نتایج جستجو برای عبارت :

ععلی اوجی مادرش

عکس علي اوجي و مادرش
عکس علي اوجي و مادرش
علي اوجي بازیگر خوب و بی حاشیه سینما و تلویزیون عکسی دو نفره از خود و مادرش منتشر کرد ، برای مشاهده این تصویر در ادامه با پارسی سرا همراه باشید.
علي اوجي در کنار مادرش
علي اوجي با انتشار تصویر بالا نوشت : به همراه مادر جانم که هر چی دارم از دعای خیرش دارم. خدا همه مادرها رو حفظ کنه آدینه خوبی رو براتون آرزو می کنم … نعمت لحظاتی که کنار بزرگترها هستیم رو بدونیم لطفا ورق بزنید پ ن : هر چی حال خوبه برای ب
عکس علي ضیا و مادرش
عکس علي ضیا و مادرش
علي ضیا مجری خوب و دوست داشتنی تلویزیون ضمن تبریک تولد مادرش ، عکس از خود و مادرش منتشر کرد ، برای مشاهده این تصویر در ادامه با سایت تفریحی پارسی سرا همراه باشید.
علي ضیا و مادرش
علي ضیا با انتشار تصویر بالا نوشت : مادر بودن واژه ی عجیبی است حضرت اغوش حضرت مادر حضرت لبخند های دور غصه های زیاد تولدت شب قدر من است احیا میگیرم و خدا رو شکر میکنم که مرا در دامن تو به دنیا اورد و پرورش داد تولدت مبارک حضرت مادر
مادر .ساعت 3 نصف شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود . پسر باعصبانیت گفت چرا این وقت شب مرا ازخواب بیدارکردی؟ مادرگفت 25 سال قبل درهمین موقع شب تو مرا ازخواب بیدار کردی فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد صبح سراغ مادرش رفت .وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت.ولی مادر دیگر دراین دنیا نبود.       
قطعا پدری نداشت.این باعث خنده‌ی همه می‌شد.مادرش او را از همه مخفی کرده بود.اما روزی که خون به قرینه‌ی صدا مسخ شد او فریاد کشید.دیگر نمی‌شد ردش را محو کرد.از هر کجا که می‌گذشت لکه‌های خون تعقیبش می‌کرد‌.مثل چشمی همیشه باز پی‌اش می‌گشت.مراقبش بود و او را می‌پایید.به همه نشانش می‌داد.متولد شد.بعدها خواهد گفت گور به گور شد.دست‌هایش بزرگ‌تر از مال همه خواهد بود.سینه‌اش خش‌خش می‌کند و خون‌ریزی‌اش تا ابد ادامه خواهد داشت‌بگو تا ازل.چه
ارغوان یک چمدان کهنه داشت از همان ها که آبیِ رنگ و رو رفته ای دارند و زهوارشان در رفته از همانها که از مادرش به ارث رسیده بود و او هم از مادرش و مادر مادرش هم از مادرش و همینطور که سر قضیه را میگرفتی میرسیدی به حوا. 
وقتی هرم گرما نفسش را میبرید چمدان را بر میداشت و میزد به خیابان، کنار آن چنار بلند در خیابان پهلوی کنار جوی آب می نشست و پایش را فرو میکرد در آبی که از کوههای تجریش می آمد. نفسش که چاق میشد چمدان را باز میکرد و یک خاطره بر میداشت و تک
هنوز زمانی از تنها شدنش نگذشته بود که دلش برای ویکتور تنگ شد.
گویی مرگ مادر بزرگش هم مثل زندگی اش از او حمایت می کرد. حالا حتی بیشتر از قبل برای مردن او ناراحت بود. گلدان که اهمیتی نداشت. وقتی صاحب گلدان مرده.
آه ویکتور» با صدای ناله مانندش به خودش آمد و دید که خیلی وقت است نشسته و به ویکتور و گلدان مادر بزرگش فکر میکند.
مارگاریتا؟» صدای مادرش بود. بیا ببین برای این یکشنبه چی میخوای بپوشی؟» قرار بود یکشنبه در کلیسا به یاد مادر بزرگش باشند و
عکس متین ستوده و پدر و مادرش
عکس متین ستوده و پدر و مادرش
متین ستوده بازیگر خوب و بی حاشیه سینما و تلویزیون عکسی از خود در کنار پدر و مادرش منتشر کرد ، برای مشاهده این تصویر در ادامه با پارسی سرا همراه باشید.
متین ستوده در کنار پدر و مادرش
متین ستوده با انتشار تصویر خود و پدر و مادرش نوشت : الهی قربونتون برم من ❤️❤️وب تفریحی یادگاری
#ارسالی_از_همراهان :
به مناسبت تولد شهید محمد مهدی لطفی نیاسر 
☡ دی ماه ۹۷
در زمستان به دنیا آمد اما قدم‌هایش بهاری بود ، قدم‌هایش بوی باران بهاری می‌داد متولد زمستان بود و پاکی‌اش به اندازه سفیدی گلوله‌های برف در زمستان .
پسری با رنگ و لعابی دیگر با عقایدی متفاوت از کل پسران. هم دنیا را داشت هم آخرت را .هم زیبایی ظاهری هم باطنی .
زینب را مادرش میدانست .
تاب نیاورد حریم و حرم مادرش در چنگ دشمن باشد، کوله بارش را جمع کرد . تمام دنیایش را رها
عکس نادر سلیمانی و مادرش
عکس نادر سلیمانی و مادرش
نادر سلیمانی بازیگر خوب و باتجربه سینما ، تلویزیون و تئاتر عکسی سه نفره از خود به همراه مادر و مادرزنش منتشر کرد ، برای مشاهده این تصویر در ادامه با پارسی سرا همراه باشید.
نادر سلیمانی به همراه مادر و مادرزنش
نادر سلیمانی ضمن تبریک روز مادر با انتشار تصویر بالا نوشت : مادر و مادر زن روزتون مبارکوب تفریحی یادگاری
یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود، در یک جنگل قشنگ و با صفا، شیر کوچولو با دوستانش در حال بازی کردن بود. وقتی بازی تمام شد، شیر کوچولو به‌ سمت خانه اش رفت؛اما خیلی ناراحت و عصبانی بود. وارد خانه اش شد. مادرش وقتی او را دید، به او سلام کرد؛ اما شیر کوچولو جواب سلام مادرش را نداد. مادرش خیلی ناراحت شد. دوباره سلام کرد؛ اما شیر کوچولو باز هم جواب سلام مادرش را نداد. به اتاقش رفت و در را محکم پشت سرش بست. ناراحتی مادرش بیشتر شد. مادرش با ناراحتی به‌ سمت
همیشہ همسرداری اش خاص بود ؛ 
وقتی می خواستیم با هم بیرون برویم ، لباس هایش را می چید و از من می خواست تا انتخاب ڪنم ؛
از طرف دیگر توجہ خاصی بہ مادرش داشت .
هیچ وقت چیزی را بالاتر از مادرش نمی دید ،
تعادل را رعایت می ڪرد ؛
بہ خاطر دل همسرش دل مادرش را نمی شڪست ؛
و یا بہ خاطر مادرش بہ همسرش بی احترامی نمی ڪرد.
 بہ روایت همسر شهید مدافع حرم مهدی نوروزی
پنج ساله ما جایی میخوایم بریم، مادرش بدو بدو میره بغل پسرش میشینه، میگه، من مادرشم باید بشینم بغل پسرم. این دفعه بالاخره بعد از پنج سال فهمیدن پسرشون ازدواج کرده زن داره. داشتیم می رفتیم بیرون، مادرش گفت، دل آرام بیا جلو پیش فلانی بشین! دقیقا پنج ساله به همسر میگم، خانواده ات نمیدونن تو زن داری، اگه می دونستن هر پنجشنبه جمعه هر تعطیلی صدات نمی کردن تنها بری اونجا. خوشحالم فهمیدن بالاخره. 
پیل ، فیلمی کمدی و ماجرایی محصول سال ۲۰۱۹ به کارگردانی رافائل مونتسرات می‌باشد. در خلاصه داستان این فیلم آمده است ، برای مدت زمان سی سال پیل مانتر همچون یک فرد منزوی و بیخیال همراه مادرش زندگی کرده است. اما وقتی که مادرش به طور ناگهانی فوت می‌کند ، پیل سفری پرماجرا برای پیدا کردن برادرانش را آغاز می‌نماید و…دانلود فیلم و سریال Picnet
یکی از باهوش ترین دخترهایی بود که میشناختم.مطالبی که ما یک روز تمام سر حفظ کردنش پدر خودمون رو در میاوردیم،طی نیم ساعت قبل از شروع کلاس میخوند و همون نمره ای رو میگرفت که ما میگرفتیم.پدر و مادرش جدا شده بودن.در ظاهر با مادرش زندگی میکرد اما مادرش شاغل و دانشجو بود و عملا وقت رسیدگی به دخترش رو نداشت.یادمه هیچوقت کتابهای برنامه ی روزانه رو همراهش نداشت.
سوم راهنمایی جزو تاپ های شهر بود و رقیب درسی کسی بود که الان داره دانشگاه تهران پزشکی می
یکی از بی نظیر ترین عکس استاد رضا یزدانی از یکی بزرگترین بلاگ ایران و جهان در اختیار گرفتم این عکس رو علي اوجي در بلاگش منتشر کردند
رضا یزدانی بزرگترین خواننده راک ایران هنوز در جمع مردم خوب ایران محبوب و معروف هستند و خواهند بود و خواهند ماند
راهنمای مردن با گیاهان دارویی» اثر عطیه عطارزاده.
داستان این کتاب، زندگی دختر ۱۷ ساله ای رو روایت میکنه که در ۵ سالگی نابینا شده، پدرش اون و مادرش رو ترک کرده و با مادرش زندگی میکنه. دختر و مادرش توی زیرزمین خونشون، داروهای گیاهی درست میکنن و زندگی رو با خوندن کتاب و یادگیری طب بوعلي سینا میگذرونن و البته دختر هرگز از خونه بیرون نمیره و توی دنیایی که مادرش واسش ساخته زندگی میکنه‌.
فضای نیمه‌ی اول کتاب بسیار به کتاب اتاق» شبیهه. همون زندگی
چقدر سخت است پدر و مادر و اهل منزل را همراه کنی تا در تاریخی مقرر شده قطر کشور را بپیمایند تا برای تو خاتسگاری کننددختری را در نگاه اول شاید علاقه ای به او نداشتند اما به خاطر گل رویت موافقت کنند و چه احمق بودم که به توصیه های آن ها گوش ندادم. گفتند بالا بالاست حرفت را گوش نمیدهد قدر خودت را بدان چه کم داری جه میخواهی . همه را میدانستم اما قول داده بودم با او ازدواج کنم
شاید با دیدن شهر محل زندگیش یا شغل پدر و مادرش تا حدی متوجه شده بودم جفت من
کلیک کنید
52
[ T y p e h e r e ]
همسایهی پری
روبروی اینه ایستاد و مانتوی مشکی اش را که دیگر رنگ رویش رفته بود
پوشیدو موهایی بلندش را با کش باریکی پشت سرش جمع کرد. مقنعه
اش را سر کردو انتهای موهایش را که از مقنعه بیرون زده بودداخل
مانتوپنهان کرد.در دلش آشوبی بر پا بود .میدانست نبایدبدون اجازه ی
مادرش این کار را بکند ، اما وسوسه ی زیبا شدن ؛ دیده شدن ،در نهایت
خواسته شدن بد جوری به جانش چنگ می انداخت .
اگه یه ذره تغییر کنم شاید به چشم این مرد مغرور وجذاب بی
مرد هندی پس از قتل مادرش 20 کیلومتر با سر بریده وی راه رفت تا خود را به پلیس جنوب غربی هند معرفی کند.
به‌گزارش رکنا به نقل از دیلی میل، پاشوپاتی» 35 ساله که اهل کارناتاکا» هند است در حالی که به قتل فجیع مادرش اعتراف کرد، گفت: من از دوران کودکی خاطرات بدی م داشتم او رفتار مناسبی با من نداشت به همین خاطر تصمیم گرفتم پس از سال‌ها به این وضعیت خاتمه دهم.
کلیک کنید
50
[ T y p e h e r e ]
همسایهی پری
مادرش رضا میداد ، حتما به خواستگاری می آمد. ونه حتی شیبه
هاتف، پسر عموی واله و شیدایش ، که با وجود وضع مالی خوب و
پشتیبانی مانند عمو منصورنمی توانست به او تکه کند. صدای مادرش
او را از افکارش جداکرد.
-چه عجب بالاخره تشریف اوردید.!
لیلا خانوم چادرش را به صورت به دور گردنش بست و با لحنی
دلخور ادامه داد
وبه والله . از صبح که با بابات معلوم نیست کجا رفتی.؟با بااگه نگار
دختر منه.! خواهر تو هم هست یه کمکی
دختر با اخم اومد پیش مادرش و گفت.؟ مامان من دیگه از دختر بودن خسته شدم! مادرش با تعجب پرسید چرا؟ دختر گفت : خسته شدم از این تبعیضی که بین دختر و پسر قائل میشن! پسر تا نصف شب هرجا دلش بخواد میره کسی نمیگه اشکال داره. اما دختر بره میگن خوب نیست. پسر دوست دختر داشته میگن پسره دیگه!! دختر دوست پسر داشته باشه میگن خرابه! پسر سیگار بکشه میگن مرده دیگه حتما دردی داره! دختر سیگار بکشه میگن معتاده! پسر چش چرونی کنه میگن ذاتشه! دختر چش چرونی کنه میگن وله! خلا
یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود، در یک جنگل قشنگ و با صفا، شیر کوچولو با دوستانش در حال بازی کردن بود. وقتی بازی تمام شد، شیر کوچولو به‌ سمت خانه اش رفت؛اما خیلی ناراحت و عصبانی بود. وارد خانه اش شد. مادرش وقتی او را دید، به او سلام کرد؛ اما شیر کوچولو جواب سلام مادرش را نداد. مادرش خیلی ناراحت شد. دوباره سلام کرد؛ اما شیر کوچولو باز هم جواب سلام مادرش را نداد. به اتاقش رفت و در را محکم پشت سرش بست. ناراحتی مادرش بیشتر شد. مادرش با ناراحتی به‌ سمت
.
2 روز قبل دکتر در مورد من با پدر و مادرش صحبت کرد، البته از خیلی وقت قبل صحبت کرده بود اما ماجرای جدایی من رو نگفته بود، 2 شب قبل بالاخره همه چیز رو بهشون گفت، دکتر برام تعریف کرد که واکنش پدرش خیلی بد نبوده اما مادرش فقط سکوت کرده، گفت مادرم تا چند لحظه قبلش وقتی از تو براش میگفتم لبخندی رو لبش بود و میگفت زودتر قرار بزار بریم با خانوادش آشنا بشیم، اما وقتی ماجرا رو بهش گفتم مثل یخ وا رفت، اینو که بهم گفت دلم برای مادرش سوخت، دلم برای خودمون هم
گیتا گفت دو قلو باردار بوده وقتی میره که خبر رو به مادرش بده با مادرش دعواش میشه. بعد از دعوا یکی از قل ها سقط میشه. بعد از یه مدتی هم یکی دیگه اش. برا کورتاژ مادرش نرفته بیمارستان.الانم که زایمان کرده مامانش نرفته بیمارستان. بچه اش هفت روزه بوده که سرما میخوره. ۱۵ روز تحت مراقبتهای ویژه بوده. واقعا این خاله من انسانه یا هیولا؟ من همه حرفای گیتا رو باور نکردم ولی گیتا هر چقدر هم بد باشه به هر حال بچه خاله ام هست. وظیفه مادری خاله ام ایجاب میکنه که
نام فیلم: استفانی – Stephanie ژانر: درام، فانتزی، ترسناک، هیجان انگیز تاریخ انتشار: 2017 مـدت زمـان: 01:26:08
محصول: آمریکا
کارگردانان: آکیوا گلدزمن
ستارگان: فرانک گریلو ، آنا تورف ، شری کروکز ، کنت چوی خلاصه داستان: یک روز دختر نوجوانی به نام استفانی توسط پدر و مادرش در خانه تنها رها می شود. استفانی فقط مقداری کره بادام زمینی و یک لاک‌پشت اسباب بازی دارد. زمانیکه پدر و مادرش به خانه بازمیگردند با یک نیروی شیطانی و ناشناخته مواجه می شوند و…ایر
عکس هلیا امامی و مادرش
عکس هلیا امامی و مادرش
هلیا امامی بازیگر جوان سینما و تلویزیون ضمن تبریک روز مادر ، عکسی از مادرش منتشر کرد ، برای مشاهده این تصویر در ادامه با پارسی سرا همراه باشید.
مادر هلیا امامی
هلیا امامی با انتشار تصویر بالا نوشت : فرشته ی زندگیه من روزت مبارکوب تفریحی یادگاری
سلام 
اینکه خدا و پیغمبر میگن عاق والدین به نظرتون، آدم باید از سنگ باشه که هیچ چیزی به پدر مادرش نگه و اون ها رو پرستش؟ واسم سواله لطفا منو راضی کنید.
آخه واقعا واسم سواله، می فرمایند هیچ وقت نباید حتی از گل نازک تر بهشون بگی ! خب مگه میشه؟، وقتی هم بگی نمازت قبول نیست، گناه کبیره کردی و عاقبتت جهنمه و فلان و بهمان!
اون وقت میخوام بدونم پدر مادری که صرفا بدون آمادگی برای بچه دار شدن و تربیت، یه بچه دنیا آوردن و از دوران کودکی پیش این و اون بوده،
حامدهرجاخواستگاری میرفت دختر خانواده دلش میخواست با خودش توله سگ خود راهم بیاورد.مادرش هروقت ازمحل دورمیشدتف برزمین میانداخت میگفت دختر که به هر دانشگاهی رفت بعدش توله سگ پرورمیشه.
تااینکه حامدمجبورشددورازدواج راباافرادی که توله سگ دارند خط قرمزبکشد.به مرور زمان سن اوبالامیرفت و متوجه میشدگهگداری  وقتی پیرمیشودنیازبه فرزندداردکه عصای دستش باشد. گرنباشدبایدباتوله سگ زندگی کند.
خانه اودردهات نیازبه سگ نگهبان داشت.هرباریک سگ میخریدآن
یکی از خصلت های بنیامین ناز کردن و لوس بودنش هست اونم بخاطر اینکه 
بچه آخر خانوادشونه، پیش پدر و مادرش خودشو لوس کرده گفته تو این شرایط نمی خوام برم ایران و می خوام با چنور بهم بزنم(اینا همش الکی گفته فقط خواسته واکنششون رو بسنجه)
اونا هم دعواش کردن گفتن زر نزن ، برو ایران با عروسمان برگرد (دقیقا تم حرف زدنشون عین منه برای همین بنیامین همیشه میگه تو چرا عین اینا صحبت می کنی خخخخخ)
بنده های خدا نمیدونن ترامپ چ سنگ بزرگی پای ما گذاشته و همینجوری
احساس شکنندگی میکنم، از مسائلی که آزارم میدهند دور میشوم، قبلا همه را تحمل میکردم ولی موجودی که الان هستم، نمیتوانم.
دیگر نمیتوانم غم مردم را ببینم، نمیتوانم غم هیچکس را تحمل کنم، دلم هزار بار میشکند و هربار که میفهمم بقیه انسانها خوشحال نیستند دلم میخواهد به هوا تبدیل شوم. نمیدانم چرا این همه احساساتی هستم، چرا با دیدن لکه ای به گریه میفتم و چرا همیشه افسرده ام، ولی دلم میخواهد نباشم. دلم میخواهد به جز خوبی ها چیزی را نبینم و از زندگی کوتا
داستان بازی: 
 
بازی در سال 1990 شروع می شود.کارل جانسون که شخصییت اصلی بازی ونام اختصاریش CJمی باشد پس از پنج سال دور بودن از لوس سانتوس به زادگاهش بر می گرددجایی که مادرش قربانی یک باند خشونت و تبهکار شده است.او آمده تا به کمک دوستانش این باند را شناسایی و انتقام مادرش را بگیرد.او پس از ورود به شهر توسط پلیس دستگیر می شود و پول هایش را می گیرند و در شهر رهایش می کنند.او پس از ورورد به خانه مورد استقبال برادر و خواهر و دوستانش قرار می گیرد.اینک بای
بچه که بودیم بابام خیلی عیاش و رفیق باز بود. همیشه تو خونه با دوستاش برنامه داشت. یادمه یکی دوبار هم گرفتنش.دوستاش رو میاورد خونه در حالی که یه زن جوون و دو تا بچه تو خونه داشت. همیشه یه شلنگ داشت که با اون ما رو میزد. اگر چه الان همه چی رو حاشا میکنه ولی من حتی رنگ شلنگه یادم میاد. رنگش نباتی شفاف بود.یادته کارنامه برادرم یه ۱۹.۷۵ داشت؟ کارنامش رو پاره کرد و ما رو با شلنگ زد و پرت کرد تو کوچه؟ شب بود. برادرم کلاس دوم بود و من کودکستان میرفتم.یادته
قسمت 20 فصل سوم اضافه شد
ژانر: اکشن، فانتزی | امتیاز: 6.7 از 10
سیج بعد از یده شدن مادرش کلاری وارد دنیای شکار پلیدی می‌شود و در این دنیای تاریک دنبال سر نخی برای پیدا کردن مادرش است…
سرو مووی ؛ دانلود فیلم و سریال و موسیقی متنخرید نمونه سوالات تمام مقاطع ابتدایی راهنمایی دبیرستان متوسط
ادیسون به خانه بازگشت یادداشتی به مادرش داد،گفت : این را آموزگارم داد گفت فقط مادرت بخواند، مادر در حالی که اشک در چشم داشت برای کودکش خواند:فرزند شما یک نابغه است واین مدرسه برای او کوچک است آموزش او را خود بر عهده بگیرید.سالها گذشت مادرش درگذشت. روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در گنجه خانه خاطراتش را مرور میکرد برگه ای در میان شکاف دیوار اورا کنجکاو کرد آن را دراورده و خواند، نوشته بود:کودک شما کودن است از فردا اورا به مدرسه
از شنبه که کارآموزی بخش جراحی داشتیم بیماری بستری بود که از اقوام چادر نشین ایرانی بودن . بیمار آبسه ای به اندازه کف دست درروی ران پاش داشت و بسیار درد میکشید  عملش کرده بودن ولی عملش خوب نبود. واقعا درد میکشید هر چند بیمار ادیکت (معتاد) بودبا چند تا اب مقطر خواستن به عنوان دارو نما دردشو بیارن پایین ولی نشد اخر مخدر تزریق کردن بهش. مادرش بخشو گذاشته بود روی سرش. داد میکشید ک به داد بچم برسین ک از درد میمیره. بچم از دستم رفت و  و بقیه مریض
 برترین ها: حتما تا امروز درباره شروین سرابی، کودک تیزهوش و توانمند ایرانی خبرهایی در رومه‌ها و مطبوعات کشور خوانده‌اید یا اطلاعاتی درباره او شنیده‌اید. این کودک ۲ ساله که در حال حاضر به همراه پدر و مادرش در لندن زندگی می‌کند از جمله کودکان باهوشی است که توانایی تشخیص پرچم ۱۹۵ کشور جهان را دارد و با عملکرد و کاربرد دستگاه‌های الکترونیکی مانند آی پد و آیفون آشنایی کامل دارد. این کودک ایرانی که اطلاعات قابل توجهی درباره کهکشان‌ها، اج
منفعت شد گور دنیای جدید
اینچنین وضعی جهان هرگز ندید
روزِ روشن قتل و غارت میکنند
باج خواهی های شیطان شد شدید
خادمان مسلمین از قاتلان
آسمان لو داد شرّ و مکر و کید
در تمام عالم ایران مستقل
بر مواضع مانده محکم چون حدید
گشته اند همدست هم بر ضدّ او
نام حق ناحق بلرزاند چو بید
اربعین پیغام باهم بودن است
کربلا اوجي که باید رفت و دید .
#احمد_یزدانی
#کربلا 
#اربعین 
#بین_الحرمین
.
خدای من!نمیدانم گاهی کجای دنیا گم‌ات میکنمدر هیاهوی بازار.در خستگی هنگام نماز!در وسوسه های نفس ام…نمیدانم؛ اما گاهی تو را گم میکنم مثل کودکی که در بازار دستان مهربان مادرش را رها کرده و به تماشای عروسکی مشغول است…! بعد میبیند مادرش نیست و هیچ عروسکی او را خوشحال نمیکند…!به کودکی ام بنگر…هرچند خودم تو را گم میکنماما تو پیدایم کن…
یک معمای خیلی ساده.رمز پنهان شده در متن زیر رو پیدا کنید.
راهنمایی:متن زیر رو با دقت بخونید.
*     *     *     *     *
ستاره ها در آسمان می درخشبد.هر اانسانی 
با نگاه کردن به این منظره ی زیبا احساس
شادابی می کند.قرص ماه نیمه کامل است.
مرغابی ها درون آبگیر خنک شنا می کنند.
بچه مرغابی از مادرش جدا می شود تا
کزم شبتابی را دنبال کند.نسیم خنک
و ملاایمی در چمنزار می وزد.
بچه مرغابی دوباره به کنار مادرش می آید.
مادرش بچه مرغابی را توازش می کند
و هردو ش
یک معمای خیلی ساده.رمز پنهان شده در متن زیر رو پیدا کنید.
راهنمایی:متن زیر رو با دقت بخونید.
*     *     *     *     *
ستاره ها در آسمان می درخشبدند.هر اانسانی 
با نگاه کردن به این منظره ی زیبا احساس
شادابی می کند.قرص ماه نیمه کامل است.
مرغابی ها درون آبگیر خنک شنا می کنند.
بچه مرغابی از مادرش جدا می شود تا
کزم شبتابی را دنبال کند.نسیم خنک
و ملاایمی در چمنزار می وزد.
بچه مرغابی دوباره به کنار مادرش می آید.
مادرش بچه مرغابی را توازش می کند
و هردو
بله 7 سال پیش در چنین روزیی مثل دیروز  که عید مبعث بود و دقیقا هنگام اذان ظهر به رفیق جان بله گفتیم  امروز اولین روز سال هشتم هست خیلی وقته ننوشتم دلم برای نوشتن و برای همه دوستان تنگه اتفاقات زیادی افتاده از کجا بگم ؟ همینقدر بدونین که یه دخمل کوچولو دو ماه دیگه میاد به این کره خاکی تا همه چیز مادرش بشه مادرش ترم دوم دکتراش رو هم تموم کرد و الان درگیر امتحان ept هستدوستان جان برای همتون ارزوهای ریزو درشت رنگی و شاد دارم امیدورام
وقتی کسی از نزدیکان که ازقضا چهارده سال از شما کوچکتر است، در جمع به شما بی احترامی کند و شما را مسخره کند، و شما یک بار بخندید و چیزی نگویید و دوبار به روی خودتان نیاورید و منتظر تذکر والدینش شوید و سه بار رعایت جمع را بکنید، ولی آخر از کوره در می روید! نمی روید؟
حالا عکس العمل مادرش چیست؟ "بچه های این دوره و زمونه به حرف آدم گوش نمیدن" و وقتی بگویی "این همه بچه دورمان هست که آدم از ادب فراوانشان انگشت به دهان میماند!" بگوید: "خود تو به آن یکی فرزن
خدایا به خاطر اینکه قدر حسین رو ندونستم و اون قدر راحت و الکی از دستش دادم منو ببخش 
بخاطر حماقتهام در رفتارم باهاش منو ببخش
هرچی فکر می کنم خیلی خر بودم و بودم و بودم و 
هستم 
حسین که از دست رفت خدا 
و فقط ته دل من می دونه که چقدر جاش خالیه و چقدر غصه ی نبودشو می خورم 
شاید برادراش مادرش و یا پدرش از چهره ی من چیزی نبینن و شاید حتی شادی و خنده ببینن 
اما فقط دلم و تو می دونین جاش چقدر خالیه 
می دونم که دیگه عروسم نمی کنی چون باز شدن پیشونی به مشکل
کبوتر بچه‌ام دیروز مرد.رفقا واقعا دیروز کبوتره خوابید و دیگه بیدار نشد.بردمش توی باغچه چالش کنم.باغچه‌هه داد زد:بچه جون این‌جا که قبرستون نیست.این‌جا درخت می‌کارن.هه.بعد بردمش بیرون خونه‌مون.یه جای دور.زمینش سفت بود.خاستم بکنمش.یهو جیغ کشید داری چه گوهی می‌خوری.قضیه رو براش توضیح دادم.رفقا شونزده سال طول کشید به یه تیکه زمین حالی کنم دارم چی‌کار می‌کنم.آخرش گفت نمی‌شه،این‌جا برا یه خانومه‌س که می‌خواد توش خونه بسازه و با شوهرش بره
باز دیشب یکی از خواهرشوهرا به همراه شوهرش، با همسرم جلسه گذاشتند.اصرار می کردند که تو زنگ بزن به دامادت و دعوتش کن برای اولین مهمونی ماه رمضانت. ما هم میریم با دامادت حرف می زنیم و میاریم ش اونجا. همسرم مخالفت کرد. گفت بی فایده است.‌رفتن شما باعث تخریب خودتون میشه. پدر زن و مادرزنم رفتند که حلش کنند؛ ولی پای اونها هم از اونجا بریده شد.خواهرشوهر گفت اخه همه تو رو مقصر می دونند و انگار دخترت مظلوم واقع شده!همسر گفت اشکال نداره. بذار همه خیال ک
سپیده همش یازده سال و دو ماهو  دوازده روزش بود که فهمید پدر ومادرش دارن از هم جدا میشن شبها به هر بهانه ایی بود خودش رو به اتاق پدر و مادرش میرسوند فهمیده بود چند وقتیه مامان و بابا در اتاق رو قفل نمیکنن.خیلی وقت ها با هم جر وبحث میکردن و دوست نداشتن توی یه اتاق باشن. مامان بهش گفته بود هنوز بابا رو دوست داره اما دیگه نمیتونه باهاش زندگی کنه و به خاطر اینکه بابا و سپیده رو دوست داره میخواد از زندگیشون بره .بابا میگفت مامان رو دوست داره و به خاط
سلام
همراه خانواده رفتیم یه جا خواستگاری، دختره بد نبود. سه تا خواهر کوچیکتر داره که شوهر نکردن. پدرش مرحوم شده و مادرش سن و سالی نداره. دختره شرطش اینه که نزدیک خونه مادرش خونه بگیریم. اما خونه ای که من قبلا خریدم از خونه شون فاصله داره. دختره میگه خونه ت رو بفروش و نزدیک مادرم خونه بخر، اما من نمیخوام بفروشم چون ضرر میکنم.
به نظرتون ارزشش رو داره به خاطرش خونه خودم رو بدم مستاجر و یه جا نزدیک خونه مادرش رهن کنم؟البته پدرم میگه این ازدواج غلطه
گرد را با نفس
عمیقی بالا داد و در رویا فرو رفت. دوباره مثل همیشه یاد دوران کودکی اش  برایش زنده شد. دوران خوشی که ناگهان با یک
خاطره مبهم به پایان می رسید و سوال همیشگی ذهنش اینکه چطوری در آن خاطره ی مبهم
اش که هیچوقت فراموشش نمی کرد گم شده بود. چشمانش را بست. بیشتر تمرکز کرد اما
هرچه بیشتر فکر می کرد بیشتر خاطره محو می شد. می خواست این دفعه آنقدر بکشد تا خاطره زنده شود و سوال بی جوابش را پاسخ
دهد حتی اگر به قیمت مرگش تمام شود. نفس دیگری از پودر با
با سلام
دیشب شب بیست و سوم ماه رمضان ، آخرین شب قدر امسال بود.
تصمیم داشتیم به مسجد برویم . طاها ساعت های 9 خوابید و بعد نیم ساعت بیدارشد . شروع به بازی کرد ساعتهای 10 بود که دعای جوشن کبیر از تلویزیون پخش می شد. طاها با شنیدن دعا به سمت میز تلویزیون رفت و همانجا با تلویزیون حرف می زد و بازی می کرد . من و خانم هم عقب تر نشسته بودیم و به دعا گوش میدادیم. طاها که مدام وسیله ای را روی میز می گذاشت و بعد می انداخت و دوباره می نشست و برمی داشت و پا میشد و میگ
میشه لطفا طلب صبر کنید برای مادر و پدری که بچه چهارسالشو از دست داد
برای برادری که برادر چهارسالش از دنیا رفت.
تمام این چند ساعت دعا می کردم زنده بمونه امید داشتم بمونه یعنی میگفتم چیزی نیست یه تصادف کوچیکه ولی الان؟؟؟ 
الان امید برام مرده آرزو برام معنا نداره
صدای فریاد برادرش تا اینجا میرسه ضجه های مادرش واسه پسری که جلوش بازی میکرد و الان ؟؟الان زیر پارچه سفیده
من غریبه توان شنیدن ندارم واااای به حال مادرش،پدرش،برادرش
میلاد عاشق ابوال
مردی
مادرش را در سبزوار به قتل رساند
مردی
۳۵ ساله‌ای در خیابان ابوسعید شهر سبزوار در اقدامی جنون آمیز مادرش را به قتل
رساند.
مقتول،
زنی میانسال است که در پی درگیری خانوادگی روز گذشته به دست پسرش و به وسیله ضربات
چاقو به قتل رسیده است.
تحقیقات
بیشتر برای روشن شدن زوایای پنهان این ماجرا توسط مراجع نظامی و انتظامی در دست
بررسی است./ ایرنا
حوادث
شهرآرا
منبع موثق اخبار مشهد
eitaa.com/joinchat/17905538Cb77badffab
بزرگ کردن دوتا بچه کوچیک به خودی خود سخت هست چه برسه مادرشون یه ادم بی دست و پا و کند مث من باشهبه فارسی سخت جررر خوررردمبه مادرم گفتم چند روزی بره خونه مادرش از مادرش نگهداری کنه( نگران مادرش بود.خونه ما کوچیکه و جا برای نگهداریش نداریم.مادرش هم دلش میخواد خونه خودشون باشه) به این دلایل و اینکه میخوام عادت کنم به تنهایی بزرگ کردن این دوتا بهش پیشنهاد رفتن خونه مادرشو دادم.اما رسما کم اوردمهی میخوام روحیمو حفظ کنم و مامان خوبی باشم اما همش
دانلود کلیپ دختری که ذهن مادرش را میخواند
در فضای مجازی کلیپ منتشر شده است که یک دختر فسایی می تواند ذهن مادر خود را بخواند به طوری که هر چه مادر خود در ذهن خود تصور می کنند و در جای می نویسد دخترک می‌تواند آن را بگویند این ارتباط بین مادر و دختر به فاصله مربوط نمی‌شود و اگر مادر در فاصله بسیار دور این نیز باشد می تواند ذهن مادر خود را بخواند این یک عمل بسیار عجیب می‌باشد که هیچگونه جوابی ندارد و یکی از گونه‌های نادر خداوند می باشد که به معجز
شهرستانی محروم که نه کلاسی برای او داشت و نه استادی که به‌ صورت خصوصی پیش او حفظ قرآن را کار کند. اما همت مادرش که از کودکی همراه و مشوق اصلی او بود، باعث شد در یکی از معتبرترین مسابقات بین‌المللی قرآن همه را پشت سر بگذارد و بر سکوی اول بایستد.



نفر اول مسابقات امسال بین‌المللی قرآن کریم در بخش بانوان، یک دختر روشندل ایرانی بود که می‌گوید فقط تلاش‌های مادرش بود که او را در یک شهرستان محروم بدون استاد و کلاس، حافظ کل قرآن کرده است.
ادامه مطل
او [نادر] در همین نامه‌ی کوتاه اشاره می‌کند که مادرش کم‌وبیش تنها یک کلمه است: ساده». نادر تأکید می‌کند که اگر بخواهد مادرش را به شکلی تفصیلی توصیف کند، حداکثر می‌تواند دو کلمه‌ی دیگر به صفت ساده» اضافه کند: خانه‌دار ساده‌ی خوب».نادر در جای دیگری دیدگاه خودش را درباره‌‌ی این سه واژه از منظری فلسفی و تا حدی مذهبی شرح داده است. از نظر او سادگی» و خوبی» ویژگی‌هایی هستند که می‌توانند در هر موجودی هبوط کنند و یکی از بهترین وجودهایی که
برداشت اول
نفسش به شماره افتاد
عرق سرد بر پیشانی اش نشسته
چشمانش را آرام روی هم می گذارد
یادش امد روزی را که زیر کسا نشسته بودند
هر پنج نفرشان باهم.
حاضرین دورتا دورش حلقه زده اند
به سختی لبانش را تکان می دهد
کتاب الله و عترتی و عترتی و عترتی
تکرار کرد و تکرار کرد و تکرار کرد.

برداشت دوم
گریه می کرد
بی امان ، بی وقفه
هق هق نفسش را بند آورده
دستانش کوچک بود
جان بابا را قسم میدهد و مادر را از زمین بلند می کند
مادرش راه خانه را گم کرده
نه که فکر کن
ضرب یک تا پنج نوشته شود (یک بار)پنج گزارش علوم شنبه اماده شود
شعر زوج و فرد و روز معلم از کانال یا سایت حفظ شود
علي با خانواده اش برای گردش به پارک رفتند ولی او به حرف پدر و مادرش گوش نکرد
داستان را تا پنج خط ادامه بده
دیکته ی دوره ایی از درس۸تا۱۳
شاید سی سال دیگر 
یک دختر نوزده ساله داشته باشم.
شاید نامش تارا باشد
شاید هم باران!
شکلش نمی دانم شبیه چه کسی باشد.
قدش هم نمی دانم چند سانت است.
نمی دانم مانند مادرش 
موهایش فر و پر پیچ و تاب است 
یا صاف و بی حال.
نمی دانم تک فرزند پدر و مادرش است 
یا خواهر و برادر کوچک تر هم دارد.
اما می دانم دوستش دارم.
می دانم دوستم دارد.
می دانم یادش داده ام در تمام طول روز حداقل یک بار پدرش را ببوسد.
یادش داده ام گل های اتاقش را دوست بدارد.
و هرچند شب یکبار 
دفت
شب ها میریم نوزادها رو ویزیت اول میکنیم .
رفتم تو اتاق ، مادر شکایت کرد که اصلا شیر نمیخوره .
جوجه اش ۶ ساعت بود به دنیا اومده بود و سینه ی مادرش رو نمیگرفت.
کلی یاد دادم و اینا ؛ دیدم نه واقعا بچه هه نمیگیره.
رفتم دستهام رو شستم و ضد عفونی کردم اومدم گرفتم بغلم ، انگشتم رو کردم دهنش تا رفلکس مکیدنش رو تحریک کنم ببینم درسته یا نه.
یک دقیقه ای سعی کردم و داشتم نا امید و نگران میشدم که چرا رفلکس مکیدن نداره ، که آقو یی دفعه انگشتم رو گرفت ، د مک
ادیسون به خانه بازگشت یاد داشتی به مادرش داد.
گفت : این را آموزگارم داد گفت فقط مادرت بخواند
مادر در حالی که اشک در چشمان داشت برای کودکش خواند
فرزند شما یک نابغه است واین مدرسه برای او کوچک است آموزش او را خود بر عهده بگیرید.
سالها گذشت مادرش از دنیا رفته بود روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در گنجه *خانه خاطراتش را مرور میکرد برگه ای در میان شکاف دیوار اورا کنجکاو کرد آن را دراورده و خواند.
نوشته بود : کودک شما کودن است از فردا اورا
سلام
من یه پسر ۲۳ و نیم ساله هستم. آرایشگرم. یک چند وقتی بود عاشق یکی از دخترهای فامیل شدم که ۱۷سالش بود و قسمت نشد آخرش. به طور قطع نمی تونم بگم عاشقش بودم البته. علاقه داشتم بیشتر.
حالا که ازدواج کرده با یکی و تموم شد ولی الان که با عقلم دارم جلو میرم میگم خب از نظر اعتقادی و مذهبی و این جور مسائل کفو هم نبودیم. مثلا خانواده شون مشکل اخلاقی دارن، هم خواهرش هم مادرش که حیا ندارن به قولی هم پدربزرگش (پدره مادرش) که پدر بزرگش کشته شد بخاطر اینکه خون
بی‌تردید دفاع مقدس ملت ایران برگرفته از نهضت انسان‌ساز عاشورا است و بر این اساس، رزمندگان اسلام همواره با تاسی از حضرت سیدالشهداء(ع)
وجب به وجب از خاک میهن اسلامی دفاع کردند و همین تاسی از آن حضرت را در
نوشته‌هایشان به ویژه وصیتنامه‌هایشان به وضوح مشاهده می‌کنیم.
یکی از تاکیدات بسیاری از شهیدان در وصیتنامه‌هایشان حفظ حجاب در ن و غیرت در مردان است. در ادامه بخشی از وصیت نامه شهید سعید زقاقی به مادرش را می‌خوانید:
مادرم زمانی که خبر
بیش از ۱۳ ساعت به تحویل سال ۹۸ نمونده و من دارم در حالی به پیشوار سال نو می‌رم که وجودم سرشار از غم و خشم و حسادت‌‌ه.
یک هفته پیش همین موقع‌ها بود که فهمیدم بیماری آندرومتریوز دارم و درمان مطمینی براش وجود نداره و ممکنه نتونم به صورت طبیعی باردار بشم. توی این یک هفته چندین سونوگرافی و آزمایش انجام دادم و طبق گقته پزشکان بیماریم پیشرفته است. سه تا پزشک بهم توصیه کردن که سریع‌تر باردار بشم چون اگه زمان زیادی بگذره ممکنه نتونم به صورت طبیعی بچ
Dursleys اغلب در مورد هری چنین صحبت کرد، اما هر چند که او وجود ندارد - یا به جای آن، به طوری که او چیزی بسیار تند و زننده است که نمی تواند آنها را درک کند، مانند یک شلنگ."چه چیزی در مورد آنچه که - نام او، دوست شما - یون؟""در تعطیلات در میرورکا،" عمه پتونیا را گرفتار کرد.هری با امیدوار بود (شما می توانید تماشا کنید که او در تلویزیون برای تغییر نیاز دارد و شاید حتی در رایانه دانلی).عمه پتونیا به نظر می رسد مثل یک لیمو بلعیده است."بیا برگشت و خ
چند وقت پیش منزل یکی از اقوام بودم پسر نوجوانی که به دلیل متارکه پدر و مادرش در چند ماهگی، سالهاست همراه مادرش کنار خانواده مادری دریک خانه زندگی میکند از بیرون برگشته بود بعد از احوالپرسی به مادر بزرگش گفت کلانتری اومده بود دنبال کسی که چند ساعت قبل به قطار سنگ زده بود میگشت(منزلشان نزدیک ریل آهن هست) ادامه دادمن هم بنا به دلیل اینکه  یکی از بچه ها موقع بازی بعد از ایستادن قطار، فرار کرد تا چند ساعت هم خبری ازش نبود به مامورها آدرس اون رو
" لیلا "ی یکی یه دونه پدر ندارد ((سرطان دارد))!8 سال دارد و در حال مبارزه با بیماری مهلک سرطان استتنها فرزند و امید مادرش استسال قبل همین موقع ها پدرش  دارفانی را وداع  گفت و زن و تنها فرزندش را در این دنیای بزرگ تنها گذاشتلیلا ماند و مادرش و بیماری سرطان و امید به خدای مهربانتاکنون دو بار مورد عمل جراحی قرار گرفته، آزمایشات نشان می دهد که اگر شیمی درمانی را سریعا آغاز نکند، باید  خدای ناکرده منتظر خبرهای بدی باشیممادر برای زنده نگه دا
تو این ۶ سالی که تو ابن خونواده امهیچ وقت مادرش شله زرد نپخته بودبه همراه مرغ ۱۰۰ درصد رعفرانی و بادمجون و پلوی ۱۰۰ درصد زعفرانیوتف   با این که ایم شین هم نیستمولی این حجم از زعفرون توی سحر و افطار با همخب از خنده میمیریم
اولش که وارد شدم و رفتم قسمت اساتید نشستم چشمم افتاد بهش
مادرش بدون توجه به من با منشی حرف میزدیه چیزایی شنیدم ولی سرمو کردم تو گوشیم و حواسمو ازونا پرت کردم
بعد که گذشت دیدم رفتن پیش پسرا و راهنماییش کردن به سمت کلاس مناول بلند اعتراض کرد نمیخوام!
من نمیرم،بعد بهش گفتن ببین این یه کلاس دیگست معلمتونم یکی دیگست
و بعد یکم بعد خانم منشی اومد و گفت: رامین آوردم سرکلاس شمایکم مشکل ذهنی داره سر اونیکی کلاس بوده گویا یه چیزیو بد میگه،بچه ها ب
دل با معرفت یعنی بفهمی درد مولا رابدانی علت غیبت چه صغری و چه کبری رادل با معرفت یعنی سراپا وقف دین باشیبسوزی پای این مکتب، بفهمی حرف زهرا راشهید بی نشان باشی دو تکه استخوان باشیبه راه او دهی جان و سر و دست و تن و پا رارسیده یک شهید اینجا، شب شش ماهه مولاتو امشب روضه خوانی کن، بخوان تو روضه ما رالب اصغر به هم خورد و دعای مادرش این بودعمو می آورد حتماً تمام آب دریا را

با تغییرات
دل با معرفت یعنی بفهمی درد مولا رابدانی علت غیبت چه صغری و چه کبری ر
روزی دوستانش او را در حالی که دستانش را روی هم نگذاشته و با مهر نماز می خواند، می بینند و شیعه شدنش را جشن می گیرند. وقتی از او دلیل شیعه شدنش را سوال می کنند، می گوید: توسط دعای کمیل حضرت علي(ع). ابتدا تصمیم می گیرد، نام خود را علي بگذارد؛ اما مسعود از او می خواهد تا شیعه شدنش یک رازی باشد بین او و امیرالمومنین(ع). از آن به بعد نامش را کمال می گذارد و برای برطرف شدن نگرانی مادرش از بابت دوستانی که دارد، او را به کانون می برد تا فضای آنجا را از نزدیک
فرزند فاطمه اما، می‌آید. روز از همین روزها. اگر حتا ساعتی به پایان جهان مانده باشد. ظهور می‌کند درمکه. می‌آید. در مدینه. قبر دشمنان مادرش را می‌شکافد. آن‌ها را بیرون می‌آورد چون گفته شده:” موقع ظهور او خوب‌ترین‌ها و بدترین‌ها رجعت می‌کنند.پ
می‌بنددشان به درخت. درخت سبز می‌شود. بعضی‌ها می‌گویند این معجزه‌ی آن‌هاست. از فرزند فاطمه برمی‌گردند، او اما دشمنان مادر را سیلی می‌زند. همه‌ی انتقام مادرش را می‌گیرد.
فرزند فاطمه می‌آید. روز
امروز برای ناهار مرغ لاپلو گذاشتم و چون نازی طبق روزهای گذشته خوب صبحانه نخورد ناهارش رو زود دادم. عصر مامان رو رسوندم امامزاده سر خاک پدربزرگ و مادربزرگ و مادرش و خودم هم فاتحه‌ای خوندم و با یک جعبه شیرینی به دیدن دوستم رفتم. دوستی صمیمی و قدیمی که برای هم مثل خواهر هستیم و از صمیم قلبم دوستش دارم. مادرش چند وقتی هست که با وجود نداشتن سن زیاد بخاطر دیسک شدید کمر تقریباً افتاده شده و نمیتونه کار کنه. کمتر از ۲ ساعت اونجا بودم و توی راه خواهرم
چموش ترین و بدقلق ترین پسربچه ی دوازده ساله ی دنیا رو با DKA(تقریبا شدیدترین عارضه ی حاد دیابت)آوردن اورژانس و مادر ریلکسش حتی در جریان دوز انسولین روزانه اش نیست!بچه هر لحظه ممکنه بره توی ادم مغزی و ما مثل اسفند روی آتیش استرس داریم بعد مادرش نشسته یک گوشه و توی دلش به ما میخنده و میگه بچه ام که حالش خوبه چرا اینا انقدر بزرگش کردن!
این مادر مثال بارز کسایی هست که مریض شون توی بیمارستان میمیره و بعد فضای مجازی رو پر میکنن که وای مریضمون با حال خو
خونه یکی از افراد فامیل امشب مهمانی بودیم
یکی از کوچولوهای فامیل هم اونجا بود
و مجسمه پلاستیکی یا گچی دستش بود که باهاش بازی می کرد
بخاطر بی دقتی مجسمه از دستش افتاد و دو تکه شد
عکس العمل بچه و فامیل ها جالب بود
مادرش گفت: اشکالی نداره پیش می اد
پدرش گفت: اشکال داره بچه خوبی باش
مادربزرگش: توروخدا دعواش نکنین بچه مو
پدربزرگش: چیزی نشد حالا با چسب درستش می کنیم
و فامیل های دیگه با نظر های دیگه
بچه به همه شون گوش کرد
و منم داشتم فقط گوش می کردم
اون
‏خونه‌شون تو خیابون قبا پشت حسینیه ارشاد بود، یه سری گفت مادرم می‌خواد ببیندت، بهش گفتم قبول نداری این چیزارو. یه بار که اومده بودم تهران پنج شنبه شب قرار شد برم خونه‌شون، مادرش یه زن با ظاهری مذهبی بود، شبیه خانم جلسه‌ای‌ها، شام خوردیم، یه چیزی شبیه کتلت بود، بعدش همونجا ‏پشت میز توی هال حرف زدیم، مادرش شروع کرد از تاریخچه ماورالطبیعه و کتابهایی که درباره‌ش نوشته شده حرف زدن، از ژاپن شروع کرد و رسید به خاورمیانه، برگشتم سمت رفیقم دید
چند مثال: چون کمبوجیه به شاهی رسید، برادرش (بردیا) را کشت. اردشیر درازدست، عمویش(ویشتاسب) را کشت و به شاهی رسید. سغدیان نیز برادرش (خشایارشای دوم) را کشت و به شاهی رسید. داریوش دوم هم برادرش (سغدیان) را کشت و به شاهی رسید. همین که اردشیر سوم به شاهی رسید، اغلب خویشان و حتی شاهدختها را کشت و به شاهی رسید. اشک یازدهم(فرهاد سوم) را، دو پسرش (مهرداد و ارد)، کشت. مهرداد پدرکش بر تخت پدر نشست و پس از چندی، ارد او را کشت. همین که اشک چهاردهم (فرهاد چهارم)، ب
پسرم یک ماهه شده. یک ماه گذشت! یک ماه سخت با کلی خستگی و خوابالودگی و غش و ضعف رفتن دل من و تاج سر برای بیرون رفتن و خوش گذرانی کردن. در این یک ماهی اتفاقات زیادی افتاده است. در یک روز و نیمی عمرش در بیمارستان بستری شد. بیلی روبین های خونش بازی درآورند و هجوم آوردند به پسرک بیچاره ی من. در سه روز و نیمی عمرش بند نافش افتاد. در شش روز و نیمی هم کمی رنگ و رویش بهتر شد و از آن بیمارستان کوفتی کودکان فلان جا نجات پیدا کردیم. در طول این مدت کارهای زیادی ان
پسر بچه ها وقتی هم تخس باشند هم تنبل ، ملغمه ای می شوند غیر قابل توصیف . یکی شان دو سه روز پیش جلوی 20 بچه ی دیگر به من با صدای بلند گفت : بی تربیت ! خیلی هم قاطع گفت . به نحوی که خنده ام گرفته بود و مجبور بودم برای حفظ وجهه ی معلم و شاگردی مان خوددار باشم . من فقط آهسته به او گفتم: عزیزم ! کمی واضح تر و خوش خط تر بنویس و بعد او بلادرنگ وسط جمع با صدای بلند به من گفت : بی تربیت ! از خدا که پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد که این بی تربیت» را فقط پدرم به من ز
 
روز اول اومد دور و بر رو نگاه کرد. خوب که بررسی کرد دید واسه یه روز خوش گذرونی بد نیست. بازی کرد. خندید و رفت پیش مادرش
فرداش هیچ رقمه نتونستیم ببریمش توی کلاس. از مادرش قول گرفته بود " هروقت دلم خواست بیا منو ببر" و مادر قول داده بود. 
جلسه توجیهی برگزار کردیم. گفتیم خانوم محترم، تو مگه سوپرمنی که به بچه قول میدی هرلحظه که اراده کنه تو به دادش میرسی؟ میگه خب گریه میکنه. گفتیم شما که آدم بزرگی وقتی گیر میکنی اولین کاری که میکنی گریه کردنه این ک
همسرم خیلی آدم قدردان و بی توقعی ست،تک تک کارهایم را می بیند و تشکر می کند،تشکرمی کند از من برای مرتب نگه داشتن خانه، برای رسیدگی خوب به احسان، برای انرژی داشتنم، صبحانه حاضر کردنم، احترام گذاشتن به پدرومادرش، چند روز قبل خانه مادرش مشکلی پیش آمده بود و مادرش نمی توانست از سینک استفاده کند و این خب خیلی سخت است برای هر کسی، پشت آشپزخانه آب داده بود و پدرش حوصله اش نمی کشید، مادر شوهرم گفت کمردرد گرفتم از بس آب کثیف بردم و آوردم، ظرفها را نمی
شاپور دوم ساسانی تنها شاهی در جهان بود که قبل از تولدش شاه شد! هنگامی که پدرش درگذشت؛ مادرش آبستن بود. موبدان برای رفع نزاع بین مدعیان تاج و تخت؛ تاج را بروی شکم مادر نهادند و کودک متولد نشده را شاهنشاه ایران خواندند!کاظم سعیدزاده
ادیسون به خانه بازگشت یادداشتی به مادرش داد،گفت : این را آموزگارم داد گفت فقط مادرت بخواند، مادر در حالی که اشک در چشم داشت برای کودکش خواند:فرزند شما یک نابغه است واین مدرسه برای او کوچک است آموزش او را خود بر عهده بگیریدکاظم سعیدزاده
یکى کودکِ تازه متولد شده اش را رها میکند کنار خیاباندیگرى شریکِ زندگى اش را میسپرد به فراموشیآن یکى پدر و مادرش را به خانه سالمندان! و ما از کودکى با ترس بزرگ میشویم.ترس از تنها شدنترس از رها شدنیک نفر بیاید و شجاعت را یادمان دهد!
#مداحی_درخواستیچه سخته بچه ای ندونه مزار مادرش کجاستچه سخته عاشقی ندونه خونه ی دلبرش کجاستمنم و این اشکای جاریمیمیرم از دل بی قراریکی میگه قبرت بی نشونه ؟تو دله من حرم که داری .حرم تو و حرم شاه کربلا ندارهحرم تو و حرم امام رضا ندارهبی بیه بی حرمی ، دل و دلبرمیدوست دارم که بگم مادرمی دریافت فایل صوتی بانک شعر خیمه کانال تلگرامی ما
صفحه اینستاگرامی ما
اومدیم کاشان، و تحویل سال خونه ی مادربزرگم بودیم. چهار سال بود خونه ی مادرشوهر بودیم سال تحویل و خیلی دلم میخواست با خانواده ی خودم باشم. امسال خودم رو به همسر و مادرش و باباش ترجیح دادم. مهربونی هم اندازه داره. خودمم دل دارم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. چون ما بودیم مادربزرگم دایی و خاله ام رو هم گفت برا شام بیان. البته تا سال تحویل دایی و بچه‌ها موندن و چه قدر فضا شاد بود. لذت بردم از شادی دختر دایی و پسر دایی ام و بازی که تا سال تحویل با هیج
ادیسون به خانه بازگشت یادداشتی به مادرش داد،گفت : این را آموزگارم داد گفت فقط مادرت بخواند، مادر در حالی که اشک در چشم داشت برای کودکش خواند:فرزند شما یک نابغه است واین مدرسه برای او کوچک است آموزش او را خود بر عهده بگیرید

ادامه مطلب
دکتری برای خواستگاری دختری رفت، ولی دختر او را رد کرد و گفت به شرطی قبول میکنم که مامانت به عروسی نیاید! آن جوان در کار خود ماند و پیش یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین گفت:در سن یک سالگی پدرم مرد و مادرم برای اینکه خرج زندگیمان را تامین کند در خانه های مردم رخت و لباس میشستحالا دختری که خیلی دوستش دارم شرط کرده که فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است. نه فقط این، بلکه این گذشته مادرم مرا خجالت زده کرده است.به نظرتان چکار کنم!! استاد
شاپور دوم ساسانی تنها شاهی در جهان بود که قبل از تولدش شاه شد! هنگامی که پدرش درگذشت؛ مادرش آبستن بود. موبدان برای رفع نزاع بین مدعیان تاج و تخت؛ تاج را بروی شکم مادر نهادند و کودک متولد نشده را شاهنشاه ایران خواندند!

ادامه مطلب
Juggernaut 2017لینک IMDBژانر : جنایی | خانوادگی | درامکیفیت: WEB-DL 720p امتیاز : ۵٫۶/۱۰فرمت : MKVمحصول : کاناداکارگردان : Daniel DiMarcoبازیگران : Amanda Crew, Ty Olsson, Jack Kesyخلاصه داستان :داستان در مورد فردی است که پس از سال ها به شهر زادگاهش برمیگردد و متوجه می شود که مادرش خودکشی کرده است، او باور نمیکند که مادرش خودکشی کرده باشدhttp://rizy.ir/Pcgj      
یَا مُونِسَ اَلْمُسْتَوْحِشِینَ
او را روی پایم گذاشته ام تا بخوابد. دارم برایش قرآن می خوانم. آیت الکرسی (یا به قول خودش وقتی کوچک بود : آیت الپرسی! ما هم توی دهانمان افتاده بود. بعد ها خودش غلطمان رامی گرفت. می گفت بابا چرا غلط می گی؟ آیت الپرسی نه که، آیت الکرسی! می گفتم خودت بچه بودی می گفتی آیت الپرسی! اما زیر بار نمی رود و تا درستش را نمی گفتیم رها نمی کندمان). ناگهان و بدون هیچ مقدمه ای شروع کرد به گریه کردن.
با گریه می گوید : "بابا! یه چیزی می
به نام خدای سنهای طبس


بچه که مادرش نباشد بهانه میگیرد ، گاهی شکلاتی جواب میدهد برای فراموشی نبودن مادر
ولی خوب باز هم یادش می آید و باز بهانه میگیرد! شاید آن موقع یک اسباب بازی جدید جواب بدهد ، ولی قطعا باز هم خسته خواهد شد و غم نبودن مادر او را بی تاب خواهد کرد ، و ما را کلافه میکند که پس این مادر کجاست؟  .
نمیشود هم سرزنشش هم کرد ؛ چون حق دارد ، بچه است و مادرش را میخواهد !!
این روز ها برخی غرق در دنیا شده فکر میکنند اگر فلان لباس را بپوشند ، یا
- مرد ! چرا سنگ ‏اندازی می‏کنی ؟ هر دختر و پسری سرانجام باید ازدواج کنند و زندگی مشترک خود را آغاز کنند . 
- سنگ اندازی کدام است زن ؟ هر که از راه رسید و دخترمان را خواست ، باید بدهیم ؟ مگر تو او و خانواده ‏اش را چقدر می‏ شناسی که این همه اصرار می‏ کنی ؟ !
- شناخت زیادی ندارم ، ولی مگر تو با آنها آشنا نیستی ؟ 
- من فقط چند بار در مسجد با او سلام و عليک داشته‏ ام ، همین ! ظاهرش نشان می ‏دهد که جوان بدی نیست . زحمتکش است . با زور بازو مخارج خود و مادر پ
درد دل دختر 1
 
دختری با مادرش در حین خواب
درددل می کرد با مادرش در رختخواب
 
گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
 
بگو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!
 
سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد
 
هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد
 
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!
  
مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت : 
 
دخترم بخت تو هم وا می شود
 دل تو از شادی
از کجا شروع کنم؟ 
از همینجا؟ 
که دوستم برادر حسین رو دید و چشماش برق زد و گفت حسین اینه؟ و گفتم نه داداششه خوشگله نه؟ گفت نه گفتم آره چشات داره برق می زنه 
گفتم این ۴۰ سالشه 
گفت عه! چه خوب مونده گفتم بله دو تا هم بچه داره 
چشم در چشم شده بودیم 
باباش نشسته بود 
مادرش کنارش وایستاده بود 
سلام کردم و انگار هر دوشون یا شایدم مادرش جواب داد 
اومدم نشستم که مادرش اومد جلو و احوالپرسی کرد! بعد دید به خودم نمیارم گفت کاری ندارین؟ 
که یهو گفتم بیام بب
هرکس فرزندش را ببوسدخداوند عز و جل برای او ثواب می نویسدو هر کس او را شاد کند خداوند روز قیامت او را شاد خواهد کرد و هر کس قران به او بیاموزد پدر و مادرش دعوت می شوند و دو لباس بر انان پوشیده می شودکه از نور انها چهره های بهشتیان نورانی می شودکافی جلد 6 صفحه 49
درد دل دختر 1
 
دختری با مادرش در حین خواب
درددل می کرد با مادرش در رختخواب
 
گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
 
بگو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!
 
سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد
 
هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد
 
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!
  
مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت : 
 
دخترم بخت تو هم وا می شود
 دل تو از شادی
پسرک با مادرش تو بازار میگردن و جلوی ویترین خوش رنگ و لعاب اسباب بازی فروشی ماتش میبره
مادر دست بچه رو میکشه و قبل از اینکه بخواد دلتنگ اسباب بازیا بشه و گریه کنه چشمش به خوراکیای خوشمزه پیرمرد دست فروش میفته و اصلا یادش میره تا چن لحظه پیش دلش برا ماشین کنترلی پر میزد 
تا میاد به خودش بیاد میبینه مادرشو گم کرده اونوقته که ن اسباب بازی آرومش میکنه ن خوراکی اون میدونه هیچی جای مامان جونشو نمیگیره اصلا ماشینی که بخواد اونو از مادرش دورش کنه بع
به نام خدای سنهای طبس


بچه که مادرش نباشد بهانه میگیرد ، گاهی شکلاتی جواب میدهد برای فراموشی نبودن مادر
ولی خوب باز هم یادش می آید و باز بهانه میگیرد! شاید آن موقع یک اسباب بازی جدید جواب بدهد ، ولی قطعا باز هم خسته خواهد شد و غم نبودن مادر او را بی تاب خواهد کرد ، و ما را کلافه میکند که پس این مادر کجاست؟  .
نمیشود هم سرزنشش هم کرد ؛ چون حق دارد ، بچه است و مادرش را میخواهد !!
این روز ها برخی غرق در دنیا شده فکر میکنند اگر فلان لباس را بپوشند ، یا
روزهای آخر تعطیلات و اول این هفته آشفته بودم از درون.در حالی که در دنیای بیرونم زندگی مثل همیشه جریان داشت.چندبار اومدم بنویسم که چقدر امید به زندگیم اومده پایین و چقدر همه چیز برام تکراری و بی معنی شده.آروم و قرار نداشتم.خوابم زیاد شده این چند روز و همش هم خواب میبینم.چیزای عجیب و غریب و چیزهایی که در طول این روزها ذهنم درگیرشونه.حس کودکی رو داشتم که تو یه جای شلوغ دست مادرش رو از روی حواس پرتی و بچگی رها کرده و حالا گم شده و باز هم با لجبازی و
مجموعه: دنیای ضرب المثل داستان ضرب المثل دل به دل راه دارد ضرب المثل دل به دل راه دارد در مورد افرادی که به شدت به یکدیگر علاقه مند هستند ولی به دلایلی از یکدیگر دور می‌باشند به کار می‌رود.بارها و بارها این جمله را شنیده ایم "دل به دل راه دارد" اما واقعا نمی دانیم که این ضرب المثل از کجا آب می خورد،گاه هنگام ابراز علاقه به دیگری طرف مقابل هم ابراز می دارد که چنین حسی به ما دارد ،یا در ذهن داریم به کسی فکر می کنیم ناگهان یا با ما تم
تا دقایقی دیگر فیلم {{jimmy vestvood}}
از سایت روکس 1 قابل دانلود خواهد بود 
لینک فیلم 
http://s9.picofile.com/file/8366139692/Jimmy_Vestvood_Amerikan_Hero_2016_480p_RMTeam_DibaMovie_.mkv.html
لینک زیرنویس 
http://s8.picofile.com/file/8366139850/Jimmy_Vestvood_Amerikan_Hero_2016.zip.html
نام فیلم: jimmy vestvood
محصول: آمریکا
ژانر: کمدی
سال تولید: 2017
خلاصه داستان:
جیمی که یک افسر پلیس در شهر تهران است برنده یک ویزاکارت از کشور امریکا میشود 
وی با مادرش تصمیم رفتن به امریکارا میگیرند 
جیمی همراه مادرش در امریکا خانه دختر
  همسر سابقم آمریکایی نیست و اینکه چرا اینجا هاچ صداش میکنم داستانش طولانیه. هاچ بچه طلاقه و  وقتی که نوزاد بوده   پدر و مادرش از هم جدا میشن.هاچ پیش پدرش میمونه وعمه اش که با اونها  زندگی میکرده بزرگش میکنه.  مادر هاچ  سالی چند بار با فاصله های طولانی بدیدنش میومده تا اینکه  پدر هاچ این رابطه روهم قطع میکنه. هاچ که  بزرگ میشه  مادرش رو پیدا میکنه و با خانواده اش که شامل همسر دوم و دو نابرادری بوده  رفت و آمد میکن
در سن خاصی تمام سوالاتی که آدم از خودش می‌پرسد، فقط در مورد یک‌چیز است: اینکه چطور باید زندگی کند؟اگر آدم چشمانش را به مدت کافی ببندد، می‌تواند تمام چیزهایی که او را خوشحال کرده‌اند، خیلی خوب به‌خاطر بیاورد. بوی مادرش در سن پنج سالگی. اینکه چطور برای فرار از رگباری ناگهانی با خنده به ایوان پناه بردند. نوک سرد بینی پدر روی گونه‌اش. تسلی پنجه‌ی زمخت یک اسباب‌بازی که به پدر و مادرش اجازه نداده آن را بشورند. صدای امواج روی ساحل سنگی در آخرین
رمان ابتکاری قابل توجه و عاطفی، هر دو خنده دار و متحرک که برای جایزه نارنجی برای داستانی به بازار عرضه شده است، از آندره لاوی، نویسنده منتقد برنده جایزه نارنجی جزیره کوچک و مرد بوککر، آهنگ بلند را انتخاب کرده است. "فرصت بهتر" - به همین دلیل است که پدر آنجلا به انگلستان از امریکا در سال 1948 در Empurry Windrush رفت. شش ماه بعد مادرش او را در اتاق خود در دادگاه ارل پیوست . بیست سال بعد و چهار فرزند دیگر، آقای یعقوب تبدیل به بیمار شد و شروع به حرکت نامطلوب ا
وارد محوطه ی باشگاه که شدم صدای داد و فریاد شنیدم، نگران شدم . صدا از دفتر مدیریت بود.مدیر و یه خانم دیگه با نهایت صداشون با هم حرف میزدن و هی میکوبیدن روی میزاون خانم مادر یکی از بچه های کاراته بود، مدعی بود دیروز دخترش رو بخاطر اینکه شهریه نداده راه ندادن و آواره ی خیابونش کردن.اما مدیر می گفت دیروز دخترش رو اصلا ندیده و حتی وارد باشگاه هم نشدهمدیر با خونسردی رفت دختر اون خانم رو آورد و اول بوسش کرد و خیلی مهربون ازش پرسید: دخترم دیروز ا
عکس آقای خامنه ای

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها