییییییی از آچاره نیرو خواستم و امروز اومد و سالن و کل آشپزخونه (کابینت ها و یخچال و گاز و همه چیییی) رو اوکی کرد. خودم هم کمد و میز آرايش و اينام رو مرتب کردم و لباس زمستونه ها رو فرستادم تو گنجه :دی. فقط موند جارو کردن اتاقا که فردا ايشالا
2. اونقدر از کارگر خوبی که آچاره فرستاده بود انرژ
مهمونام رفتن . منم خونه رو یکم مرتب کردم و یه ساعت پیش دوش گرفتم .حالا بايد به کارهاي عقب افتادم که آوردم خونه برسم . اين چند وقته خیلی کار روی هم تلنبار کردم که انشاءا. امروزو فردا تمومشون میکنم .یکم دلتنگ مامانو خونمونمونم . تو خونه فلافل آماده و تخم مرغ تموم شده مسترو بايد بفرستم بخره . 
از ۲۵ یا ۲۶ بهمن که از خونه زدم بیرون و عازم خدمت اجباری سربازی شدم دیروز بعد از دو ماه دوباره پام به خونه باز شد و با اجازتون ايام عید رو تو زندان جزیره به سر بردم و اين پست هم براي اينکه فروردین ماه بدون یادداشت نمونه نوشتم تا ببینم کی دوباره وقت بشه و از تجربیات خدمت اجباری بنویسم.
فعلا، شاد باشید
۱. هر بار میگن محمد منصوری خانومش بارداره.
یا میگن محمد منصوری اينو گفت اونو گفت.
میخوام بگم محمد؟ محمد در پناه تو؟
یعنی الان مریم بارداره؟
یعنی الان خوشبختن محمد و مریم؟
 
۲. اتفاقی نیفتاده جز دیدن چند تا خونه.یه خونه گرون مرغی وسط منهاتن و یه اتاق از خونه یه پیرزن که دختراش لس انجلس و سان فرانسیسکو زندگی میکنن و دلش نمیخواد تنها بمونه تو خونه.
هنوزم در حال گشتنم.
میخوام همخونه پیدا کنم ولی نمیتونم چرا؟ چون یکی از بچه هايی که تو گروه دانشگاه باهم آشنا شده بودیم تازه فهمیدم که دوست پسر داره و میخواد با اون خونه بگیره دو نفره. اين چندمین باره که میبینم بچه ها با دوست دختر/ پسرهاشون خونه میگیرن و خب تکلیف مام معلومه. حداقل در بدو ورودم دوست ندارم با یه غیرايرانی هم خونه بشم . بايد کلی مضاحبه بذاری تا اخلاق طرف دستت بیاد و پسر نیاره تو خونه و واقعا طول میکشه.مهاجرت همین شکلی پیچیدگی و سختی داره. شايد بر
خوب شب سال نو در اثر پرو کردن یه دامن تنگ ، دچار خونریزی مجدد فیبرومها شدم. در طول تعطیلات درگیرش بودم. همکلاسی هم از روز اول گلو درد داشت. کم کم تبدیل شد به سرفه هاي خشک و بعد سرفه ها با صداي عجیبی که من احتمال عفونت و التهاب ریه ها رو می دادم.قبلا دکتر رفته بودیم و دارویی داده بود که با داروی قلب کپل جونم تداخل داشت و نبايد اون دارو رو میخورد.‌دیشب بعد از شام کم کم سرفه هاي همکلاسی اونقدر زیاد شد که نمیتونست راحت نفس بکشه. شب به زور بردمش درم
  یادت باشه سالی یک بار 
حداقل 
سالی یکبار
تعارف ها رو بزاری کنار و قبل از سرزدن به خونه کسی ، یک خونه رو سربزنی 
کجا؟ 
اونجا جايی نیست جز
خونه خودت، 
من، 
اونجا یک کرسی گذاشته 
کنار پنجره
و
چشمش خشک شده 
و سالهاست منتظره 
که
از در بیاي تو و بغلش کنی و بهش بگی سلام من 
امسال قبل ازهرکسی اومدم خونه تو عید دیدنی،  
گیس هاي من سفید شده و گاهی باگوشه چارقد گل گلیش اشکهاش رو پاک می کنه 
عصاي فکرش رو هم قايم کرده تونبینی و فکر کنی چقدر پیرشده 
من میگ
بايد بگم آشنايی مجازی با حقیقی فرق داره
اگر چه در مجاز  ما با هم اشنا شده بودیم و همه چیز در ظاهر خوب بود ، اما باطن قضايا فقط در هنگام روبروشدن حقیقی مشخص می شه‌.
و همین اندکی دلهره برام داشت.
شبی که همتا قرار بود بیاد تا حدود ساعت ۸ صبح بیدار بودم و کارها رو می کردم.
اخه تو یکی کابینتها دونهاي سیاه  پیدا کردم. همسر می گفت فضله موشه!
کل کابینتها  رو ریختم بیرون و آبکشیدم.

یه جارو موند که همسر گفت من می زنم تو برو یکم استراحت کن
خلاصه ۸ صبح خوابی
یکی از علت هايی که دلم می‌خواد به خاطرش زودتر برم سر خونه زندگیم اينه که قفسه هاي کتاب خونه م دیگه جا نداره و داره ازش کتاب نشتی می‌کنه!
فکر کنم در حقیقت دلم می‌خواد برم سرِ کتاب‌خونه و زندگیم! :)

پ.ن: نه کتاب نه هیچ چیز دیگه اي به مثابه هوو نیست! ☺
حالم خوبه، به قول منا خوب نبودن فقط انرژی آدم رو میگیره.
مثل اون هزار دفعه اي که فکر میکردی از پسش بر نمیاي و ته زورت رو زدی و خودت دهنت ازین قدر جسارتت باز موند، ايندفعه هم از پسش بر میاي، قول میدم. چون تو همه زندگیت از پسش بر اومدی
ععدیروز درو باز کرده بودم گلها رو آب بدم، صاف همون موقع دو تا مگس پریدن تو خونه!هر کار کردم بیرونشون کنم نشد، نهايتا درو بستم و نشستم! حالا از اينور ویراژ به اونورشون یهطرف، یکیشون بالاخره گیر افتاد! تو کیسه نشسته بود که خواهرم با بیرحمی در کیسه رو بست و اون گیر افتاد، گفتم صبح ولش میکنم بیرون، اما اون یکی دیگه سرخوش بود! ویراژ میداد میومد میشست کنار من و هر چی نگاه و چش غره و پیشته و کیشه هیچ تاثیری نداشت! میشست رو شونه ام، پیشت میکردم میشست رو
با سلام
همنجوری که مشخص بود 5 ژانویه 2016 (معادل 15 دی 94 ) ثبت نام آنلاين کبک شروع شد .
ساعت شروع 8:30 تقریبا به وقت کبک کانادا بود که میشد حدود 17 تهران .
من فکر می کردم ثبت نام کاری نداره که ژانویه قراره سابمیت کنیم سخته
اما سخت در اشتباه بودم و ثبت نام کبک خودش شد یک غول بزرگ
سايت جوری طراحی شد با توجه به محدودیت سرور نمیشد ثبت نام کرد
اما من برام خیلی زشت بود مهندس کامپیوتر نتونم ثبت نام کنم
همین شد که بهم بر خورد تا ساعت 9 صبح 6 ژانویه ( 16 دی 94 )
گوشه خیابون، پشت دریه بانک نشسته و ماندولین اش رو بغل زدهفرانسه رو خیلی روون می خونه، هر چند که من چیزی سر در نمی یارمیه مکثی می کنه و انگلیسی می خونه، دست و پا شکسته یه چیزهايی ازش می فهر چند که خوندن فرانسوی اش با اين که هیچی نفهمیده بودم بیشتر به دلم نشستهآخرش فارسی می خونه .موهاي زیادی کوتاهش از زیر روسریش بیرون زدهدستاش معلومه یخ کردهبه مردمی که از کنارش رد می شن و یه نگاه سرسری بهش می ندازن یه نگاه عمیق می کنه و یه لبخند قشنگ تحویلشو
به نام خدا.الان به خونه همسايه هاي بزرگوار قدیمی ی سری زدم، به غیر از ی خونه، بقیه خونه ها خالی از سکنه شده! بعضی ها که 3-4 سالی هست دیگه تشریف ندارن. (هرچند که خودمون هرزگاهی تعطیل کردیم)یعنی اولویت ها عوض شده؟ حوصله ها تموم شده؟ دور و برا شلوغ شده؟ . نیمدونم!اصلا چیکار به زندگی مردم داری سید! خندهانشاالله هرجا هستن موفق و سلامت باشن.
یه روز شاملو میاد خونه می‌بینه آیدا هنوز نیومده و از اونجايى که اون موقع تلفن نبود براش یادداشت می‌ذاره: ايدا من ساعت٦:٣٠ اومدم و الان٧:٣٠ه. تو هنوز نیومدى، تحمل خونه بدون تو سخته. میرم بیرون چرخى می‌زنم، امیدوارم برگشتم تو درو برام باز کنى، خونه بدون تو جهنمه!»
صب تلفن خونه زنگ خورد. شماره خونه داداشم بود. برداشتم و گفتم: جانم؟
جوجه با خنده گفت: للاااااااااام!
- سلام عششششقم! حالت چطوره؟؟؟
- عمه! اوباب بخر!
- حباب چقدری؟
- حباب گنده ی گننننده!
- باشه عزیزم!
.
ظهر گوشیم زنگ خورد. شماره خونه داداشم:
- سلام
- للاااااااام!. عمه اوباب میخوام!
- قربونت برم الهی! باشه. میگیرم.
- الان میخوام!
- الان سر کارم عمه.
- عمه! اوباب گننننده!
.
شب گوشی خونه زنگ خورد. شماره خونه داداشم.
- للاااااااام!
- سلام عسلم!
- عمه اوباب گرف
مامانم توی راه هست و فردا احتمالا یا وقتی من خونه نیستم میرسه یا همزمان با من *__* انقدر خوشحالم انقدددر خوشحالم که نگووقتی مامان خونه نیست همه چیز واسم غریبه . حتی از پدرم هم که خیلی بیشتر باهاش در ارتباطم خجالت میکشم! فکر کن
مسئولیت تمام خونه با من بود اين چندین روزی که گذشت.اين فشار هم کمتر میشه حتی :))) 
کلاسم هم که روز آخرشه حتی
خلاصه که دو تا اتفاق جالب پیش رو داریم !
وقتی یه مدت مستقل زندگی کنی(چه متاهل بشی،چه خوابگاهی بشی،چه خونه ی جدا بگیری)دیگه زندگی کردن تو خونه ی پدر و مادرت برات سخت میشه،حس میکنی استقلالت زیر سوال میره.
من دقیقا همین حس رو دارم،الان حدود دو ماه و خورده اي هست که خونه ی بابام هستم. یه زمان اينجا بهترین جاي دنیا برام بودم،حاضر نبودم آرامشِ اتاقم رو با جايی عوض کنم ولی الانلحظه شماری می کنم براي رفتن.
نه اينکه بهم بد بگذره نه،ولی دیگه مثل قبل راحت نیستم.
خونه ی خودم و همسرم،خیلی راحت
چند سا ل پیش دوستم یه دفتر کاهی خوشگل بهم هدیه داد که صفحاتش خط کشی نبود و روی جلدش هم طرح ساده و زیبايی داشت
تصمیم گرفتم چیزايی توی اون بنویسم که هرگز از نوشتن اونا و بعدا اگر احیانا موند بعد از مرگم از افشا شدنش، شرمنده و یا پشیمان نشم.
اين شد که دفتر دوسال خالی موند
دیدم اوراق زیبا دارن به بطالت می گذرونن
اومدم و نوشتم
گاهی خوشگل
گاهی خرچنگ قورباغه
گاهی قطرات اشک روش چکید
گاهی چیزايی نوشتم که پشیمان شدم
اين دفتر عمرم که الآن ايیییینهمه از ا
هنوز همون فکرو خیا لها ادامه داره و همچنان تکلیف ما نا معلومهسر سال رسیده و بايد یا خونه ی باباسر زهرا رو تمدید کنیم یا تخلیه کنیم  ، ولی  تکلیف ما معلوم نشده هنوز که ما بابلسر بايد دنبال خونه بگردیم یا مشهد اينجا صابخونه اجاره رو زیاد کرده و خونه مناسب نیست  و نمی خواد بمونه رقیه و حسن رفتن مشهد خیلی هوايی شدم  دلم امام رضا می خواد ولی چون شايد براي گشتم خونه مجبور شم برم اونجا براي همین دست نگه داشتم خدا کنه همه چیز ختم به خیر
پیشنهاد یکی از دانشگاه هاي تهران رو داده.از همون اول هم میدونستم بايد قیدش رو بزنم و میدونستم  من ادمش نیستم ، میدونستم کار درستی نیست ، میدونستم نمی تونم با وجدانم کنار بیام ، اما پیشنهادش .با اتفاقات امروز میترسم که حسرت بخورمخیلی سخته خودت رو با یک اتفاق که خاص تو نیست تطبیق بدی و با یک پیشنهاد ، یک حرف ، نابودت کنن و تو باز بهم بریزی
 
 
پ.ن: بايد گریه کردن رو یاد بگیرم ، أین حجم از گریه نکردن طبیعی نیست ، متنفرم از لحظه هايی که بغض ه
بوی تابستون میاد.
پنجره روبروییمون رو باز کردم. صداي بچه هايی که دارن توی پارک بازی می کنند میاد. 
تا الان خوب بودم. زبان خوندم نهار درست کردم ولی هنوز خونه تی نکردم.
یه شعر جدید خوندم از حضرت زهرا.
یه چلیپا هم از روش نوشتم.
اين هفته بنا به دلايلی نرفتم خونه. گفتم بمونم و کمی خونه تی کنم.
و دیگر هیچ.
یکی منو آنفالو کرده :)
امروز براي اولین بار تنهايی با تاکسی رفتم روستاي پدر
خیلیم خوب بود و خوش گذشت
دیگه کلی با بابا لذت بردیم از هوا و طبیعت و سرکشی کردم به برنجا و اومدیم خونه
امشبم رفتم ماست خریدم و یه سری رفتم خونه خاله
الانم اومدم خونه
البته یه دور پست در موندم و دوباره زنگ زدم تا مامان درو واسم وا کرد
نمیدونم چیکار کنم حالا
یا یه کم مقاله بنویسم 
یا یه کم زبان بخونم
فقط یه کماااااا
مرده زنگ میزنه خونه، میگه عزیزم من بعداز ظهر با دوستم میام خونه…زنش میگه 
خونه ریختوپاشه مرده:  میدونمزنه:  ظرفا کثیفهمرده: میدونم زنه:  توى یخچال هم هیچی نداریم …مرده:  میدونم !!!زنه:  تو ک همه رو میدونی پس چرا دعوتش کردی؟
آخه هوس زن گرفتن کرده، گفتم،بیاد وضعیتمو ببینه شايد پشیمون شه ….!?
امروز خیلی یهویی تصمیم گرفتم یه سر برم بچه ی "ش" رو ببینم :)
رفته بودم شهر کتاب و کتاب گوگولی هاي بچه هاي کوچیک خیلی چشمم رو گرفت:) اونجا تصمیم گرفتم هرجور شده حداقل الان بايد برم یه سر شده به اندازه ی یه دقه ببینمش!( از وقتی به دنیا اومد بعد بیمارستان دیگه ندیدمش!)
زنگ زدم بهش و خونه بود.خونش رو تازه عوض کرده بود و با خوشحالی فهمیدم خوش نزدیکه همون جايیه که بودم! خلاصه سه تا کتاب گوگولی براش خریدم و راه افتادم با "ث" به سمت اونجا!
دمش گرم تو اون هواي
امروز صبح گفتم برم ارايشگاه ابروها و سبیلمو تمیز کنم.
اينجا ارايشگاه خیلییییییییی گرونه
براي صورت کامل حدود 45 دلار میگیرن
و براي ابرو و سبیل 20 دلار.
کل کار هم فقط 10 دقیقه هست!
خلاصه
برگشتم و نشستیم با هم خونه ايم حدود دو ساعت حرف زدیم.
بعدش یکی از دوستام زنگ زد که شامو بیا خونه ما
بعد یکی دیگه از دوستام زنگ زد که شامو بیا خونه ما!
اولی رو رفتم
بچه ها اش ايرانی و پلوی خومشزه داشت!
براي منیکه اين چیزا رو فقط تو رستورانا و مهمونیا میبینم اين خیلیییی
ملکه بودی تو اين خونه آدم کی میشی دیوونه ,دانلود آهنگ,دانلود آهنگ بیکلام ملکه بودی تو اين خونه آدم کی میشی دیوونه ,دانلود آهنگ جدید ايرانی,دانلود آهنگ جدید ملکه بودی تو اين خونه آدم کی میشی دیوونه ,متن آهنگ ملکه بودی تو اين خونه آدم کی میشی دیوونه  ,متن آهنگ,Download Music,کد آهنگ پیشواز ايرانسل ملکه بودی تو اين خونه آدم کی میشی دیوونه  ,دانلود آهنگ ملکه بودی تو اين خونه آدم کی میشی دیوونه  با کیفیت 320,کد آهنگ پیشواز همراه اول ملکه بودی تو اين
صداي بارون میاد.و دلتنگ‌ترم از همیشه.
 تنها نشستم وسط هال و سنتور رو گذاشتم جلوم که بعد از ۶ ماه یه سر و صدايی ازش دربیارم و ببینم اصلا چیزی یادم هست یا نه. مترونوم داره برا خودش سر و صدا می‌کنه بلکه من یاد بگیرم صداش رو تحمل کنم.
آهنگ بلند و زشت تلفن می‌پیچه تو خونه. فکر می‌کنم کاش خودش قطع بشه. اما شماره‌ی خونه‌ی مادربزرگه. برمی‌دارم.
مادربزرگ میگه چرا نیومدی؟
میگم فردا امتحان دارم و با خودم فکر می‌کنم: حالا یه کوییزه دیگه مسخره! ولی یادم
آموزش
ابو خلیل همیشه می گفت : براي آموختن بیاموز ، اما با خودت صادق باش ! 
 و من که نمی دانستم معناي اين تناقض گویی چیست ، خنده ام می گرفت
اما اکنون که در فضاي آموزشی مشغول به کارم فهمیده ام براي آموختن ، بايد بیشتر آموزش داد و براي ندانستن ها بايد کاملا با خود صادق بود تا نقص ها را بهتر شناخت و آن ها را برطرف کرد .
طارق گفت : ابو خلیل شايد می خواست اعتماد به نفسمان را زیاد کند وقتی به ما شنا یاد می داد می گفت : هرچی رو که امروز یادگرفتید به دیگ
احساس میکنم بیان خیلی سوت و کور شده !!توی اين ۱۰ روز گذشته دو سه شب خونه بابا اينا بودم . عجیب اينکه اصلا یادم نمیاد اونجا زندگی کردن ( مجردی ) چجوری بود :/ امروز ظهر برگشتم خونه ، یه کم تمیز کاری کردم ، غذا پختم و ازین کارا . یه کم ( خیلی کم ) استراحت کردم . در واقع دامادک چنان با خشم در خونه رو باز کرد که من از خواب پریدم و تا چند دقیقه تپش قلب داشتم .دلم براي روزانه نوشتن تنگ شده بود .
کلا همه برنامه ها به هم ریختاونی که باهش میخواستم برم شهرستان ، نمیره و موندگار شدم.دیشب نگو که همسر رفته خونه ننش. گفته خواهرش خانواده شوهرش مهمونشن و در نتیجه به صلاح نبوده تنها بره!امشب زنگ زد و گف شوهرش سرکاره و دیر میاد. نیم ساعت پیش گف میاي یا برم. حاضر شدم و گفتم اول بریم خونه مادرت. گف دیر میشه. گفتم تو خودت رفتی هی تنها. دیدیش دیگه. یه دقیقه میشینیم و بعد بریم. چیزی نگف. باز تو ماشین میگه اول میریم خونه دیو. اگه ناراحتی برگردونمت خونه! منم
حسرت داشتنش تا ابد موند روی دلمامروز خیلی جدی رفتم دنبال کاراي مهاجرت اين مدت درگیر یه تصمیم سخت بودم واقعا انگاری نمیتونم به هیچ کس دیگه تکیه کنم نزدیک به ۱۰ ماهه که گذشته ولی همچنان تو ذهن و قلب منه.خودن بايد پاشم یه کاری کنم اينجوری نیمیتونم 
خب گمونم رابطه‌ی من و ح به منطقه‌ی بیهودگی وارد شده. بهش گفتم دیگه پیام نده. و اگرم بلاکمم بکنه به هیچ جام نیست.
مامان دو روز اينجا موند و رفت.  امروز کلی خوابیدم و باز همم خوابم میاد. اما خوشحالم یه جورايی که رابطه‌ام با ح به پايان رسیده. 
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها