نتایج جستجو برای عبارت :

ياعلي گفتم.

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآ
هست آهنگ ولایت یاعلی/زمزم عشق وارادت یاعلی/روز میلادش توسل میزنیم/رهنمای برسعادت یاعلی/آن همای معرفت بردوش اوست/شیعه راداردعنایت یاعلی/ذکرخوب مومنان عالم است/گشته گلبانگ امامت یاعلی/دشمنان راخوار سازد مرتضی/همدم ویاررسالت یاعلی/ساقی کوثرگل ایزدنما/شیعه رابخشدکرامت یاعلی/اسوه براهل بیت مصطفی/میدهدگنج رضایت یاعلی/برظهورمهدیش داده نوید/هست پیغام شفاعت یاعلی/
قصه هجران تورا باستاره  گفتم ،شبنم شد بر گلبرگهای گل فروغلتید ،با ابر گفتم گریست ،با باد گفتم طوفان بپا کرد ،با شمع گفتم خودرا به آتش کشید با کوه گفتم فرو ریخت، با دریا گفتم :متلاطم گشت، با پرستو گفتم :کوچ کرد ورفت ،با شب گفتم :دلش خون شد ،با روز گفتم تیره وتار گشت ،بانسیم گفتم ،از وزیدن باز ایستاد، من مانده بودم با کولباری از غم پس در فراق توسوختم گام در میان آتش نهادم ، چرا؟که غم هجران  سوختن ودل  به آتش جدایی فراق سپردن دارد صدیقه
گفتم گرفتارم خدا گفتی که آزادت کنم گفتم گنه کارم خدا گفتی که عفوت میکنم گفتم خطا کارم خدا گفتی که می بخشم خطا گفتم جفا کارم خدا گفتی وفایت میدهم گفتم صدایت میکنم گفتی جوابت می دهم گفتم ز پا افتاده ام گفتی بلندت میکنم گفتم نظر بر من نما گفتی نگاهت می کنم گفتم بهشتم می بری؟ گفتی ضمانت می کنم گفتم که من شرمنده ام گفتی که پاکت می کنم گفتم که یارم می شوی گفتی رفاقت میکنم گفتم ندارم توشه ای گف
گفتم نرو میموندی حالا .
گفت نه دیگه من و تو به هم نمیخوریم .
گفتم به همین راحتی ؟ 
گفت آره دیگه مگه برای تو سخته ؟
گفتم تو چطور فکر میکنی ؟
گفت برای من مهم نیست !
گفتم چی‌؟
گفت هر چی .
گفتم حتی ؟
گفت حتی !
گفتم نمیبخشم .
گفت باشه . یه گوشه از ذهنم یادم میمونه .
گفتم همین ؟
گفت آره !
گفتم چه بی روح .
گفت خیلی وقته .
گفتم .
گفت .
[ دست دادم و سر به زیر بودم ]
[ دست داد و سرش بالا بود ]
.
سکوت کردم .
گفت خداحافظ .
از کنارش رد شدم .
.
بغضم ترکید .
گریه کردم . 

از خ
گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند
گفتم خراج مصر طلب می‌کند لبت
گفتا در این معامله کمتر زیان کنند
گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه
گفت این حکایتیست که با نکته دان کنند
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند
گفتم هوای میکده غم می‌برد ز دل
گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب است
گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند
گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود
گفتا به بوسه ش
پرده دار کعبه صدق و صفائی یاعلیمظهر ذات خدا مشکل گشائی یاعلیقرص مه از پرتو روی تو کسب نور کردنور مطلق جلوه حق مرتضائی یاعلیافضل الاعمال مهر و عشق سلطان ولاستحج و عمره قبله و کوه منائی یاعلیگشته ای ممسوس ذات حق ز خود فانی شدیبدر ایمان و ولا نور خدائی یاعلیتا در میخانه فیض و عنایت باز شدساقی سرچشمه آب بقائی یاعلینوربخش آسمان معرفت رخسار توستجلوه جان و جهان نور و ضیائی یاعلیقرب حق را باید از راه ولایت طی نمودرهنمای انس و جان ایزدنمائی یاعلیهم
بلند شد و روی پاهاش ایستاد. حال خوبی نداشت. گفت : میتونستی کمکم کنی!گفتم: شاید! گفت: من در حقت فقط خوبی خواستم!گفتم: شاید!گفت: باید میموندی و تلاش میکردی!گفتم: شاید!گفت: رفتی و همه چیز خراب شد!گفتم: همه چیز خراب بود!گفت: اگر کمک میکردی درست میشد!گفتم: به چه بهایی؟گفت: جدیدا خیلی دودوتا چهارتا میکنی!گفتم: آموزگار خوبی داشتم! گفت: مثل خواهرم بودی!گفتم: از خواهر و برادر واقعیم خیری ندیدم از مثل و مانندشون چه توقعی میتونم داشته  باشم؟!گفت: سرد
،،،
*خواب سیبباتوازباد گفتم درکویرازحضورلحظه های بی نظیربا توازباران وابرگفتم ازگلواژه ی زیبای صبرازسکوت خیس باغچه دربحران برفازدرون سینه ی لبریز حرفگفتم از دریا ولی ساحل نشینم روبه آبگفتم ازموج ولی قایق نشینم پر زخوابگفتم وگفتم ولی لب های تو درخواب سیبروبه رویم بودی در حسی غریبصمیم ع اسمعیلیکتاب برای آخرین بار
دیشب ، داشتم میخوابیدم که یهو یه پشه اومد صاف نشست رو دماغم!!!
یه نیگا بهش انداختمو گفتم : سلام
گفت : علیک
گفتم : چیه؟
گفت: میخوام نیشت بزنم
گفتم : بیخیال . این دفه رو کوتاه بیا
گفت: تو بمیری راه نداره . گشنمه .
گفتم : الان میتونم با مشتم لهت کنم .
ادامه مطلب
سلام
تا شنید بغض کرد
گفت بسلامتی کی میرین؟ گفتم ان شاء الله کارا جور بشه چهارشنبه.
گفت هوایی میرین دیگه! گفتم نه!
گفت چرا؟ با خنده گفتم پولمون کجا بود؟
گفت من میدم!!! (الهی قربون دلت برم.) گفتم تنها نیستم، دوستم هم هست، ما گفتیم برگشت رو هوایی بیایم، گفت تازه گوشی خریده و الان نداره!
گفت مال اونم میدم! چقده مگه؟! گفتم خبر ندارم. نمی خواد، سخت نیست با اتوبوسم خوبه!
باز نگران گفت اذیت نشی؟ راه دوره! گفتم نه دیگه، مثل اربعین، خدا کمک میکنه ان
یا علی گفتیم و عشق آغاز  شد
امشب گفت یچیزی بگم ؟ دارم حس می کنم دوسش دارم.
خندیدم.
ولی تو دلم فرو ریخت!
اومدم یه سمت دیگه نشستم.
می خواستند چت کنن.
اومدم یه سمت دیگه نشستم.
به خودم گفتم چرا ناراحت شدی؟مگه قرار بود غیر این  باشه؟  بایدم دوسش داشته باشه.
آروم شدم.
رفتم پایین.
یه خورده با دوستم حرف زدم.
همین امروز بهش ماجرا رو گفتم.
خیلی تعجب کرد!
گفت خیلی صبر می خواد.
با بچه ها پایین  بودم. 
اومدم  بالا ،بعد از دو سه ساعت  هنوز دارن چت می کنن. حس بدی
.
پیام داد تهرانم افطار بیایم؟ گفتم آشنایی امان به اولین افطاری بود و ای کاش نبود. گفت از من متنفری؟ گفتم به شدت! گفت: ولی من دوستت دارمگفتم: برام مهم نیست. برام مهم نیستیگفت: دروغهگفتم: هر طور دوست داری فکر کنراست میگفت دروغ بود!+ سنجاق شود به پست رها
گفتم از آتش عشقت ، که مرا سوزاندهکان منی برده و خاکستر آن جا ماندهگفتم از نور دو چشمت که به راهم اوردمطلع شعر مرا ، بیت تو زیبا کردهگفتم از ساغر ساقی ، که به جانم میریختمستی ی هر شب ما ، ذکر تو بر پا کردهگفتم از حال خوشم ، شور سماعی خاموشپر شدن از خود و هر چیز که او پر کرده
,    دانلود آهنگ گفتم که ماه من شو,    دانلود آهنگ گفتم غم تو دارم از ستار,    دانلود آهنگ گفتم غم تو دارم ناظری,    دانلود آهنگ گفتم غم تو دارم از علیرضا افتخاری,    دانلود آهنگ گفتم غم تو دارم از محسن نامجو,    دانلود آهنگ گفتم غم تو دارم با صدای سراج,    دانلود آهنگ گفتم غم تو دارم زویا ثابت,    دانلود تصنیف گفتم غم تو دارم با صدای شهرام ناظری,    دانلود گفتم غم تو دارم شهرام ناظری
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید  /  گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز  /  گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم  /  گفتا که شب‌رو است او، از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد  /  گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد  /  گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت  /  گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد  /  گف
زنگ زدم. گفت بفرمایید؟ گفتم آقا کنسله. گفت بله؟ گفتم آقا میگم کنسله. گفت یعنی چی؟ گفتم من دارم فارسی حرف میزنم، نمی فهمی؟ کنسله دیگه. گفت نمیشه که برادر من، الآن داری میگی؟ من مسافرم سوار شده ماشین داره میره. گفتم چیکار کنم آقا. خواستم نشد. نرسیدم. گفت زودتر زنگ میزدی خب. گفتم تا همین لحظه آخر داشتم تلاش میکردم برسم ولی نشد. گفت حالا چیکار کنیم؟ گفتم کنسل که میشه چیکار میکنن؟ گفت یه درصدی کم میشه. گفتم همین؟ گفت از طرف ما همینه، حالا اگه مسافرم ب
گفت تو نمیتونی اولی باشی. همیشه قبل از تو انجامش دادن. گفتم من نمیخوام تکرارش کنم. میخوام خودم تجربه اش کنم. گفت لازمه؟ گفتم نمیدونم. گفت قبل اینکه دیرتر شه، نمیخوای باز، همچنان، بیشتر شک کنی؟ گفتم میخوام. نمیتونم. گفت راحت تر بگو حرفتو. گفتم میخوام. نمیتونم. گفت میتونی، نمیخوای. گفتم اره. میتونم، نمیخوام. گفت نمیخوای که بخوای؟ گفتم تو نمیتونی اولی باشی. همیشه قبل تو انجامش دادن
امروز امیر رو توو میدون انقلاب دیدم. با امیر تابستون سال پیش هم‌اتاقی بودیم. یه پروژه کسری از خدمت سربازی داشت که اون موقع پیگیر بود انجامش بده‌. بعد از احوالپرسی، گفتم چی شد کسری‌هات؟گفت بی خیالشون شدم، اذیت می‌کردن.گفتم اون همه زحمت و درگیری ذهنی و استرس و . .گفت بالاتر از سیاهی رنگی نیست مظاهر، هست؟!گفتم چی بگم والا؟!گفت الان امریه دانشگاهم. اینجا هم چندان خوب نیست، ولی خدا رو شکر. تو چه خبر؟گفتم اوضاع منم خیلی خوب نیست، ولی خدا رو شکر!خ
گفت فرمون زندگیتو دست خودت بگیر. گفتم جاده رو چه کنم؟ گفت جاده اتم خودت انتخاب کن. گفتم اگه جاده منو انتخاب کرده باشه چی؟ گفت جاده اتو عوض کن. (تا اینو گفت خوابوندم زیر گوشش) گفتم تو که انقد میدونی باس اینم میدونستی. گفت میدونستم. فرمونت سنگینه وا. گفتم تو از جاده خوردی. جاده ای که خودت انتخاب کردی. گفت خواب از سرم پرید. گفتم پس افتادی تو جاده ات. حالا فرمونتو دست خودت بگیر
با تپ سی داشتم برمیگشتم خانه. پشت تلفن گفت: صدا میرسه؟ گفتم آره متاسفانه.
گفتم قرار داد امسالت رو ماهی چند بستی؟خندید 
گفتم نمیخوام درآمدت رو بشمرم میدونم bad question هست ولی میخوام بدونم. گفت انقدر گفتم میشه هفته ای ایکس تومن روزی آ تومن دقیقه ای بی تومن.
سکوت کرد
گفتم شما خیلی آدم گرونی هستی. وسعم نمیرسه به شما. از پس هزینه های اینکه پشت تلفن یک دققه وقتت رو بگیرم هم برنمیام. 
گفت من خریدنی نیستم. میخواستم بگم خودفروشی انواع داره. هم خریدنی هستی ه
داشتم بهشون اسم کشورها و ملیت هاشون رو درس میدادم.
گفتم : وات ایز آلمان این انگلیش؟
گفتن میشه Germany.
گفتم وات آر جرمنی پیپل کالد؟ 
نگام کردن. به فارسی گفتم به مردم آلمان چی میگن؟ همچنان نگام می کردن.
گفتم German.
یکی برگشت گفت : تیچر، پس یعنی به زن های آلمانی میگن جرزن (Gerzan)؟
من در اون لحظه = :|
داشتم بهشون اسم کشورها و ملیت هاشون رو درس میدادم.
گفتم : وات ایز آلمان این انگلیش؟
گفتن میشه Germany.
گفتم وات آر جرمنی پیپل کالد؟ 
نگام کردن. به فارسی گفتم به مردم آلمان چی میگن؟ همچنان نگام می کردن.
گفتم German.
یکی برگشت گفت : تیچر، پس یعنی به زن های آلمانی میگن جرزن (Gerzan)؟
من در اون لحظه = :|
گفتم گرفتارم خدا گفتی که آزادت کنم گفتم گنه کارم خدا گفتی که عفوت میکنم گفتم خطا کارم خدا گفتی که می بخشم خطا گفتم جفا کارم خدا گفتی وفایت میدهم گفتم صدایت میکنم گفتی جوابت می دهم گفتم ز پا افتاده ام گفتی بلندت میکنم گفتم نظر بر من نما گفتی نگاهت می کنم گفتم بهشتم می بری؟ گفتی ضمانت می کنم گفتم که من شرمنده ام گفتی که پاکت می کنم گفتم که یارم می شوی گفتی رفاقت میکنم گفتم ندارم توشه ای گفتی عطایت میکنم گفتم دردمندم خدا گفتی مداوایت کنم گفتم پ
گفتم : پدر! مجیز نگو. گفتیاینقدر   شعر «چیز»نگو.گفتیگفتم :برای این همه بی تمییزمدح این همه تمیزنگو. گفتیگفتم :فدات!شاعر ناشی رااستاذناالعزیزنگو. گفتیوین گنده پیرهای زغن خوراگلبوی مشکبیز نگو. گفتیگفتم :درشت از سر دلسوزیبا کودکان ریز نگو. گفتیتیزی کشان روح و روانت  رادر نقد تند و تیز  نگو. گفتیگفتم : رموز صولت شیری رابا گربه های هیز نگو.گفتیگفتم : فراز توده ی خاکستراز شعله های جیز نگو.گفتیبا غوره های ناشده انگورتاینقدر
حس خستگی و بیهودگی بودن کارها اذیتم می کنه 
انگار 
انگار بود و نبودم فرقی نداره 
مگه تو محل کار 

خانم حراست امروز بعد دیدن حضوریم تلفنی زنگ زده که یکیو معرفی کنه 
گفت یکیو پیدا کنی و اینا 
گفتم اونقدر موارد داغون بهم معرفی کردن که آدم روش نمیشه بگه 
گفتم منم گفتم قصد ازدواج ندارم 
گفت یه کیس خوبه 
گفتم خوب؟ 
گفت استاد دانشگاهه فوق لیسانسه مجرده 
میخواستم بپرسم با ازدواج من مشکل نداره که یهو گفت فقط دیالیز میشه 
هفته ای دو بار 
:| 
گفتم آها ی
امروز بهش گفتم ازش متنفرم ،از خانوادش همبهم گفت بزرگترین اشتباه زندگیشمگفتم بزرگترین اشتباه زندگی من اهمیت به حرف مردم بود الانم هستگفتم مجازه بره خونه مجردی دوستاش که همیشه دعوتش میکننگفت مجازم هرکاری خواستم بکنم و باهرکی میخوام باشمگفتیم فقط بخاطر وجه اشتراکمون یعنی دوتا بچه ای که بوجود آوردیم زیر یه سقف میمونیمفردا میرم خونه مادرم و تا اخر تعطیلات نمیامالان که حرف دلمو زدم دچار تردید شدم که واقعا حرف دلم بود؟پس چرا ناراحتم؟بی خیال.
گفت همه چی همیشه همونجوری پیش رفت که میخواستم ولی من هیچوقت راضی نبودم. هیچوقت راضی نشدم. من از همون اول همه چیو اشتباه خواستم. گفتم خب نمیشه از اینجا به بعدو جور دیگه بخوای؟ گفت نه. من خواستنو یاد نگرفتم. میخوام دیگه نخوام. گفتم اینم که یجور خواستنه. گفت اره. انگار نمیتونم نخوام. گفتم میخوای من برات بخوام؟ گفت اره میخوام. گفتم باز خواستی که!!! تو نمیخواد بخوای. خودم برات خواستم. گفت بیا پایین. انقد خدایی نکن. گفتم اره. منم یاد نگرفتم خدایی نکنم. گ
گر ز حال من دل خسته ی بیمار بپرسیددل داده آن سرو قدم کو به نسیمی بخرامیدگفتم که دوا نیست مرا رحم کن ای دوستگفتا که به دار است هر آن سر که خروشیدگفتم که به جانم غم عشق دگری نیستگفتا که به شیدایی تو رنگ زمینیست گفتم که شود صبح دمی عشق بیایدگفتا که به بپا خیز و نشو خالی از امید
گفت خانوم فکر کنم شما خیلی مومن هستین؛ گفتم از کجا به چنین نتیجه ای رسیدین؟ گفت چادری هستین. گفتم خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست؛ پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم. گفت یعنی چی؟ گفتم ایمان یه جایگاه هست که با پنج متر و نیم پارچه نمیشه بهش رسید.
۱.از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که دیشب بعد قرآن سرگرفتن و اوایل جوشن کبیر یه جای نسبتا تاریک توی مسجد نشسته بودمیه دختر حدوداً بیست و هفت _هشت ساله آروم اومد نشست کنارمهیچی نمی خوند فقط نگاه من می کردمن از پونصد کیلومتری می فهمم  کسی داره نگام می کنه،این که کنارم بودیه چند دقیقه بعد دیدم گفت دختر خانمگفتم: بلهگفت: سلام خوبی؟!میشه یه لحظه وقتت رو بگیرم؟
گفتم: بفرماگفت: کلاس چندمی؟ (یا ابوالفضل)گفتم: دوم :) با تعجب نگام کرد بعد چند
بسم رب المهدی(عج)
 گفتم خیلی میترسم
گفت نترس: گر نگهدار من آن است که من می دانم.
گفتم میدونم! شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد
گفت آفرین! خودت میدونی که پس دردت چیه!؟
گفتم میترسم خودم سنگ شده باشم
دیگه چیزی نگفت و فقط رفت
خیلی رفت.
به آسمون نگاه کردم:
 تو خدای سنگ ها هم هستی!؟
گفتم: خدا آخه این همه سختی؟ چرا؟
گفت: انَّ مع العسر یسرا»
قطعا به دنبال هر سختی، آسانی است.(انشراح/۶)
*
گفتم: واقعا؟!
گفت: فإنَّ مع العسر یسرا»
حتما به دنبال هر سختی، آسانی است.(انشراح/۷)
*
گفتم: خب خسته شدم دیگه…
گفت: لاتـقـنطوا من رحمه الله»
از رحمت من ناامید نشو.(زمر/۵۳)
*
گفتم: انگار منو فراموش کردی!
گفت:اذکرونی اذکرکم»
منو یاد کن تا یادت باشم.
*
گفتم: تا کی باید صبر کرد؟!
گفت: وَ ما یدریک لَعلَّ السّاعه ت قریبا»
تو چه می دانی، شاید موعدش
در راستای پست قبل باید بگم که گفتمگفتم بریم بیرون. رفتیم بازار و بعدم پیتزا. اومدیم خونه شروع کرد به غر غر که شه ای و . گفتم شه باشی بهتره تا اینکه عیبای دیگه داشته باشی(دقیق یادم نی چی گفتم). گفت یه تست شگی باید ازت بگیرن. گفتم با افتخار میگم شه ام ولی اخلاقای آشغال ندارم. گفت کو بگو من چه اخلاق آشغالی دارم که تو نداری.آروم گفتم تو کلا آشغالی که فک کنم نشنید.همین طوریش کینه ای بودم! الان که دیگه هر کار میکنم دلم ازش صاف نمیشه! دیگه
گفتم به تمنای تو ام ، جان به لبم ای گل زیباگفتا که نیابی تو مرا هرچه کنی صبر و تقلاگفتم که حدیث می و مطرب من و ساقیکم بود گلی تا که به عشقش بشود حل معماگفتا که ز اسرار ازل ، یکی خلقت عشق استباید بشوی کنده ازین خاک و بیایی به تماشاگفتم که اگر دل بدهم قطع شود ریشه خاکی گفتا که بیا زنده و جاوید شو در عالم بالا
تو تلویزیون ۲ نفر خارجی داشتن عروسی میکردن. بابا گفت اونام مراسمشون قشنگه! گفتم عارعههههه گفتم ک بابای عروس دست عروس رو میگیره و از در کلیسا میبردش تا اون جلو و بعد بوسش میکنه و میزاره تا ازدواج کنه. بابا یکم احساساتی شد. بهش گفتم وقتی منم خاستم ازدواج کنم شما منو ببرین. ن دوماد! بابا گفت یعنی میخای بری کلیسا؟ گفتم ن شما منو از دم هرجایی ک هست تا اونجایی ک باید بشینم منو ببرین و اینا. بابا بیشتر احساساتی شد و گفت ایشالا. ببینین چی میشع! Daddy.
یکی از دانش آموزهام امروز گفت خانوم امشب شب علی اصغره. ببینید شیر نذری میدن. گفتم اعتقاد داری؟گفت دنیای بی حسین به چه درد میخوره خانوم.
به قیافه ش نمیخورد. گفت خانوم هیئت نمیرید؟ گفتم نه. رفتم تو فکر. گفتم به چی فکر میکنی؟ گفت به قیافه تون نمیخوره خانوم.
خیلی عصبی و ناراحت، انگار منتظر بود تا برام تعریف کنه. گفت خیلی اشتباه کردم، واقعا چه کاری بود کردم.گفتم چی گفت مگه؟- هیچ چیز مشخصی نگفت، نه آره و نه، نه. اصلا انگار نفهمید چی گفتم. کاش نمیرفتم سراغش- گفتم جوابش هرچی بود، مهم اینه که رفتی جلو و گفتی. من بابت چیزهایی که میخواستم و نگفتم پشیمون تر هستم
پنجم بلیت هواپیما گرفته بود که برگرده سر کار، به خاطر شرایط جوی لغو شد
بلیت اتوبوسرفت اونم لغو شد
امروز اومد، بهش گفتم دیوونه آخه کی ۱۳ به در میاد سر کار 
اما جعبه شکلات و عطر خوش‌بویی که زده بود از این آدم بد سلیقه لااقل توی اپتخاب عطر بعید بود
گفتم ماجرا چیه
گفت این شیرینی عقده!
گفتم تا یه هفته پیش که خبری نبود
گفت بلیت که کنسل شد به مامانم گفتم میری خواستگاری؟
ده تا اسم آورد اما هیچ‌کدوم نمی‌خورد آخه توی فامیل ما آدم با خجاب زیاد نیست یه چ
وقتی به روی شانه هایم سر نمی آید 
شب های بیداری من هم سر نمی آید 
یک شب ، کمی آهسته گفتم دوستت دارم
از بعد آن ، دیگر صدایم در نمی آید
گفتی : بخند و شاد باش و بگذر از این عشق
گفتم که خندیدن به چشم تر نمی آید
گفتم نرو !  دل سنگ و بی رحمانه خندیدی
گفتی : عزیزم ! کاری از من بر نمی آید
از هر که می پرسم ، کمی با طعنه می گوید
بی خود دلت را خوش نکن ، دیگر نمی آید
**** 
در بند دشمن ، بهتر از جمع رفیقان است
از پشت ، آنجا لااقل خنجر نمی آید
#سجاد_نوبختی
دیروز یکی از دوستانم را دیدم که آهسته آهسته راه می رفت .گفتم : چی شده ؟لنگان لنگان راه میری ؟ گفت : دیسک کمرم عود کرده . گفتم : خوب ، چرا عمل نمیکنی ؟ گفت : دکتر گفته باید ورزش های خاصی را انجام بدید و مقاومت کنی  . گفتم : خوب اگه مقاومت کنی ، بعد از مدتی اوضاعت مثل قبل میشه ؟ گفت : نه . گفتم : یعنی می خوای چند سال درد را تحمل کنی و آخرشم عمل کنی ؟! گفت : آره . گفتم : خوب چند سال بعد شاید بخاطر مشکلات دیگه نتونی بیهوشی اتاق عمل را را تحمل کنی تا بخوای عمل ک
مامان نبود گفتم شب زنگ بزنید 
و ته دلم هنوز فکر می کنم که دارم اشتباه می کنم 
مخصوصا اینکه از حسم به دوستم نگفتم 



اومدم بخش
به اون خانمه که شمارمو گرفته بود گفتم پس چی شد و اینا 
گفت قرار بوده بیان 
گفتم نه تماسی هم نگرفتن حالا من دنبال نیستم که حتما بیان ولی خوب چون شماره دادم نیومده باشن اینجا دیده باشن
گفت نه اینجوری نیست و دوست خودمه و گفته نرسیدم به خدا و.
(همین حرف خودمو دوبار گفتم اونم دو بار همین جواب رو داد) 
می دونی موردی که این خانم
پنجم بلیت هواپیما گرفته بود که برگرده سر کار، به خاطر شرایط جوی لغو شد
بلیت اتوبوس گرفت اونم لغو شد
امروز اومد، بهش گفتم دیوونه آخه کی ۱۳ به در میاد سر کار 
اما جعبه شکلات و عطر خوش‌بویی که زده بود کنجکاوم کرد، خصوصا از این آدم بد سلیقه انتخاب این عطر بعید بود
گفتم ماجرا چیه
گفت این شیرینی عقده!
گفتم تا یه هفته پیش که خبری نبود
گفت بلیت که کنسل شد به مامانم گفتم میری خواستگاری؟
ده تا اسم آورد اما هیچ‌کدوم نمی‌خورد آخه توی فامیل ما آدم با حجاب
گفتمش آهای ! ماه پیشانو ؟
گفت جون جونم؟ 
گفتم احوال این روزای دلت؟ 
گفت به مثابه ی غنچه خشک شده سر بوته! 
گفتم ای بابا:/ یعنی انقده خشک ؟
گفت خونه بعثتی تون رو یادته ؟ تو باغچه تون یه بوته گل رز داشتن از دزفول آورده بودین . یه سال که کلی غنچه سرخ داده بود یهویی هوا خیلی سرد شد ؟ غنچه ها سر بوته همون جوری سیاه شدند ؟
گفتم آره .
گفت همون جوری. خشک نشدم از  گذشتن زمان و سر رسیدن فصل خستگی . یهویی سوم سرما دل تازه رسته ام رو خشد :/
گفتم ای بابا . ای ب
شیش ماه پیش در رقابتی نابرابر در شرایطی که من هنوز تو جام ثابت نشده بودم مچم خوابوند و بدو بدو از صحنه متواری شد و  رو به تماشاچیان فریاد شادی سر داد و گفت خوابوندمش و هر کاری کردم برنگشت!عصر نشسته بودیم که گفت بیا بازی. گفتم چی؟ گفت امممم نون بیار کباب ببر. گفتم‌ برو بابابیا مچ بندازیم!بار اول عین سری قبل خوابوندم و داشت فرار می کرد که گفتم بیا بیافرار نکن.برگشت، گفتم وایسا، فیکس شدم و گفتم..یک دو سهزور زد، ت نخوردمصورتش قرمز شدی
بسم الله

گفتم: فلانی زندگی اش پر از خوشی ست
گفت: سختی هم دارد مگر نشنیده ای، فان مع العسر یسرا،
گفتم: این که برای این است که همراه سختی آسانی ست نه برعکسش
گفت: تو که منطقی بودی هدهد، اول و آخر ندارد که همه با هم هستند، چه سختی چه آسانی
گفتم: پس ناراحتی اش کجا بود؟
گفت: ناراحتی زندگی خودت را با خوشی زندگی دیگران مقایسه نکن،
گفتم: یعنی چه؟
گفت: خدا همه را یک جور امتحان نمی کند، امتحان ایوب صبر بود بر تمام مصائب، امتحان ما آسان تر
گفتم: امممم
گفت: خدا
میگه: تعطیلات رو نمیخوای بیای اینجا.میگم: نه!میگه: کجا میخوای بری!میگم: هیچ کجا! میگه: چهار روز تعطیلی رو میخوای بشینی توی خونه؟گفتم: آره!گفت: چرا؟گفتم: به قول خودت نمیخوام مثل بابام هی مسیر تهران شمال رو گز کنم.گفت: به خاطر حرف من نمیای؟گفتم: نه! نمیخوام آرامش شما رو هم بهم بزنم.
یه بار اومدم با سامی حرف بزنمگفتم: دایی میگم که.گفت: چی گفتی؟ چی گفتی؟گفتم: نذاشتی حرف بزنم که!با خوشحالی و شمرده شمرده گفت: نه! بهم گفتی دایی!منم بهش گفتم: جدی نگیر از دهنم پرید!فکر کنم برای اولین بار به اسم، صداش نکردم! بچه بودم مادربزرگم خیلی گیر میداد که بهش بگم دایی. منم وقتی بزرگم درباره اش حرف میزدم میگفتم دایی. بعد اگر میگفت ازش فلان چیز رو بپرس. همونجا داد میزدم: ساااامییی. (مادر بزرگم :| ) یه بار دیگه هم وسط یه بحثگفتم: ببین
امشب با پدرم صحبت کردم.
کاملا اتفاقی و یهویی.
و مثل همیشه کلی قوت قلب بود برام.
گفتم می ترسم که بعد خدمت بی کار بمونم،
گفت روزی رو خدا می ده نگران نباش.
گفتم اوضاع اقتصادی خرابه،
گفت برای همه خرابه.
گفتم نگرانم که در آینده چی پیش میاد؟
گفت مگه از گذشته ات ناراحتی؟آینده هم مثل گذشته.
قرار شد با امید و توکل و سرشار از انرژی، با قوت تمام ادامه بدهم.
یه بار یکی نمیدونم چی گفت! گفتم بس کن. هی گفتم بس کن. ول کن. بی خیال. زشته. و متوجه نشد.دیدم متوجه نمیشه! گفتم اون موقع خیلی اعتماد بنفس داشتم و انقدر پیش رفت که محححکم با کیف زدمش و قبل از اینکه مخمو سرویس کنه، دوییدم.اون موقع حواسم نبود که وقتی میدوئی! طرفم ناخودآگاه دنبالت میکنه!! در نتیجه همینطور میدوییدم و میدویید که اومدم از پل هوایی برم بالا و به خودم گفتم اون موقع اغلب مانتوهام کمی بالاتر از مچ پام بودن و درحالی که از دنبال کردنم منصرف ن
رشید رضایی گفتگو دانلود آهنگ جدید رشید رضایی به نام گفتگو Rashid Rezaei – Goftogoo + متن ترانه گفتگو از رشید رضایی گفتم همه نازت به چند؟گفتا خریداری مگر؟گفتم به هر نرخ و بهاگفتا که دارایی مگر؟گفتم نه اما می شومگفتا که در وهمی مگر!؟گفتم به اوجت میبرمگفتا دماوندی مگر!؟ گفتم که غمگین توامگفتا تو […]
نوشته دانلود آهنگ رشید رضایی به نام گفتگو اولین بار در نکس وان موزیک پدیدار شد.
دانلود سریال ایرانی
دیروز بهداشت 2 داشتممال ترم دوعه اما من چون خیلی بهداشت دوست دارم این ترم دوتا بهداشت 1 و 2 رو با هم ورداشتم:| حالا میگم ک چطو ایطور شد
هر دوتاش رو خراب کردم از بس حفظی ان:(
الانم تو اتوبوسم به سمت خوابگاهباید برم ظرفای دیشبو بشورم وسایلمو جم کنم و بعد برم ترمینال
سر جلسه امتحان گوشیارو گذاشتیم رو جا استادیگوشیم رو ویبره بود زنگ خوردمراقب گوشیو برداش بالا گفت این مال کیه؟ گفتم مناومد طرفم همین موقع زنگش قطع شد
گفتم: قطع شد دیگه
گفت: یه جوری
ساعت ١١:٣٠ زنگ زد بهم و یه ربع صحبت کردیم. بهش گفتم بیدارى این موقع؟ گفت آآآره گفتم آخه معمولا زود میخوابیدى صداى ماشین میومد، گفتم پشت فرمونى؟
گفت آره، آبادان بودم و دارم میرم خونه، تولد مامان بزرگ بود.
کلى صحبت کردیم، حتى از وقتى که اومده بودن تهران بیشتر!
آخرش پرسیدم چقد دیگه میرسى خونه؟ گفت رسیدم
زنگ زده بود که پشت فرمون خوابش نبره
#بابا
روزهای اول که درگیر مراسم و برنامه ها بودم، یه نیرویی کمکم کرد که مدیریت کنم خودم رو، تا بتونم به کارها برسم، که رسیدم.ده روز که گذشت، تازه داغ اصلی افتاد به جونم.با خودم گفتم یک ماه که رد بشه کنار میام.سرم رو گرم کارهای جدید کردم و برنامه نویسی که ذهنم فرصت فکر کردن نداشته باشه، که خب آنچنان جوابی نگرفتم.باز با خودم گفتم چهلم که رد بشه، کنار میام.رد شد، چهلم، فرقی نکرد، نتونستم.با خودم گفتم کمتر برم بهشت زهرا، کنار میام.کمتر رفتم، کنار نیومدم
گفت:من اگر زبانم آتش / من اگر ترانه هایم همه شعله های سرکش / چه کنم؟ که یک دل است و همه درد های یاران.گفتم:به رو به رو که نگاه می کنم تعدادی ظاهر می بینم.چند عدد "چشم چشم دو ابرو" بدون جزئیات بیش تر.سیاهه ی پیش رویم هیچ دخلی به سیاهی پشت رویم ندارد.درد های یاران چیست؟نمی دانم.
گفت:همراه شو عزیز کاین درد مشترک / هرگز جدا جدا درمان نمی شود.
گفتم:درد مشترک چیست؟مگر ما درد مشترک هم داریم؟
گفت:آمدگان و رفتگان از دو کرانه ی زمان / سوی تو می دوند هان! ای تو
منو غزاله باهم که حرف میزنیم دقیقا میفهمیم چی میگیم این فهمیدن خیلی عمیقه ازم پرسید ماشین عروس چی درنگ نکردم و گفتم اسنپ! بعد هردو خندیدیم خیلی خندیدیم بعدش جدی شدیم گفتم دوسال نامزدی پیاده گز کردم اون شب ماشین میخوام چیکار گفت اره وقتی موقع خودش چیزیو نداری دیگه ارزشی نداره گفتم اره ما بلاخره ماشین میخریم قطعا ولی دیگه خوشحالم نمیکنه گفت اره وقتی اون شب بعد عروسی فلانی تو بارون ماشین گیرمون نیومد و پیاده رفتیم بعدش انقد گریه کر
گفت سعی کن زیاد بهشون فکر نکنی چون این تازه اولشه!و در ادامه ش پرسید: شوکه شدی؟گفتم نه؛ غمگین شدم و این حجم از فقر در آگاهی رو درک نمیکنمگفت همینه که هست؛ یه قدم میری جلو، دو قدم ام باید بیای عقب!!بعد از خاطراتش تعریف کرد. گفت سال اول کارم که همسن تو بودم، یه مورد اینجوری داشتم که آخرشم نتونستم ثابت کنم حق با منه!و تاکید کرد: سعی کن توو خودت نریزیگفتم امشب که میرسم خونه، گریه میکنمگفت سعی کن عادت کنیگفتم بالاخره عادت میکنم.خندید و گفت
سلام
چند شب پبش داشت میگفت حالم توی رابطه خوب نیست
خیلی سعی کردم محکم حرف بزنم ولی یه جاهایی اشکم جاری شد. آخرش گفتم برای حال بد رابطتت چه کار میخوای بکنی؟
گفت نمیدونم
گفتم میخوای تموم کنی؟ حرفی نزد.
یه چیزی گفتم و بعد گفتم بعنوان تقاضا آخرم اینکار بکن.گفت آخر؟ عملا گفت چرا میگی آخر.میگه تو خیلی غر میزنی و البته راست میگه یه جاها غر میزنم بهونه میگیرم خصوصا جاهایی که دلم میخواد ببینمش و نمیشه
انگار وابسته شده باشم. 
یکی از دوستام که طلاق گر
مهمونی دعوت بودیم و در محفل گرم خانواده همسر، گرمِ صحبت.
صحبت از کربلا شد، خواهر شوهرم گفت انقد من اربعین دلم میخواد، ولی همسرم میگه اربعین جای خانم ها نیست.
(چقدر من از این جمله حرصم می‌گیره. ولی خویشتن داری کردم اونجا) 
شروع کردم نگرانی هاش رو یکی یکی رد کردن، از تجربه هام گفتم، از فضا گفتم از وظیفه گفتم از ارجح بودن حضورمون نسبت به زیارت و
تهش هم گفتم که تردید نکنه و حتما با همسرش حرف بزنه که ان شاالله روزیش بشه امسال.
بنده خدا دو هفته هم ن
روزارو از دست دادمامروز مامان گفت فردا سیزدههگفتم عع واقعاموقع نوروزم روزش مامان گفت امشب سال تحویلهگفتم عع واقعاهمیشه دیرمعقبمخوابمگیجماینجوری بودن اصلا جالب نی گاهی وقتا خیلی رو مخمهدوران دبیرستانمم تازه روزی که امتحان داشتیم از نگرانی و درس خوندن بچه ها می فهمیدم که امتحانهمی گفتم عع مگه امتحانهاونا هم فک میکردن شوخی میکنم
 
وسط یه بازار شلوغ خیلی اتفاقی چشمامون بهم قفل شد. پلک نزد، پلک نزدم. هرچی نزدیک تر می شد زیباتر می شد. وقتی بهم رسید یه لبخند زد و گفت چقدر دلم برات تنگ شده بود ، نگاش کردم و گفتم منم همینطور! خوشحال شد. گفت چه دورانی بود! یادش بخیر، خیلی دوس دارم برگردم به اون روزا. سرم رو ت دادم و گفتم منم همینطور! گفت من از بچه های اون دوران خبر ندارم ، تو چی؟ گفتم منم همینطور!تو چشمام نگاه کرد و گفت راستش من خیلی ناراحتم از اتفاقی که بینمون افتاد، من هم
بعد از اونهمه سال برگشت ایران و با هم چپیدیم توی لمیز. حرف و حرف و حرف. گفت چه عوض شدی. گفتم چطور؟ گفت دیگه خبری از اون دختربچه‌ی ساکت و آروم نیست.  گفتم رومه‌نگارها خل و چلند. پیچیده‌تر از اونیم که بتونی بخونیش. گفت ولی یک چیزهاییت که دوستشون داشتم همون مونده. گفتم چی؟ گفت عکس بگیر از این میز. گفتم چه جواب مرتبطی. گفت رومه‌نگارها خل و چلند دیگه. زدیم زیر خنده و نفهمیدم دو ساعت چطور گذشت. آقای د رو سالهاست می‌شناسم اولین بار توی نشست چ
ببینید کی مرزهای شیرین عقلی رو کیلومترها جابه جا کرد!!اقا من طاقت نیاوردم! به روانکاوم اس ام اس دادم همین الان زنگ بزن بگو چهارشنبه بیام وگرنه من نمیام!! :)))شت شت!!!! مغز ندارم خدایی :))))زنگ زد! پرسید چی شده؟ گفتم هیچی! گفت چهارشنبه میای دیگه؟ گفتم نمیدونم هنوز تصمیم نگرفتم =)) یکم حرف زدیم در نهایت کوتاه اومدم گفتم باشه چهارشنبه میام! بعد دیدم خودش اشاره‌ای به تلگرام نکرد، اینه که گفتم حس میکنم میخوایید بگید همچنان تو تلگرام بهتون پیام بدم :)))))
یادم نیست چی گفت!  ولی تو جواب منی که باز یادم نیست دقیق چی گفتم! گفت با تو نبودم که با مامان بودم. گفتم خب منم جزوی از مامانم دیگه! گفت نه بابا! گفتم آره یه تیکه از قلبشم. خندیدم ؛ خندید یا شایدم خندید؛ خندیدم :)
برگشته می گه ننه سلام رسوند! می گم کی باهاش حرف زدی؟! یه نگاه به دستم کرد و خندید! منم خندیدم! آخه فهمیدم ماجرا از چه قراره! دقیقا همون شوخی ای بود که من با دوستم کردم :) 
رسید به در؛ دستش رو دستگیره بود که گفتم( چون شبیه خوندن نبود :) ) : منو با
بعضی اوقات خیلی نگرانم. وقتی فکر میکنم به برگشتن و از نو شروع کردن و خوب ساختن زندگی ته دلم غنج می‌ره اما نگرانی از دور دندون نشون میده و زوزه می‌کشه تا من از ترس بریزم دور هر چی که امیدواری هست و بیست ثانیه هایی پیدا کنم برای فرار از هر چی فکر برای بالاتر از بیست ساعته.
امروز حرم رفتم. کلی دنبال یه جا برای نشستن و نماز خواندن گشتم. دست آخر یه جای شلوغ بین جمعیت روی زمینی که فرش نبود نشستم گرمم بود. موهام خیس عرق بود زیر روسری و چادر. مستاصل بودم
با دوستم رفتیم دکتر واسه عمل بینیش دکتر میگه میخوای بینیتو کوچیک کنی؟ پَ نه پَ اومدیم بکوبیمش 3 طبقه بسازیم!! *************یارو اومده خونه رو ببینه واسه خرید. تا طبقه سوم با پله اومده میگه پس اینجا کلا آسانسور نداره!! پَـــ نَ پَــــ آسانسور داره ولی از طبقه چهارم شروع میشه ************* دارم به خواهر زاده ام دیکته می گم. رسیده آخر خط، می گه برم سر خط؟  پـَـ نه پَــ، بقیشو رو فرش بنویس*************رفتم در مغازه گفتم آقا نوشابه دارین؟ یارو گفت
اسپاگتی خورده بود دور لبش رو بصورت حرفه ای با زبونش پاک میکرد، بهش گفتم چرا اینجوری میکنی مگه گربه ای؟ از گرون شدن و نصرفیدن و حذف دستمال کاغذی رومیزی از سبد خریدش گفت. بهش گفتم شانس آوردی که تو wc از دستمال کاغذی استفاده نمیکنی!  گفت اتفاقآ wc از دستمال کاغذی لوله ای استفاده میکنم بعد عمیق رفت تو فکر. یعنی میخواد چیکار کنه؟!!پ.ن:بهش گفتم از رومه استفاده کنه گفت اینم از سبد خریدم حذف کردم اگه داری برام بیار.
گلنار بود. گفتم بماند. گفت می‌رود. گفتم برو. شوهرش که آمد دنبالش زیرسفره را از روی طناب کشیدم و کشیدم روی سرم و دویدم توی کوچه رسیدم به ماشین‌شان و گفتم داوود گلنار بمونه این‌جا؟  طفلی خجالت کشید و گفت بمونه. چاره‌ای هم نداشت. آن‌قدر خودم را بدبخت نشان دادم که اگر گلنار را می‌برد حس گناه به‌اش دست می‌داد.گلنار برگشت. چای خوردیم. در مورد کتاب‌‌ها، سبک‌‌ها و چیزهای دیگر حرف زدیم.بعد چشمم افتاد به نخی که بالای فریزر آویزان بود. گفتم ای
امروز بیرون دانشگاه بین جمعیت یه خانوم هندی مسن شروع کرد باهام حرف زدن
منم با چشمای متعجب هی تلاش میکردم ببینم چی میگه!
اخرش گفتم من نمیفهمم شما چی میگی.
گفت تو هندی نیستی مگه؟
گفتم نه.من هندی نیستم و زبان هندی هم بلد نیستم
نکته جالب اینه که هند زبان مدارسش انگلیسی هست و زبان محلی هر شهر تا شهر بعدی کلی فرق داره.طوری که هم ازمایشگاهی های هندی من زبون همو نمیفهمن و با هم انگلیسی حرف میزنن
اون وقت این زنه چی فکر کرد با خودش؟
چند وقت پیش
اعتزال
درونم گفت یه چیزی بگم؟ گفتم بگو
گفت گوشت
خر مکروه است؟ گفتم بله:|

گفت گوشت خوک(گراز)
حرام است؟ گفتم بله :|
 
گفت کدام
را مردم بیشتر می‌خورند؟ گفتم خوک؟
گفت خب پس
بهتر نیست به جای اینکه بگوییم فلان چیز حرام است بگوییم مکروه است؟
گفتم خیر :|

گفت مثلا
بگوییم روزه مستحب است تا مثل اعتکاف از آن استقبال بیشتری بشود.
گفتم پس
دردت این است؟

گفت
اتفاقا ما معتزله بیشتر از شماها درد دین داریم
گفتم: پای
استدلالیان چوبین بود/ پای چوبین سخت بی تمکین بو
چند روز پیش تا فهمیدم روزشه .یهو با خودم گفتم برای تشکر از  محبتاش امروز روز خیلی خوبیلاغری خانو میگم هیچی دیگه گفتم یه گل می خرم و یه نامه می نویسم براشاز مترو که اومدم بیرون اون اقایی که همیشه گلدون بساطمی کرد نبود ، یهو گفتم هیچی دیگه . گفتم برم اون ور خیابون شاید باشه .رفتم اون سمتم نبودیک مقداری چهره یمان درهم تنیده شد خخخخ.هیچی دیگه گفتم برم به کارام برسم تا بعد همین جور تو مسیرکه میرفتم یه دکه گل داشت از دورهم
 حکایت گفت: وقتی غلامی خریدم. از وی پرسیدم: چه نامی؟». گفت: ((تا چه خوانی!)).گفتم: چه خوری؟». گفت: تا چه خورانی!». گفتم: چه پوشی؟». گفت: تا چه پوشانی!» گفتم: چه کار کنی؟». گفت: تا چه کار فرمایی!». گفتم: چه خواهی ؟». گفت: بنده را با خواست چه کار؟». پس با خود گفتم: ای مسکین! تو در همهٔ عمر خدای - تعالی - را چنین بنده بوده ای؟ بندگی، باری از وی بیاموز. چندان بگریستم که هوش از من زایل شد.#تذکرةالاولیا
بعد از اونهمه سال برگشت ایران و با هم چپیدیم توی لمیز. حرف و حرف و حرف. گفت چه عوض شدی. گفتم چطور؟ گفت دیگه خبری از اون دختربچه‌ی آروم نیست.  گفتم رومه‌نگارها دیوونه‌اند. پیچیده‌تر از اونیم که بتونی بخونیش. گفت ولی یک چیزهاییت که دوستشون داشتم همون مونده. گفتم چی؟ گفت عکس بگیر از این میز. گفتم چه جواب مرتبطی. گفت رومه‌نگارها دیوونه‌اند دیگه. زدیم زیر خنده و نفهمیدم دو ساعت چطور گذشت. آقای د رو سالهاست می‌شناسم اولین بار توی جشن نشر
صبحی داشتم میرفتم شرکت (بخاطر مراسم امروز ما آماده باش هستیم) توی مسیر یه پیرمردی رو دیدم که اون موقع صبح کنار خیابون منتظر تاکسی بود ؛سوارش کردم گفتم: حاجی کجا میری
گفت: میرم واسه راهپیمایی
گفتم: حاجی الان که خیلی زوده!
گفت:یخورده بعد خیابونا بسته میشه تاکسی گیرم نمیاد
گفتم: خب اتوبوس هست دیگه، همشون هم مجانی میبرن تا مسیرهای راهپیمایی
گفت: من با این پا نمیتونم اتوبوس سوار بشم
گفتم : حالا برا شما واجب نیست که با این شرایط بری راهپیمایی
گفت
بهش گفتم یه روزی اگه تصمیم گرفتم از یه جا بیام بیرون هی اصرار نکن به موندنم، چون خودم اذیت میشم و قدرت خیال مانع خِردم میشه. ‌گفت پس یادم باشه وزیر شدم نماینده‌ات نکنم! گفتم نه حالا تو منو بذار نماینده، هر وقت خواستم نباشم با استعفام موافقت کن! گفت کار مملکته‌ها! خاله بازی نیست هر وقت خواستی بری!.
از شوخی گذشته حالم رفتن بود یعنی تصمیم قاطعی که گرفته بودیم یا اون» یا ما» بود ولی انگاری دوگانه اون و ما نباید وجود داشته باشه، اون هست ما هم با
حدود ساعت شیش و نیم:
گفت امشب می ری مسجد؟ با دستم اشاره کردم به مانیا که داشت گریه می کرد.گفتم کجا برم؟اینجا خودش روضه است.
 
به الینا و مانیا گفتم عقربه بزرگه بیاد رو شیش اگه حاضر بودین،حرکت وگرنه لباسامو در میارم و همگی می شینیم ته خونه.
 
ساعت ده و نیم:
بابام گفت برسونمتون گفتم نه خودمون می ریم.
 
کمی بعد:
مسجد پر بودبیرون هم فرش انداخته بودن و مردم نشسته بودنیه پنج شیش قدم رفتم جلوتر گفتم بریم حسینیهفقط یه خانم نشسته بودیه دور چرخیدم و بی
برادرهای شوهرم رفتن کمک به سیل زده‌ها. گفتم مونوم بیام؟ گفتن برا کِل زدن و دادن روحیه ها یا برا یزله که تند تند کار کنن. اما برا چیزای دیگه نه. بشین دعا کن. گفتم خو می‌تونم بپزم. حالا نون هم نه غِذا. گفتن نه. زن نداریم بره قاتی بشه.  پششششش! مردم دارن می‌میرن اینا زن اُ مرد می‌کنن.  گفتم بابا مو بیل زدوم تو باغچه بذارینوم بیل بزنوم. گفتن تو بسته‌بندی کن تو خونه. پَ ای چه کار بی‌مزه‌ائیه.خو شما جای کوکای منید به شما نگوم به کی بگوم ک مو فمنیس
داشتم یه متنی میخوندم و سرم پایین بود.دیدم یه آقای مسنی اومد جلوی باجه ام گفتم بفرمایید در خدمتمگفت کاری ندارم فقط خواستم چیزی بگم و برم !گفتم بفرماییدگفت : خدا وقتی یکی رو دوست داشته باشه۲ تا چیز بهش میدهیکی اخلاق خوبدومی چهره زیبا و دلنشینتو رو ، خدا خیلی دوستت داشته !ازش تشکر کردم و گفتم لطف دارین شما.لبخندی زد و رفت .میدونم که خیلی به من لطف داشت ولی آرزو میکنم خدا خیلی دوستتون داشته باشه.
چند وقته به شدت تو سرم افتاده که یه شغلی داشته باشم 
امروز به مامانم میگم میگه پول مگه میخوای؟
گفتم برای پولش که نمیگم الان 20 سالمه و میخوام یه شغلی داشته باشم
و در نهایت گفتم بررسی کن هر کی نیاز به آموزش ریاضی و شیمی داشت رو بگو بیاد آموزش بدم
ساعتی 15 تومن هم میگیرم 
گفتم اسید باز و محلول رو که بلد نیستند بگو بیاند خودم یادشون میدم
+قسمت مسائل ژنتیک هم میشه
داشتم با پشمک حرف میزدم،بهم گفت تو که خیلی مهربونی تو که خیلی قشنگی گوگولی ای،هنوز داشت میگفت بهش گفتم پشمک میخوای گولم بزنی چی میخوای بگی،گفت تو دست منو همیشه رو میکنی گفتم هاهاها گفت ببین داری این مدت خودتو خر میکنی گفتم پشمک درست حرف بزن باتوام قهر میکنما گفت خب قهر کنی تنهاتر میشی که گفتم فاک پشمک توام دیگه یاد گرفتی گفت خب من که خودتم خب خودت که میدونی تنهای گفتم پشمک بس کن گفت ببین این همه کینه مینه ای نباش تقی به توقی میخوره قهرجون میک
سکه ی پونصد تومنی رو از پسرک چهارساله گرفتم و گفتم میخوام  براش یه شعبده بازی انجام بدم. گذاشتمش بین دو تا دستم و درحالیکه بهم چشم دوخته بود دستام رو ت دادم. بعد ازش خواستم دستامو باز کنه. باز کرد. سکه همونجا بود. نگام کرد. گفتم بلدی اینکارو کنی؟ گفت نه!
که آدمیزاد باید برای تمام آدمهایی که از دست میدهد سوگواری کند ولی دوباره کاری نه .
پینوشت : قبلی باز یه خداحافظی درکار بود این یکی با یه هوووف رفت 
پشیمونم ؟ نه 
غمگینم ؟ نه 
قبل از اینکه بره گفت تو هیچ وقت حرف تازه ای نداری گفتم نه ندارم 
و تو دلم گفتم قدیمی ها هنوز تموم نشدن 
داشتم میرفتم . سه تا دختره روبروم بودن. یکیشون هی نگام میکرد میگفت غزل! غزل!
من هم به روی خودم نمیاوردم
دیدم همچنان ادامه میده به قوت قبل! برگشتم دیدم پشت سرم کسی نیست
گفتم شما با منی؟ گفت اره مگه اسمت غزل نبود؟
گفتم نه ! 
گفت ولی خیلی بهت میاد :||
به داداش بزرگه گفتم برام عروسک پولیشی بخره ولی یه جوری که مامان نبینه ! ببینه واسه خودش قصه درست میکنه به همه دوستا ، رفقا و فک و فامیل هم اطلاع میده !!چهارشنبه داداش بزرگه بهم گفت برات عروسک گرفتم ، منتها نمیتونم از دست مامان در امان نگه دارمش بیا ببرش و من فرمودم من نمیام اون وری بیا برام بیار پنجشنبه اومد برام آورد ، یه مشما مشکی بزرگ !! گفتم این به این عظمت رو چجوری از دید مامان مخفی کردی ؟ گفت اولی که وارد خونه شدم مامان اومد چک کنه ببینه چیه
صبحِ کَله سحر بلند شدیم و برای نماز صبح که تووی مجلس روضه به جماعت خونده میشه خودمون رو رسوندیم. بعد از نماز جماعت، همون که نماز جماعت رو خونده می ره بالای منبر. کلام رو شروع میکنه: بسم الله الرحمن الرحیم و .* آقای عربزاده، مثل هرسال بعنوان خادمِ روضه ، آبجوش رو بعد از نماز صبح برای همه میاره و تعارف میکنه. * امسال بدلیل گرمیِ هوا، داربستِ روضه رو 7الی8 متر بالاتر بستند، تا هوا دَم نکنه و گرم نشه. پرده ها و کتیبه ها شبیه پارسال به درودی
داشتم بازی میکردم و مجذوب این اهنگ از الن واکر بودم خییییییییلی خوب بود با اینکه یک دقه بود ولی خیلیییییی خوب بود. اه تو گوشی دارم تو کامپیوتر ندارمش. مامانم اومد بالا سرم نشست بهش دادم اونم گوش کنه. یکم با هم حرف زدیم و گفتم که چقدر دلم میخاد منم ساز بزنم گفت پیانو گفتم نه گیتار صدای گیتار رو خیلی دوست دارم. اول گفت مثل داییت از این برنامه ها تئ گوشی نصب کن . بابا نمیشه هی بهش گفتم و فلان و اینا که خود دایی اگه پول داشت واقعی میخرید تفننی و الکیه
2389 - اسدا. علم» وزیر دربار پهلوی و از نزدیکان محمدرضا پهلوی» در
خاطراتش می‌نویسد: وقتی به خانه آمدم، پدرم که وزیر پست و تلگراف رضاشاه
. بود، پرسید آیا میل داری با دختر قوام ازدواج کنی؟». تعجب کردم . و
گفتم دختر قوام کیست؟»، گفت دختر قوام شیرازی. پسرش داماد شاه و شوهر
اشرف است»، گفتم از کجا سرچشمه می‌گیرد؟»، گفت امر شاه است»، گفتم
می‌توانم بگویم نه؟»، گفت نه!»، گفتم پس چرا از من سئوال می‌کنید؟» .”
منبع: خاطرات عَلَم، جلد2،
اولش
-آقا تاکسی می‌خوای؟
-آره، ماشینت چیه؟
-پراید
-همینه؟
-آره
-خب آقا تا 20 متری بری چقدر می‌گیری؟
-تو بیا مشکلی نداره
نه بهم بگو تا اون جا چقدر میشه.
-حالا بشین
آخرش
-می‌گویم بفرمائید و اسکناس 5 تومانی را به سمت راننده دراز می‌کنم
- میشه 10 تومن
- نه با اسنپ زدم شد 4 تومن من 5 تومن بهت دادم
- نه این کمه
- من که بهت گفتم اولش ببندیم یه جور گفتی، خیال کردم زدی تو کار تاکسی صلواتی!
- نه جَوون داری کم میدی
- این حقت بوده بیشتر از حقت هم دادم 
- من با 4، 5 تومن
صبح پیام دادم به قلی زودی جواب داد
چقدر مهربونه این بشر این همه م باهاش دعوا میکنم
 همیشه م میذارم بعده چند ساعت پیاماشو سین میکنم
بعضی وقتام که حوصله ندارم یهو جوابشو نمی دم
اما به دل نمی گیره اصلا
ازش تقسیم بندی نمرات نورو رو پرسیدم
گفتم میدونی؟
گفت آره میدونم
فک کردم میخواد سر به سرم بذاره خواستم بگم خب خوش به حالت
دیدم داره می فرسته تقسیم بندیا رو منم پیاممو پاک کردم و تو سر ن گفتم خوب شد بی شعوریم رو بیشتر از این به رخش نکشیدم
بعدم تقس
سلام همسایه :)
یک اعترافی کنم
قبل از اینکه بیام گفتم امام حسین این اخرین باره که میام زیارتت
باید حاجتم رو بدی اگر ندادی دیگه هیچوقت نمیام
خواسته ام این بود که این بار که کربلا میام بازگشتی نداشته باشم
و همین کربلا بمونم .
درخواستم عین بچه ها بود ولی اصرار داشتم که بشه
تا اینکه رسیدیم نجف
چشمم که به حرم مولا علی افتاد همون لحظه ی اول .
گفتم خدایا غلط کردم
گفتم من نمیتونم بگذرم از لذت دیدن حرم مولا و قدم زدن و نشستن در حرمش
خدایا غلط کردم تو ندی
امروز رفتم پیش استاد داور بهش گفتم: یادتون رفته این قسمتو تو جلسه دفاع امضا کنید»، گفت: اون روز که دفاع داشتی من خیلی دلم درد میکرد، امروزم دلم درد می کنه؛ نمیدونم چرا هر وقت تو رو میبینم دل درد دارم!!»
منم نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم: شاید استرس میگیرید»
چشم هایت را بسته بودی و سعی می کردی بخوابی . یکی یکی دسته های کوچک موهایت را می ریختم روی پیشانی ات و بعد فوتشان می کردم و دوباره از نو ! نفس عمیقی کشیدی و گفتی نکن دختر ! بذار بخوابم ! آرام خندیدم و به لحن کودکانه گفتم الان داری دعوام می کنی؟! گفتی نه ولی دختر خوبی باش تو هم بخواب ! گفتم ینی هرکی خوابش نیاد آدم بده ؟ گفتی آره! گفتم خب من اگه می خواستم خوب باشم که هیچ وقت عاشق تو نمی شدم! گفتی از این جهت که دیوانه چو دیوانه ببیند و اینا ؟! گفتم نه ! این
گفتم ببینم ات شاید که از سرم دیوانگی رودزان دم که دیدم ات دیوانه تر شدم گفتم ببینم ات تا بی قراری از جانم به در رودهم بی قرار و هم شوریده سر شدم دیوانه تر شدمگفتم ببینم ات شاید شراره از جانم فرو کشد دیدم تو را و همچون شعله های آتش شعله ور شدماز ره به در شدمدیوانه تر شدم …
                                               شعر: پرواز همای
با زهرا یه آها اکسپرینس وحشتناکی دارم:)
حتی یکیش میتونه علاقه ی جفتمون به 'او باشه 
چون 'او ریک اند مورتی میبینه منم دارم‌میبینمش، زهرا همینطور ،
اما من‌برا اینکه ضایع نباشه برگشتم بهش گفتم که نه من سه سال پیش فصل ۱و ۲ شُ دیدم.
دروغ گفتم
گفتم یادته توی پروفایلت نوشته بودی بهترین انتقام موفقیته»؟
گفت آره بعد ازینکه شریکم سرم کلاه گذاشت و مغازه رو بالا کشید اونو نوشتم
گفتم نمیدونم چقد عملیش کردی، ولی این جملت خیلی مهم شد توی زندگی من وقتی اون بخاطر پول رفت همون لحظه و همونجا رومو برگردوندم و مسیر خودمو ادامه دادم این ماه قد یه سال درامد کل خونوادش کار کردم
گفت پس هنوز درگیری
گفتم نه اصلا هیچی با خودم نیاوردم که درگیرش شم، همون لحظه و همونجا همه چیو جا گذاشتم ولی الا
داشتم به خودم می‌گفتم عه عه. دوره طلا هم تموم شدا. حداقل تا مرحله ۳ دیگه کاری با کمیته المپیاد نخواهم داشت! بعد گفتم که واقعن دوره طلا کیفیتش از اون چیزی که انتظار داشتم کم‌تر شد! بعد همین جوری فکرام ادامه پیدا کردن، گفتم یه جایی بنویسمشون!
به هر حال! این نوشته خیلی پوینتی نداره که بخواید بخونیدش. حتّی نمی‌دونم که چرا دارم می‌نویسمش و چرا دارم این جا می‌نویسمش! D:
بگذریم!
ادامه مطلب
دوباره اعتماد کردم البته نه! اعتماد نه! فقط تضمینی برای 6 ماه بعد خودم و اتمام حجتی برای همه کسانی که گلایه ی بی اطلاعی برای حل مشکل داشتند.
سه روزه که برگشته و اینقدر سریع همه چی اتفاق افتاد که همه دوستان و فامیلم و حتی خودم دچار تحیر و بحران روحی شدیم. دو روز یکسره جلسه و محضر و تعهد    
این دو روزه از رفتارش مشخصه که خیلی سختی کشیده ولی از کاهل بودنش مشخصه که هنوز هم نمیدونه باید چیکار کنه یا فکر می کنه لازم نیست کاری به جز گفتن چند کلمه عاش
زنگ زدن که خ. ش بزرگ اومده اینجا کارت داره بیا، گفت میای بریم؟ گفتم نه آخه گفتن خ. ش باتوکار داره. گفت پس تا بخوابی من برم و بیام! گفتم باشه. خوابم که نبرد از فضولی الان نزدیک یک ساعت و نیم که رفته، بعنی چیکارش داشتن؟دیشب هم زنگ زدن که بیاین اونجا، گفتم بگو نمیخواد غذا درست کنن خسته از راه رسیدن فقط یه سر بهشون میزنیم. نارنج گفت نمیخواد غذا درست کنین یه چیزی تو راه میگیریم میایم.بدجوری به بودنش عادت کردم، بخواد برگرده بیچاره میشم.آخه آ
خدایا شکرت ده دقیقه پیش گفتم نمیشه رو بهارخواب خوابید خیلی گرمه 
بابا رفت تو اتاق و پنکه رو برد! 
هر شب تو هال می خوابه و پنکه قدیمیو میزنه (همین کوتاه ها) امشب گفتم منم میرم تو هال جلو پنکه 
رفت تو اتاق گفتم خوب تو اتاق رو تخت بخوابه پنکه قد بلنده رو می بره به درد من نمیخوره 
کوتاهه رو هم که اگه روشن کردم و فیلم و میتینگ شد که دو تا پنکه روشن نباشه و ما الان رو بهارخوابیم مشکل نداریم و. اصلا اگه پسر اول خواست تو اتاق خودش روشن کنه چی؟ 

خوب باد ب
تا الان خوب بود.کارای موسسه رو هم انجام دادم.یه کم درد دارم که استراحت می کنم، خوب میشه.علی پرسید که چه دعایی برام کنه، گفتم بگو هر چی خودش می خواد».پرسید دعا کنم باجناق دار بشم؟» گفتم: نه فعلا، جنس خوب زیاد نیست، مهمتر اینه که خودمو بکشم بالا چون این قابل اعتمادتره.»
توی آزمایشگاه ایستاده بودیم تا نوبتمون بشه واسه دیدن نمونه ی زیر میکروسکوپ. صدایی پشت سرم گفت: انقدر بدم میاد از این آدمااا. برگشتم و دیدم داره به من نگاه میکنه. بهش گفتم از کدوم آدما؟ گفت شما قدبلندا که حق ما رو خوردین. بار اول نبود که این حرف رو میشنیدم. بهش گفتم از آدمایی که سرماخوردن و بیحالن چی؟ خندید گفت نه از اونا خوشم میاد. اون یکی گفت وقتی مریض میشی چقد مظلوم میشی. زود برو خونه حالت بده.
نمونه رو دیدم. ازش عکس گرفتم. کوله م رو گذاشتم ر
چه خوبه مامان:)))))))))))))میگم بش اره یه یارو اومده گفته بیوتکتون به چه درد میخوره منم غیرتی شدم گفتم براش بعد طرف مشاوره گرفته تهش ابراز عشق کرده.خو اینجاهاش نگاش نکردم.بعد براش گفتم چیا گفتم و چیا شنیدم و چه چیزای مشکوکی داشت.زود تر از من میخندید.تاییدم میکرد.افتخار داشت چشاشحال الان منو کسی درک نمکنه مگه که درک و شعور مامانمو بدونه.کلا عقل بر دل گواه است در تصمیم گیری هابعد کلا شرایط ضمن عقدی که اون قراره بذاره از شرایط ضمن عقد من سنگی
از سختی رسیدن به بهشت می گفتم و انواع حقوقی که فردای قیامت گریبان هر کدوم از ما رو ممکنه بگیره
گفتم از این روستا فقط یه شخص خاصو میتونم نام ببرم که یقین دارم از اهالی بهشته!!
با این حرف اونایی هم که چرت میزدند گوشاشون تیز شد
بزرگان و ریش سفیدان خودشونو جمع و جور کردند
کربلایی ها و حاجیها
هیاتی ها و ومسجدی ها
حکمت داشت که این حرفو زدم
یه دیوونه ای بود تو محل که خیلی سربسرش میذاشتن و بهش میخندیدن
گفتم: فلانی!!!
آب خنکی انگار روشون ریخته باشی
گفتم ب
همیشه این مسیر رو با پنج یا پنج و پونصد میرفتم امروز دیدم برام قیمت  زد شش تومن من که قبول نکردم گفتم دوباره درخواست میدم ایندفعه شد هفت تومن بازم زورم اومد گفتم نه بذار دوباره بزنم حداقل شش تومن خودش بشه شد نه تومن خیلی حالم گرفته شد گفتم اینقد میزنم تا همون شش تومن قبلی بشه اومد رو هشت و پونصد نیم ساعت توی گرما آب شدم هشت و پونصد یه ریالم پایین نیومد چندتا صلوات فرستادم دوباره زدم شد  هفت و پونصد با سر گرفتم. 
یه روزی یه زمانی یه نفری گفت اگر اقاامام زمان بیاد چه کار می کنی ؟
منم گفتم: خوشحالی 
گفت: نه اگر صدای انا بقیه الله رو از مکه بشنوی چکار میکنی؟
گفتم:خب میرم 
گفت :اگرپدرت نذاشت چی؟
گفتم :خب احترام به پدر واجبه اما اون اقا امام زمانه
گفت:خب اخرش
گفتم :نه نمیرم خب پدرمه 
گفت:اقاامام زمان پس چی؟
گفتم:خب میرم 
گفت :نه نمیشه دیگه تکلیف خودتو مشخص کن
اون موقع اینقدر عاشق نبودم فقط در حد حرف همین بس 
تا اینکه فهمیدم برای جهاد اجازه لازم نیست 
یادمه یکی
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها